Thursday, October 14, 2010

خواب بودم من

دیشب تا صبح در خواب کنارمون بودی . پیراهن زرد کمرنگ و شلوار قهوه ای ت رو پوشیده بودی
خندیدیم ...خندیدیم . خیلی سرحال بودیم . روی کاناپه لم داده بودیم . من ، تو ، لالی ، افرا
از ته دل می خندیدیم ... نمی دونم به چی ، اما مهم نبود . وسط های خندیدن آواز خوندیم و من و تو مثل همیشه صدای همدیگه رو اصلاح می کردیم

توی خواب از خواب پریدیم . من و لالی دویدیم پیش الی و آذین و مامان و بابات
گریه می کردم از خوش حالی . گفتم دیدیمش . خیلی آروم و سرحال بود . حرف می زدم و لالی از اون لبخندهای قدیمی اش به لب داشت .از اون ها که رضایت و امنیت رو توش می بینی
چهار نفر عمیق به ما نگاه می کردن...الی مثل همیشه می خواست بدونه چی پوشیده بودی و وقتی تونست صحنه رو مجسم کنه خیال اش راحت شد
بابا آروم نشست روی مبل ولحظه ها رو چون شهد شیرین مزمزه کرد و مامان آهی به آسودگی کشید
آذین باز هم چیزی نگفت

دیشب مثل همیشه مون بود

Sunday, October 10, 2010

بم ، واقعیت ،آشفتگی های مضحک

دیروز صبح ، پیش از آغاز کارهای روزانه سارا با یک صحنه ای مواجه شد
هفت هشت تا از پسرها یکی از سرسره های فلزی رو کشیده بودند کنار دیوار و خودشونو به پشت بام همسایه رسونده بودند . همه از روی پشت بام آلومینیومی همسایه به سارا صبح به خیر گفته بودند

اوضاع به هم ریخت .همه ی مسئول ها احضار شدند و بحث و دلخوری مفصل

حوالی ظهر اوضاع کمی مرتب شده بود که دخترکان از مدرسه هاشون با سرویس سر رسیدند

آموزشگر کلاس اول متحیر خبر داد که حدیث با بقیه ی بچه ها نیومده . با مادرش تماس گرفتند و او هم بی خبر بود
با مدیر مدرسه تماس گرفتیم .بی نوا برگشت مدرسه تا دنبال بچه بگرده و در مدرسه هم نبود...دردسرتان ندهم .یکی دوساعت بعد در خونه ی دوست اش فاطمه پیدا شد . گویا معلم کلاس بچه ها رو برای کاری دو نفر دونفر گروه بندی کرده بود و گفته بود شما از این به بعد با هم این ! بنابراین با هم بودن دیگه

Saturday, October 09, 2010

مارمولک

سه تا دختر سوم دبستانی از مدرسه سر می رسند . ناراحت اند . توی مدرسه شون یه مارمولک دیده اند که کسی سرشو با بی رحمی کنده و هنوز زنده بوده
یکی شون تا جایی که تونسته داد و فریاد کرده و نذاشته بیش از این اذیت اش کنند و روی اون آب بپاشند
با تمام وجود نیازمند همدلی من بود . بالاخره گفت : خاله ،اگه خاله صفورا بود خیلی ناراحت می شد ، منم براش تعریف نمی کنم

بم ، واقعیت ، چهار

فرصت نمی کنم جزئیات روزهایی را که هر کدام به قدر 10 روز چگال می گذرند بنویسم

این روزها واقعا سنگین و شگفت انگیز سپری می شوند

17 مهرماه 1389 ، هفته ی دوم

یک هفته در میان پسرها صبحی ظهری می شوند اما دخترها صبح ها به مدرسه می روند
صبح
امروز به موفقیت خوبی دست پیدا کردم .به مدد بازی تویستر پسرکان سوم دبستان کمتر! به هم دمپایی پرت کردند . اگر کمک شب
گذشته ی بهادر نبود نمی دانم امروز چطور می گذشت

