Showing posts with label بچه ها. Show all posts
Showing posts with label بچه ها. Show all posts

Saturday, August 09, 2008

گنج

تا به حال چند بار این شانس رو داشته ام که پا به خونه هاشون بذارم وتوی خلوت اتاق شون سهیم بشم...گنج ها یکی یکی از توی گنجه ها بیرون کشیده می شن.چوب یه درخت که توی بچگی باهاش دوست بوده اند،یه برگ،چند تا سنگ،عکس ها...تا این جا،اگه هنوز محرم بوده باشی قفل دفترهای خاطرات می یان بیرون.نوشته ای برای شنیده شدن و حتی کمی که به عمق گنجه بریم،نقاشی ای
فضاهاشون مغناطیس عجیبی داره،دستخط های پر تلاطم که کاملا با روح و روان 15،16 ساله هم خوانی داره...و دریای مهری که به جریان می افته
زمان چه بی رحم می شه وقتی توی چنین فضایی می دوه

Friday, May 02, 2008

مرگ سخن ساده ای است؟

چگونه پهنای خاک،که ذره ذره ی آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره ی خون در وجود من جاری است،چنین به دیده ی من ناشناس می آید؟


متن بالا یکی از صدها پیغامی است که در طول هفته ی گذشته از یکی از شاگردام دریافت کردم.در مرز انهدام اه.چند روز مدام چنین نوشته هایی داشتیم،من و همکلاسی هاش...و بالاخره اقدام به خودکشی کرد

زنده است و هر شب که می خوابم به این امید می خوابم که بهتر بشه،روحی سرشار داره و خانواده ای بسیار جاهل

کی می دونه درین شهر چند تا جوان بی نظیر هر شب و روز در چنین تلاطمی دست و پا می زنن؟