Wednesday, September 06, 2006

نوستالژ

یه روز ملایم و خوشایند...ملایم پر جمعیت
به مریم نگاه می کنم.دیر آشنای قدیمی
کاش مریم ها این جا بودن.همراهات اگه نفس داشته باشن،دلت می خواد تا نزدیکی های آخر نفس ات بدوی،کار کنی،فکر،ایده.توان ات هزار برابر می شه،و یه نیرویی اون تو هر روز دوباره جوونه می زنه.با هم امید های بچه ها رو زنده نگه می داریم،هر کی یه قسمت اش رو
به خودم دلداری می دم:عوض اش با سوادن،هر جا که هستن،شاید...یه روزی کنار هم کار کنیم
شاید...کسی چه می دونه ،چه می دونه

3 comments:

Anonymous said...

و من شاید برای اولین بار توی این سفر احساس امیدواری کردم...

یاسمن said...

خوشحال ام

Anonymous said...

میشه؟
ولی اگه بشه چی میشه