تویستر را همراه بچه ها روی زمین چسباندیم .چسباندن کاغذ رنگی ها فرایند زیبایی بود . بازی طبق انتظار با حاشیه ی لطیف پرتاب دمپایی به سمت هم و به سمت پنکه سقفی پیش می رفت . ولی این بار حقیقتا سه چهار نفر جذب بازی شده بودند و بقیه هم در حین شیطنت به ما می پیوستند

با آقای کروکی (آموزگار هنر انجمن ) همراه شدیم . زمان کلاس ها را کوتاه کردیم . حتی 45 دقیقه هم برای شروع زیاد به نظر می رسه . نیم ساعت با بچه ها بازی کردیم و گروه ها عوض شدند

کلاس های سوم و چهارم فقط به تویستر گذشت اما اول و دوم ها قصه و نقاشی هم داشتند . این بار فیلی توی جنگل به زرافه ای برمی خورد و ...باقی داستان

چهار پسرک اول و دوم به نقاشی کردن علاقمندند .حتی علی که فقط خط خطی می کند
با جواد و روح الله و علیرضا و مهرداد و حمید(کلاس پنجمی ها ) جداگانه دارم وارد مذاکره می شوم .تصورم بر این اه که رابطه ی موثر تری خواهد بود .سن حساسی دارند

صبح فرخنده ای بود

بعد از ظهر
بعد از ظهر شنبه شاید موفقیت آمیز ترین برنامه ی چند روز گذشته ام اجرا شد

از 2-2:30 و 2:30 -3 با دختر کوچولو ها تویستر بازی کردیم که باز خوش حال کننده بود

پس از اون تا پایان وقت انجمن ، با دو سری از دخترهای کلاس پنجم ( هر گروه 9 نفر ) نقشه ی ساختمان را تصویرکردیم . واحد اندازه گیری یک پای بلند بود . بعد از مدتی متوجه شده بودند که این واحد چقدر می تونه غیر دقیق باشه و مرتب اندازه ها را با هم چک می کردند

روند کار به این شکل بود که کاغذ بزرگی توی آلاچیق گذاشتیم . من مسئولیت پخش می کردم و بچه ها اندازه گیری می کردند . نتایج را با مداد روی نقشه می کشیدند و مدام اصلاح می کردند
درک تصویری و هیجان بالایی داشتند ، فراتر از انتظار من
با نقشه ی نهایی عکس گرفتیم و کلاس به پایان رسید
قرار گذاشتیم هفته ی آینده از روی نقشه فضاهای مدرسه را بررسی کنیم و برای بهتر شدن فضاهای موجود ایده پردازی کنیم

Friday, October 08, 2010

بم ، واقعیت ، سه

پرواز ، تاخیر ،سارا ، سحر ،ارتباط ، کامران ، خشونت ، علی ، مسئولیت ، واحد هنر ،تصویر گر ،ساز ساز ، بهادر ، رضایت ، بازی ، سروش ،محد ، مرضیه ،سکوت ؛هیاهو ، دلشوره ،نگرانی ،نگرانی

جواد ، روح الله ،نقشه ، مهرداد ، فوتبال ، شادی ، نگرانی

خیر ، نیکوکاری ، استرس ، نگرانی

من ،جایگاه ،دغدغه ، اندوه ، امید ، نگرانی

Sunday, October 03, 2010

بم ،واقعیت ،دو

دهم مهر ماه 1389 ، هفته ی اول

کلاس اول:2-2:45
واقعا کوچولو، فراتر از تصور
صبح با سه تا پسر کلاس اولی که متاسفانه ساعت مدرسه شون با بقیه هماهنگ نشده بود ، آشنا شدم
بعد از ظهر با حدود 8 دختر کوچولو و یک پسر کوچولو کلاس داشتم
کلاس بی موضوع شروع شد .غرض خط خطی کردن با آهنگ بود. سیستم صوتی یاری نمی کرد ، اما صفر هم نبود
سبز و سبز و سبز سیمین قدیری گوش می دادیم .همراه بودند.خط خطی کردند . رنگها رو دوست داشتند
کشیدند و شادی کردند .کم اعتراض و ناز
کم کم بخش هایی از آهنگ رو یاد گرفته بودند
تقاضای تکرار آهنگ جالب بود
به جز حدیث همه می خواستند که با دکمه های لپ تاپ من آشنا بشوند
کلاس آرامش بخشی بود

