Saturday, April 11, 2009

تماس

چه قدر عجیب ایم ما آدم ها با این روابط ملغمه و بی بنیادمون
فکر می کنی رفتم سفر و خوب شدم؟دیگه خیالت بابت من راحت شده؟
رهام می کنی تا بچرم...تماس بعدی بمونه برای حال بد بعدی.یا حتی برای وقتی که یکی مون اعلام ضعف کرد


Thursday, April 09, 2009

هی

گوشه ای از جادوی جهان توی گلوم گیر کرده.نه بیرون می یاد و نه فرو می ره...نمی دونم تاب می یارم اش؟یا به زور قورت اش می دم؟
کاش به آواز در می اومد.می پرید و اوج می گرفت
می ترسم ...که ساده از دست اش بدهم
بودن اش معجزه است،اما هدایت این معجزه هنر ناب ی یه که گویا در توانم نیست

Tuesday, April 07, 2009

Monday, April 06, 2009

کردستان


کم انگیزه و تب دار راهی شدم.حس سفر نبود.سرپرست بسیار منت گذاشت و 5 صبح اومد دنبالم.کمترین بهانه ای دستم می رسید بی خیال می شدم.حتی بهانه ای به این کوچیکی که صبح ممکنه آژانس گیرم نیاد
به مدد ابر و باد و مه و سوسیس و سرپرست،به سمت یه معجزه ی دیگه روان شدم
باز هم .باز هم
کی باورش می شه؟تا کی ؟
هر بار به عکس سفرها نگاه می کنم،به خودم می گم:دیگه حتی اگه از این ناب ها گیرت نیاد،همین گنج ی که داری،برای یاد آوری و لذت باقی عمرت بس اه
باز ...باز
شگفتی
پا به کردستان پذیرنده،زنده،شیطون وپردل و جرات گذاشتیم
22 نفر کم آشنا
آشنایی چنان سریع رشد کرد که کم کم وحشت می کردیم
شب سوم توی راه و توی ماشینی که من درش حل شده بودم،از کودکی گفتیم.جوری که شاید سال ها صمیمیت برای گفتن و شنیدنش کم بود

سبزی تازه،هوای سرد پاک،گوسفند،چوپان ،همراه با"دوستانی از جنس بلبل"،ورقص های عزیز و به یاد موندنی

Friday, April 03, 2009

ترمیم

سرمستی بهاری دارم.شادی غیر منتظره رسیدن به سرچشمه..دریغ ام اومد که ننویسم

a thousend kisses deep

"you lose your grip
and then you slip
into the masterpiece..."

Thursday, February 26, 2009

...

برمی گردم به مدرسه...کمتروخسته تر
هنوز توان تعریف حکایت ندارم،امیدوارم که ببخشید

Wednesday, February 11, 2009

واقعیت

دوستان عزیزم...من امروز اخراج شدم

Friday, January 30, 2009

گل خونه

هزار اتفاق ریز و درشت درین چند ماهی که ننوشته ام
بزرگ شده ایم.دیگه نمی دونم این بزرگ شدن حاوی بار مثبت اه یا منفی

یک هفته ای است که به گل ها مشغول ام.در پرورش گل ضعیف بوده ام همیشه،زیر خط صفر...واین یکی از عقده های زندگی ام اه
این بار به طور جدی بهش حمله کرده ام.دوست حرفه ای و خاک خوب و پوکه و کود و قلمه و نور و ...خلاصه همه رو گرد آوردم ببینم می شه یه گلخونه ی کوچیک زد و جمع و جورش کرد؟
این یک هفته با گل ها عجیب شیرین بود.براشون ساز زدم،نه طوری که گوششون کر بشه.گاهی کمی ولی با مهر فراوون
ممکنه کمی ،فقط کمی به این طبیعت بی نظیر وصل بشیم؟

Monday, December 01, 2008

Thursday, November 20, 2008

ضایع

این کلمه رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی نوک زبونی استفاده اش می کنن."خانوم عکس ما رو پاک کنین.این چی اه؟خیلی ضایع شدیم ما!"یا این که..خانوم این آهنگ ضایع اه.ما نمی خونیمش

Thursday, November 06, 2008

عیال وار

باز به کوچولوها پیوسته ام.دلم برای کلاس هاشون،شیطنت و تازگی شون و بلاهتشون تنگ شده بود.گمان می کردم که دیگه جز دبیرستان،انتخاب مناسبی ندارم،اما کنار هزار اشتباه دیگه،این یکی را هم می پذیرم
کوچولوهای دوسال پیش ام،شاگردان امسال دبیرستان ام اند.بزرگ شده اند،ولی نه چنان که غیر قابل معاشرت
کوچولو های 4 سال پیش بسیار بزرگ شده اند.درگیر المپیاد و کنکور،گرفتار،دور،و بسیار عزیز
و فرزندان ارشدم،کوچولوهای 6 سال پیش،مثل همیشه بزرگ و ناب و غیر منتظره

