Friday, April 25, 2008

تصویر دوم


هفتم اردی بهشت

صبح با یه حس قدیمی رنگین بیدار شده ام...حس یه رفاقت کهنه،در دل کوه،با کیک و شمع هایی که باد برای فوت کردنشون بی تابی می کرد...با رنگ سرخ گل های اشک،و زلالی اشک توی چشمام
و یاد یک پیشنهاد عاشقانه ،که دوست قدیمی تر رو سرمست کرد و یادمون داد چطوربا دو سه دریا فاصله زندگی کنیم
کلار..کلار وحشی مهربون.دوستی های وحشی مهربون

Wednesday, April 23, 2008

شترنامه





این شترها با این ترتیب افسانه ای تقدیم به شما





Wednesday, April 16, 2008

تاخیر

دل تنگ نوشتنم،سخت.اما حجم ننوشته ها آزارم می ده..چنان در این یک ماه اخیر زندگی کرده ام که حس می کنم ننوشتن اش خیانت اه و نوشتن اش محال
سفر طولانی و ناب نوروز رو فقط قادر بوده ام مزمزه کنم..اما به زودی سفر نامه ی تصویری کوچکی اینجا می گذارم

Wednesday, March 19, 2008

بوی سرکه،بوی سیر

به اصفهان رسیدم!فاتح شدم
هفت سین چیدایم و ذوق زدیم.جای خواهر بد جوری خالی می نماید
بهارشد ها...هی سعی کردم کشش بدم ولی آخرش بهار بهم رسید.خوش به حالمون پس

Tuesday, March 18, 2008

کلبه ی رسولی

یک ربع سربالایی ما رو به یه دشت سبز می رسونه

سرپرست از ما سس تر،ما از اون...پس از یک ربع سیب اعلام 3 ساعت استراحت ،رویایی یه که سال هاست در سر می چرخه

خر غلت می زنیم...آفتاب،باد،خواب،سکوت،خنده،آواز

Thursday, March 13, 2008

کویرنوردی


سه روز کنار شتر ها بودن کرامت می خواد
شن،شتر،معماری،نیکی
سه روز کمیاب

Sunday, March 02, 2008

مشغله

هذیان نبود
یک واقعیت کامل.حدود یک ماه می شه که فکرم بهش مشغول اه...باید برم از پیششون؟
براشون بهتره که بری،مجال پیدا می کنن تا خودشونو نشون بدن
نه،هنوز خیلی زوده.اگه بری میوه رو کال چیده ای
اگه بری هر چه رشته بودی پنبه می شه.تو که هنوز رد موندگاری به جا نذاشتی
بهتره بری...تو براشون زیادی سنگین شده ای
عجله نکن...زود قضاوت نکن
تو که چه بخواهی بمونی چه نخواهی بالاخره می ری.پس چرا زودتر نمی ری
تو که بالاخره می ری.چرا چند سال بیشتر نمونی؟
به خودت فکر می کنی یا اونا؟اول اینو روشن کن
...
...
گوشه ای از ذهن من

Wednesday, February 13, 2008

هذیان

تموم شده..یک هفته ای می شه.یکی دیگه از جان پیچ های من هم باهاش تموم شد
فلج شده ام.فلج بعد از هیاهو.باز هم همون حکایت همیشگی،این بارکمی متفاوت...دلم به کار نمی ره.حس می کنم زیاد باهاشون بوده ام.باهاشون زندگی کرده ام و به هم خو گرفته ایم
گمانم دیگه چیز زیادی برای بخشیدن بهشون ندارم و حضورم سنگینی مطلوب ولی منفعل کننده ای داره
شاید اگه برم کمی بی تابی کنن و زود عادت کنن
شاید اگه برم خودم خیلی بی تابی کنم
کجابرم؟

Friday, February 01, 2008

Wednesday, January 23, 2008

کارگاه چهارم یا بیست و سوم

چهارمین باری است که از نزدیک به مراسم کارگاه علوم نگاه می کنم.ورق هنوز چقدر تازه است...شوق 16 ساله یگانگی و بی پروایی ای داره که همیشه تازه است
بچه ها می دون،جلسه،جلسه..جلسه ی سرگروه های علمی،تدارکات،اجرایی،زیبا سازی،جلسه برای بررسی ترک دیوار
کار،گیجی،اضطراب،عذاب وجدان،هیجان،شوق...همه ی این ها رو با هم بهش مبتلا ان
مدرسه در حال انفجاره
در حاشیه ی کارگاه،زندگی زیبایی جریان پیدا می کنه توی مدرسه