کلاس دوم : 3-3:45
همچنان کوچولو
با بازی تقلید صدا معرفی کردن را شروع کردیم
من با یک صدای عجیب و غریب به یک نفر می گفتم :سلام من یاسمن ام تو کی هستی؟ اون هم باید با تقلید همون صدا جواب می داد
بعد نفر دوم با یک صدای تازه از نفر بعدی می پرسید و به همین ترتیب
شروع خوب ای بود و به دلیل آرامش اولیه بچه ها خوب جواب داد
بعد از تقلید صدا قصه ی گربه آغاز کردیم .از بچه ها خواهش کردم چشماشونو ببندند و به قصه گوش کنند
با تغییر لحن شروع کردم به تعریف داستان گربه ای که از روی دیوار انجمن پریده تو و بچه ها بهش آب پاشیدند و...ناگهان در یک قسمت داستان ازشون خواستم که چشماشونو باز کنند و گربه را نقاشی کنند
حدودا نیمی از بچه ها به سرعت نقاشی کردن را شروع کردند ولی بقیه اعلام ناتوانی می کردند
با مذاکره کردن و تشویق بقیه هم کار را شروع کردند
گربه ها به دنیا آمدند ! شادی بخش بود
وقت به پایان رسیده بود و چند نفری به ماندن مایل بودند

کلاس سوم : 3-3:45
7-8 نفر پسرک 9 ساله با فریاد و دوندگی داخل شدند . 4 دختر بچه ی کلاس ، ساکت و کمی ترسان پشت میز نشسته بودند . پسرها بدون معطلی به ظرف های ماژیک حمله کردند وپرتاب ماژیک آغاز شد . دو سه نفر به سرپرستی علی ا به سیستم صوتی و لپ تاپ هجوم آوردند . جبهه جنگ واقعی! مبهوت ایستاده بودم . صدا به صدا نمی رسید و مجالی برای مذاکره نبود . با قوانین برخورد با بچه های انجمن آشنایی نداشتم . شنیده بودم که در مدرسه های عادی بم (همان هایی که صبح تا ظهر تحمل می کنند ) کتک و فحاشی اتفاق رایجی است . می خواستم که بلند صحبت نکنم و جایگزینی به ذهنم نمی رسید
دقایق سپری می شد . جنگ مغلوبه به نظر می رسید . دخترها از این وضعیت عصبی وغمگین به نظر می رسیدند . بعد از حدود نیم ساعت یکی از دخترها به گریه افتاد . جویای حال اش شدم .نمی توانست توضیح بدهد . فشار عصبی بالا بود
میان این هیاهو قصه را آغاز کردم . در نهایت نا امیدی دخترها و دو سه تا از پسرها جذب داستان شدند و بقیه همچنان به جنگ قبلی مشغول . در به طور مداوم باز و بسته می شد اما زیر این هیاهو آرامش تازه ای شروع شده بود ، هرچند بسیار کند و نه همگانی

علی ک به سرعت ،بی دقت ولی جالب نقاشی کشید . بدون خواهش کسی ماژیک های پرت شده را از روی زمین جمع کرد و به من داد ،کاغذهای روی زمین را توی سطل انداخت و بدون معطلی از کلاس بیرون رفت
علی ا بعد از تلاش های زیاد برای کشف و خرابکاری سیستم صوتی کاغذی برداشت . پشت به کلاس نشست و بدون توجه به داستان غرق نقاشی ذهنی خودش شد . نقاشی کردن آرام اش می کرد
پسرها چند دقیقه ای زودتر کلاس را ترک کردند . با رفتن شان دخترها آرام گرفتند و نقاشی را با میل ادامه دادند و با تمام وجود کمک کردند تا کلاس از بقایای جنگ قبلی پاک سازی بشود
عجیب...عجیب بود

کلاس چهارم : 5-5:45
بعد از بهت کلاس سوم رفتم پایین چایی بریزم و برگردم . خسته و کوفته برگشتم بالا . دو دختر کوچولو پشت در اتاق هنر منتظرم ایستاده بودند
پرسیدم : بقیه؟ گفتند : دو تا از دخترها غایب اند ، پسرها هم که فوتبال

با دو نفر شروع کردیم . در باز می شد و یکی یکی پسرها به داخل پرتاب می شدند ( توسط مربی های بچه جمع کن ) . پسرها ناراضی بودند . هر کدام وارد می شدند دادی سر می دادند که ما نمی خواهیم این جا باشیم . می خواهیم بریم فوتبال

از پایین توی حیاط صدای فوتبال می آمد . حتی من هم وسوسه بودم که به فوتبال بپیوندم . دوست داشتم از سارا بپرسم که آیا می توانم اجازه بدهم که بروند ؟ اما حس می کردم فعلا کمی باید باهاشون مذاکره کنم . صالح مدام می گفت : پس زود کاغذ و بده یه چیزی بکشیم بریم فوتبال ! پسرها داد و فریاد می کردند و مدام تو و بیرون می رفتند . عجیب بود که بر می گشتند چون من هنوز اقتداری نشان نداده بودم
دوتا از پسرها را درحین شیطنت گروگان گرفتم . توی دستان من دست و پا می زدند و ازین بازی کیف می کردند . بالاخره یکی شان موفق شد خودش را نجات بدهد اما بیرون نرفت . علیرضا م از همه بی قرار تر بود . اشاره کردم که بگذارید پیش خاله سارا بروم و چیزی ازش بپرسم . قسم ام می دادند که این کار را نکن ! هر چه توضیح می دادم که من فقط قصد دارم سوالی بپرسم ، فایده نداشت . پس جذبه ی خاله سارا جدی است ! یکی از درس های مهم امروز
به هر حال سارا تاکید کرد که قانون مدرسه این است که بچه ها باید سرکلاس بمانند و پیشنهاد کرد که با سحر به کلاس برگردم
با سحر برمی گردیم . اوضاع پیش از ورود ما با حضور آقای فروهر آرام شده است . نمی دانم به چه شکل
قصه را ادامه می دهیم . علیرضا همچنان نقاشی نمی کشد اما به خوبی در قصه پردازی شرکت می کند و ایده های خلاقی می دهد




Saturday, October 02, 2010

بم ،واقعیت ،یک

در بم ام
حالا دیگه بم یک و دو و سه و چهار ، تبدیل به واقعیت شد
در چند متری بچه ها نشسته ام . ناهار می خورن و آماده می شن که مشق بنویسن
شور و شوق عجیبی دارن ... خیلی زیاد و کودکانه
همه وقتی از مدرسه می یان انجمن ، باید دست ها و پاهاشونو بشورن . هماهنگ کردنشون کار آسونی نیست
یک ساعت دیگه کلاس هام باهاشون شروع می شه
مشتاق و مرددم

Monday, September 20, 2010

بم / نه / طراحی - ساخت

با بچه های کمی بزرگتر انجمن به پروژه های طراحی-ساخت فکر می کنم
پروژه های طراحی- ساخت ،پروژه هایی هستند که سازنده و طراح یک گروه هستند . مراحل ساخت و طراحی همراه با هم پیش می روند و به کمک هم اصلاح می شوند

می توانیم بچه ها را درگیر فضا سازی های داخلی و بیرونی ساختمان انجمن کنیم . مثلا طراحی دیواری در حیاط مدرسه که فضای شخصی استراحت کودکان را ازآموزگاران ها جدا می کند

و یا طراحی- ساخت خانه ای برای دو خوکچه ی هندی که قرار است به مدت سه ماه مهمان انجمن باشند