Tuesday, January 22, 2008

زمین عریان مانده است و باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید

Thursday, January 10, 2008

صعود

هزار کار نکرده دارم و روز به روز تعطیل می شه.اخلاق سگی(کسره) داشتم.به پیشنهاد یکی از بچه هام رفتیم صعود درون شهری
کوله پیچیدیم.چایی،ساندویچ،شکلات،لیوان
از ونک شروع شد.شهرکتاب،کوچه باغهای ده ونک،برف های دست نخورده،پارک
ده تا چهار راه رفتیم.از دو به بعد سقوط بود.ولیعصرو به سمت پایین اومدیم،سپس یوسف آباد و خونه ی بی بی گوگول.چایی و کیک وگرمای واقعی
خوب ، آروم و شیرین گذشت

Monday, January 07, 2008

قطره های برف بر سقف شیشه ای می شینه و یخ می زنه.
سردمه.وسط کارگاه خاموشم ایستاده ام..چند بار خیره به این سقف و آسمون نگاه کرده ام؟
صدای سمفونی پروکیف در خونه می پیچه و با بوی نون تازه مخلوط می شه...به دستهام نگاه می کنم.دلشون خلق می خواد.سنگ ها و چوب هام شاکی ین.3 سال اه که خوب و مهربون لمس نشده ان،بو نشده ان...3 ساله گوشه و کنار این خونه منتظرن.
لیلی ی ثمین،باران و آفتاب و باد کیمیا،تابلو های صندوق میوه ی ناهید و ندا و مهسا،کاشی هدیه،نقاشی اصغر..همه ی اینها نظیر ندارن
کله گچی ها کنار هم روی میز لم داده ان..نه،معجزه های بچه ها آرومم نمی کنه.قصه ی من جایی دراین میانه ایستاده
ماه هاست که بیدارم..کی از جام بلند خواهم شد؟

Saturday, December 22, 2007

ساز و سرما

امتحانای بچه ها شروع شده
مدرسه رفتن خیلی خوبه و مدرسه نرفتن عجیب خوبه
مدرسه رفتن به آدم شادی می ده و مدرسه نرفتن رهایی
چه کنم که مخلصشونم و گاهی بد جوری از ندیدن شون دلشاد می شم
دو روزگذشته را تقریبا ساز زده ام.ده ساعت شاید.روزگار شیرین و سخت ای یه وقتی قطعه ای رو در می یاری،سعی می کنی،موفق نمی شی و حس بلاهت روی سرت خالی می شه...و چند ساعت بعد،نشونه هایی از شعور بروز می کنه.گوشه هایی از قطعه خودشو نشون می ده
امروز روز اول دیماه است
من سردم است
رادیاتور ها جواب نمی دهند

Thursday, December 20, 2007

دوست



دوست اومد.پس از یک سال و نیم برای اومدنش سنگ ها رو زودتر از ظرف ها شستم

Wednesday, December 12, 2007

بور و هایزنبرگ

قصه ی دوستی بسیار عمیق بور و هایزنبرگ در تاریخ علم و جنگ و سیاست(بمب اتم)،یکی از عجیب ترین حکایت هاییست که شنیده ام.دیروز فیلم داستانی این ماجرا رو دیدم،و دو سال پیش تلویزیون مستندی نشون داد در مورد بمب اتم و حضور پر رنگ این دو دوست در ماجرا...مرعوب کننده است
اگر این روایت تاریخی رو نشنیدین یا نخوندین،بهتون توصیه می کنم که پیگیری اش کنین..چیزی بیش از تاریخ علم اه
کاش می شد ده ها جون داشت...و یکی دو تاش رو به فیزیک اختصاص داد...دریغ

Friday, December 07, 2007

مرنجاب


روی رمل ها شناوریم.چند نفری به بالاهای تپه رسیده اند و بقیه اون میان دست و پا می زنن
من:آهای ی ی ی ی ی ی ...می شنوین؟بیایین پپایین داره غروب می شه.به دریاچه نمک نمی رسیم
همه:---همهمه و پیش به سمت بالا
من:(زبون کوچیک و ببینین)نامردا می شنوین چی می گم؟؟؟؟؟؟
همه:(با خنده و فریاد)نه نمی شنویییییییییییم
من:پس بی وجدانا اااااچطوره دست کم دو دقیقه سکوت کنیم؟؟

دو دقیقه سکوت.دو دقیقه،پس از ده ساعت سر و صدا
تپه های شنی.تا چشم ها اجازه بده،تپه و آسمون

چه سنگین،با ابهت و زیباست این سکوت
چه سنگین،با ابهت،و زیبا
سنگین
با ابهت
زیبا

Thursday, December 06, 2007

مرنجاب/پیش در آمد

یک روزه داریم بچه ها رو می بریم مرنجاب..کمی هول ام.امیدوارم از مار و عقرب خبری نباشه.برامون دعا کنین.بر می گردم و می نویسم