مراحل هدایت این پروژه به طور کلی به صورت زیر است

تحقیق اولیه . مشاهده دقیق و یادداشت برداری
شرح و توضیح
برنامه ریزی . ترسیم طرح های پیشنهادی همراه با مقیاس و مقاطع و طرح های اولیه ی آن
بحث ها
تولید . انتخاب مواد و ابزار مورد نیاز و ساخت طراحی نهایی
تحقیق تکمیلی . بررسی های نهایی بعد از مرحله ی ساخت
ارزشیابی پروژه


بم / هشت

در طراحی برنامه های آموزش هنر انجمن کتاب های زیادی را ورق زدم و بخش هایی را عمیقا خوانده ام .اما هنوز مفیدترین کتابی که خوانده ام ،کتاب " هنر در مدرسه " نوشته ی جان لنکستر ، ترجمه میر محمد سید عباس زاده و چاپ انتشارات مدرسه است
جان لنکستر معلم و مربی- معلم با تجربه ی انگلستان است و روند این کتاب روند پیشنهادی برای آموزش مدارس ابتدایی در انگلستان 1990 است
اما نکته ی عجیب این که طرح درس های پیشنهادی کتاب بسیار برای من آشناست . انگار نگاهم به نویسنده بسیار شبیه است و دورنمای آموزشی مشابهی را دنبال می کنیم

به عنوان مثال لنکستر در کلاس های درس اش از چیزی به نام منظره یاب استفاده می کند .منظره یاب مقوایی است حدود 30*30 سانتی متر که مربع یا مستطیل کوچکتری در آن سوراخ شده است
بچه ها در فضای باز ازداخل منظره یاب مثل لنز دوربین نگاه می کنند ، کادر شخصی انتخاب می کنند و کادر را نقاشی می کنند

این وسیله ای است که من در کلاس های راهنمایی با آگاهی کمتری استفاده می کردم . مقوا ماکت های کوچکی که سوراخ های مربع یا مستطیل داشتند . ما به کمک این مقوا ماکت ها به شکار سوژه می رفتیم .مدتی فقط سوژه ها را به هم نشان می دادیم و بعضی از آن ها را نقاشی می کردیم

غرض من از نوشتن این مطلب ،معرفی این کتاب ، تشکر فراوان از نویسنده اش ، اعلام ذوق زدگی از همزمانی بعضی از ایده ها و ارجاع دادن بخشی ازایده های درسی ام به لنکستر و یاران باوفایش بود
:)


بم / هفت /هدف گذاری

این بخش را دارم با تاخیر می نویسم .شاید می بایست اولین یا حداکثر دومین بخش مربوط به بم باشد

می خواهیم از راه هنربه بچه ها چه یاد بدهیم؟
امیدی که در سر دارم این است
در یک روند چند ساله به کمک هنر بچه ها را یاری می کنیم تا بتوانند

یک.به آرامش درونی بیشتری دست پیدا کنند
دو. بیشتر لذت ببرند و شاد تر باشند
سه.به نوعی رهایی که منشا خلاقیت اه برسند
چهار.حواس پنج گانه شان تقویت شود . خوب ببینند و باقی قضایا
پنج.دقت و تمرکزشان بیشتر شود
شش.به طبیعت نزدیک بشوند
هفت.به تکنیک هایی برای بیان بهتر برسند
هشت. اعتماد به نفس پیدا کنند
نه.به خانه ، انجمن ، محله ، شهر ، و کشورشان حس تعلق پیدا کنند
ده.از راه هنر بتوانند پلی به علم بزنند و نوع جدیدی از لذت را تجربه کنند
یازده.به تولید هنر برسند
دوازده . بتوانند به محیط اطرافشان خلاقانه (ازمنظریک طراح ) نگاه کنند
سیزده.کار فردی و هدف گروهی راتجربه کنند

بم /شش / داستان / طراحی آزاد

یکی از دوستانم از تجربه ی کلاس های تصویر سازی آقای بنی اسدی تعریف می کرد که نقل می کنم

کاغذهای بزرگی در اختیار بچه ها قرار می دهیم وبرای آن ها داستانی نقل می کنیم
از بچه ها می خواهیم بدون آن که به کاغذ نگاه کنند و بدون آن که دستشان را از روی کاغذ بردارند ، داستان را دنبال کنند و هر جور دوست دارند خطوط ای همراه با داستان طراحی کنند .مثلا گوشه ای از گربه ای که در قصه از روی دیوار رد می شود یا هر چیز دیگر

نتیجه جالب توجه است و در بخش بعدی باز سعی می کنیم از قسمت هایی از کار کادری انتخاب کنیم و آن کادر را رنگ آمیزی کنیم

روایت می شود که بچه های دارای تنش های عصبی ، خط های منقطع می کشند و اگر کمکشان کنیم خط های نرم تر و ممتد بکشند ،در واقع آن ها را به سمت آرامش و تمرکز سوق داده ایم

بهتر است بچه های کوچک را در این تمرین خیلی آزاد بگذاریم که بتوانند برون ریزی کنند

بم / پنج /خط

هفته های اول به تمرینهای رنگ و خط به کمک موسیقی می پردازیم
به پیشنهاد دوستی که کارشناس نقاشی کودکان است ، بهترین جنس برای شروع نقاشی با بچه ها پاستل پر رنگ است
کنترل پاستل برای بچه ها خیلی ساده است و در ضمن ، رنگ های درخشان و شادی بخشی دارد

اما به تدریج تجربه ی استفاده از مواد دیگر مثل گواش و آبرنگ را هم در جلسه ی بچه ها قرار می دهیم تا کم کم به انتخاب ماده ی دلخواهشان برسند

جلسه ی اول شاید فقط موسیقی های مختلف پخش کنم و از بچه ها بخواهم بر روی کاغذهای بزرگ خط خطی کنند .بعد از یک ربع تمرین خط آزاد ، کمی به بچه ها جهت می دهیم . مثلا نقطه های رنگی روی کاغذها می کشیم و از بچه ها می خواهیم که به شکل بازی در زمان مشخصی همه ی نقطه های هم رنگ را به هم وصل کنند (سرعت مهم است .باعث قدرت حرکت دست می شود و تقویت اعتماد به نفس) . یا این که دستشان را از روی کاغذ بر ندارند و از بین همه ی نقطه ها رد شوند(تقویت خطوط منحنی ) .به همین صورت تمرینها را تغییر می دهیم

در پایان تمرین های خط خطی می توانیم به بچه ها کمک کنیم که برای بخشی از کارشان کادر بکشند و به دلخواه خودشان داخل کادر را رنگ کنند

یا این که از بین خط خطی های متقاطع ،شکل هایی پیدا کنند (مثلا ماهی ) و آن ها را رنگ کنند

Saturday, September 18, 2010

بی چارگی

کاش من اون قدر قدرت داشتم که می تونستم ذره ای از بغض امشب ام رو بنویسم
این بغض ،تقابل مسئولیت پذیری من با زندگی سهل انگارانه در ایران اه

کاش شما هایی که این جا زندگی می کنین به اندازه ی امشب من رنج نکشین
و شمایی که این جا نیستین هم رنج نکشین

رنج کشیدن یه درماندگی خیلی بدی داره
...

Friday, September 10, 2010

""
Shadowboxing, monologue and we talk and we talk and we talk
Shadowboxing, monologue and we walk and we walk and we walk
Shadowboxing, monologue and we clean and we clean and we clean
Shadowboxing, monologue and we dream and we dream and we dream

"
""

Thursday, August 26, 2010

بم / چهار

چی درس بدهیم؟
که آن قدر محتوا و شیوه ی اجرای اون هیجانی نباشد که بچه ها در سال های بعد با تکنیک های عمیق تر به شوق نیایند؟

در آموزش های خلاق بسیاری از ما آموزگاران دچار هیجان می شویم و دست به حرکات نمایشی می زنیم
در طول چند ماه آن چه در چنته داریم بیرون می ریزیم و هر روز بچه ها را هیجان زده می کنیم

کلا بیشتر به هیجان زده گی می پردازیم و از عمق دور می شیم

نتیجه ی این شیوه پیشاپیش برای من روشن اه . بچه ها در همان دوره ی کوتاه به شدت با ما همراه می شوند ولی در سال های بعد آموزش ما یا آموزگاران دیگرشان برایشان به شدت ملال آور می شود

مدام اعلام بی حوصلگی می کنند و کم کم بچه و آموزگار دچار استیصال می شوند

در طراحی درس ها باید مراقب باشم

به علاقه و اشتیاق بچه ها توجه کنم
همواره به گذشته و آینده ی چیزی که آموزش می دهم نگاه کنم
در جریان کار آموزگاران دیگر بچه ها قرار بگیرم و سعی کنیم همسو شویم و از تکرار غیر ضروری پرهیز کنیم
دورنما داشته باشم اما فراموش نکنم که در رسیدن به این دورنما نقش خود بچه ها نقش بسیار بزرگی است
از بچه ها یاد بگیرم
از بچه ها یاد بگیرم
از بچه ها یاد بگیرم





Wednesday, August 25, 2010

بم / سه

به ایده های سوژه محور فکر می کنیم
به عنوان مثال آهنگی کودکانه که سوژه ی چند جلسه درس هنر شود

مثلا:ترانه ترن ثمین باغچه بان


ترنم قشنگه توش پر از پلنگه.

ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،

شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.


ترنم کوچولوس، توش پر از آلبالوس.

ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،

شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.


ترنم ملوسه توش پر از عروسه

ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،

شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.


رو تاق ترنم، یه آهو نشسته.

ترنم تو کوهه، تو دشته، تو راهه.

شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.


پیش راننده شم یه خرگوش نشسته

ترنم تو کوهه، تو دشته، تو راهه.

شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.


جلسه ی اول آهنگ را با بچه ها گوش می کنیم ، و متن آهنگ را به کمک بچه ها یادداشت می کنیم ( دقت شنیدن و برداشت آوایی صحیح ) و با چند بار تکرار سعی می کنیم بر آهنگ مسلط شویم (تمرین ملودی و ریتم ،خواندن آواز ،افزایش دانش موسیقی ، افزایش تمرکز ، رهایی و شادی )


درباره ی ثمین ، اولین و جبار باغچه بان با بچه ها صحبت می کنیم و حتی درباره ی گوشه های زیبایی از زندگی تاثیر گذارشون با بچه ها گپ می زنیم


در جلسه های بعدی سعی می کنیم تصاویر آهنگ را نقاشی کنیم

فیلمی درباره ی ترن ها می بینیم و راجع به راه آهن و ایستگاه استانشان با هم حرف می زنیم ( افزایش دانش عمومی و دانش محلی )


از بچه ها می خواهیم تصاویری که در ذهن شان شکل می گیرد را روی کاغذ بکشند . حدس می زنم در این مرحله بچه ها به کمک بیشتری نیاز دارند (پروراندن قدرت تخیل و مهارت پیاده سازی آن به کمک تصویر)


جلسات بعدی تصاویر را ادامه می دهیم و به تدریج به قسمت ساخت می رسیم .سعی می کنیم با مواد مختلف شخصیت ها را بسازیم . ترن بزرگی با چوب و فلز می سازیم که توی آن پلنگ و آلبالو و عروس و ...بقیه اش را به خیال پردازی بچه ها واگذار می کنیم


این کار چند جلسه طول می کشد

حدس می زنم بین 4 تا 8 جلسه ی کارگاهی جذابیت داشته باشد


در ساخت قسمت های مختلف ، به مواد متفاوت احتیاج پیدا می کنیم . به بچه ها کمک می کنیم تا مواد را خوب ببینند ، بو و لمس کنند و یک به یک کار با آن ها را یاد بگیرند


از اول این دوره ی سوژه محور ، با بچه ها طرح یک اجرا یا یک نمایشگاه می ریزیم . حتی اجرا یا نمایشگاهی برای بقیه ی بچه ها یا بچه های کوچکتر از خودشان .مثلا کلاس 10 ساله ها برای کلاس های کوچکتر


سوژه ی هر کلاس را متناسب با سن و شرایط بررسی می کنیم

مثلا داستان های عطار و مثنوی ( مشخصا داستان سیمرغ الان توی ذهن ام چرخ می زنه) برای بچه های بزرگتر مناسب تر است . راجع به داستان سیمرغ توضیح مفصل خواهم داد


از داستان یا سوژه های پیشنهادی شما استقبال می کنم



Tuesday, August 24, 2010

بم /دو

تا جایی که من متوجه شدم (امیدوارم امروز به آمار دقیق تری برسم ) بچه ها حدود 90 نفراند و بیشترشان 10 و 11 سال

در آموزش هنر این گروه سنی از حساس ترین گروه ها محسوب می شوند
10 و 11 سالگی ،سال هایی هستند که بچه ها نه آنقدر کودک اند که بشود فقط با بازی های خلاقه (رنگ بازی و آواز خوانی و ...) سرگرمشان کرد و در ضمن هنوز آن قدر بزرگ نشده اند که حوصله ی مهارت آموزی جدی داشته باشند

تجربه من و دوستان آموزگارم گویای این واقعیت تلخ اه که معمولا بچه های زیادی از این سن با نقاشی یا موسیقی سال ها یا حتی همیشه قهر می کنند

من 6 سال است که آموزگار راهنمایی ام .بسیار به بچه های بر می خورم که جلسات اول در یک جمله نفرتشونو از نقاشی نشون می دهند و حاضر نیستند حتی یک بار دیگه امتحانش کنند

بخش نوازندگی موسیقی هم خیلی آسیب پذیره . کودکان زیادی در این سن از نوازندگی زده می شوند ... در نوشتن چهارچوب آموزشی برای این گروه سنی سوال بزرگ "چه باید کرد؟ " مدام باهام همراهه


Monday, August 23, 2010

بم / یک

بعد از 6 سال گذرم به بم افتاد و باز به نظر می رسه که مبتلا شدم
در چند روز آینده نوشته های این صفحه به طرح درس های آموزش هنر در بم می گذره

جدا قصد ندارم به ادبیات این نوشته ها توجه کنم.هر چند که اگه ازم ایراد بگیرین کلی هم ممنون می شم..ولی زمان بسیار تند می گذره و من یا آموزگاران دیگه ای قرار است از اول سال تحصیلی 89-90 به مدت دو سال قالبی برای آموزش هنر داشته باشند تا بتوانند کمی هدفمند پیش بروند

.صفورا از این بچه ها خیلی بیشتر و مفید تر نوشته است
فکر می کنم برای وبلاگ های با خواننده ی خاص حتی درست نمی شه لینک داد.لینک صفورا نمی دونم باز می شه یا نه

حکایتی که در این انجمن یا موسسه می گذره اصلا با جمله ها و عبارات من قابل وصف نیست

همین قدر بگم که دو دوست نازنین ، حدود 90 کودک 6 تا 12 سال بمی ،که در جریان زلزله ی بم پدر و مادر ،یا یکی از آنها را از دست داده اند کنار هم بزرگ می کنند . این جا شبانه روزی نیست . تلاش کرده اند تا بچه ها قیم و خانواده داشته باشند و حتی به مدارس عادی شهر بروند ، اما هر روز بعد از مدرسه چند ساعتی را در انجمن می گذرانند و کنار هم بزرگ می شوند
در طول این چند ساعت های هر روز ، به بچه ها کمک می کنند تا از نظر تحصیلی بهبود پیدا کنند و این جا جایی باشه براشون که ضعف های آموزشی و تربیتی شون رو کمی پوشش بده و چیزهای تازه مفید یاد بگیرند
و از همه مهتر این که بی دریغ بهشون مهر می ورزند که این قسمت رو به هیچ وجه نمی تونم وصف کنم .فقط باید باشید و ببینید

صفورا تو حتما خیلی بهتر از من می تونی بگی اون جا چه حال و خبره
من که هنوز چندان چیزی ندیدم.اما همینی که دیدم بسیار بوده برام

Friday, August 06, 2010

"
هر مرگ
اشارتی است
به حیاتی دیگر
"