Friday, October 31, 2008

افرا


می دونم.نمی نویسم...حیف اه

نمی نویسم...اما این مدت کم زندگی نکرده ام

اگه به تصادف به این جا سری زدین،بدونین دوستتون دارم

Saturday, October 11, 2008

راه یاب ایران

روزی سرانجام به" آنجا" می رسی/اما آن روز روزی است که آنجا دیگر/"آنجا" که می خواستی به آن برسی نیست
برگشتم.و به بهانه ی بازگشتم کتابی هدیه گرفتم به نام راه یاب ایران.داشتنش رو به شما که سفر های داخل کشور زیاد می روید خیلی سفارش می کنم
انتشارات فرهنگ معاصر/قیمت:9500 تومان

Tuesday, September 02, 2008

فا.سل


ارفع ده

امروز یکی از شاگردام یه جایی بهم پیشنهاد کرد که در دامن طبیعت یک ماهی آروم بگیرم
دهی است در 2.5ساعتی تهران،در جاده ی فیروز کوه.بالای کوه،20 خانوار ساکن اند توش
ده آبا و اجدادی شونه.خانواده شون چند تا خونه توی ده دارن،که گویا یکی دوتا شون بازسازی شده و بقیه کاهگلی یه
موبایل در پاره ای جاها خط می ده و به تازگی برق دار شده
یه سوپر مواد غذایی هم داره...بهترین چیز نیست؟
هفته ی آینده قراره باهاشون برم بررسی منطقه
حس خوبی دارم

Friday, August 29, 2008

Friday, August 15, 2008

planet earth

مجموعه چهارده قسمتی ای به دستم رسیده به این نام
مستند های طبیعت از کودکی محبوب ترین گروه فیلم های من محسوب می شدند.در سه چهار سالگی همراه پدر می نشستم و "غاز بقال"تماشا می کردیم
هر قسمت از این مجموعه منو تا کجا که نمی بره.قله ی کوه ها،دل غارها،اعماق جنگل...روستا،دشت...گاهی متوجه نمی شم که این سفر مجازی یه.از دست بی حس ام و ثابت موندن فیگور بدن ام،می فهمم که مدت هاست توی فیلم غرق ام
برام خیلی عجیبه.شاید ده سال پیش مطمئن بودم جهانگردی یکی از مهمترین دلخوشی های زندگی ام خواهد بود.اما الان سال هاست که ازدرون بیشتر سفر می کنم،اشک می ریزم،می خندم،و با طبیعت همراه می شم
پاهام روی زمین اه،دلم با دنیاهای ناشناخته.زیباست و کمی ترسناک

Saturday, August 09, 2008

گنج

تا به حال چند بار این شانس رو داشته ام که پا به خونه هاشون بذارم وتوی خلوت اتاق شون سهیم بشم...گنج ها یکی یکی از توی گنجه ها بیرون کشیده می شن.چوب یه درخت که توی بچگی باهاش دوست بوده اند،یه برگ،چند تا سنگ،عکس ها...تا این جا،اگه هنوز محرم بوده باشی قفل دفترهای خاطرات می یان بیرون.نوشته ای برای شنیده شدن و حتی کمی که به عمق گنجه بریم،نقاشی ای
فضاهاشون مغناطیس عجیبی داره،دستخط های پر تلاطم که کاملا با روح و روان 15،16 ساله هم خوانی داره...و دریای مهری که به جریان می افته
زمان چه بی رحم می شه وقتی توی چنین فضایی می دوه

Friday, August 08, 2008

حال و هوا

به تب و تاب رتبه و انتخاب رشته و کلاس های تابستانی و تصمیم های جانانه برای باقی حیات می گذره این هفته ها
از رتبه ها شون راضی بودم.به جز هنری ها که کولاک کردند(2،3،3،5،21،34)،ریاضی ها سه رقمی های خوب و تجربی ها دو رقمی های خوب و تعداد زیادی سه رقمی داشتند...خلاصه،گمانم ازین مرحله رستگار بیرون اومدند
تصمیم دارم سه ماه پاییز به خودم فرصت مطالعاتی بدهم.جزییات این قسمت رو به زودی با تکلیف روشن تر خواهم نوشت
نکته زیبای آخری که دارم این اه :تا یک ساعت دیگه دارم می رم عروسی سمیه.جای دوستان خالی...به ویژه اون هایی که باهم رفتیم عروسی نیکی

Tuesday, August 05, 2008

..

و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه چيزي را ندانيد
و كدام خاطره ئي خوشتر است
خواب ديدن
اينطوري كه شما مي بينيد
اصلا به صلاح تان نيست
اشك
اينطور كه شما مي ريزيد ، قطره قطره، اصلا معنا ندارد
به غلغل چشمه نگاه كنيد
مگر از اندوه است
و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز مي رويد
پايان تنفس
به سلول هاي تان برگرديد
شمس لنگرودی

Thursday, July 17, 2008

ایران باستان

حکایت

کتاب "چهل سالگی"ناهید طباطبایی رو دوساعت پیش دست گرفتم و تمام کردم.مثل یه شلیل رسیده بود.کاش بخونین اگه نخوندین
با یکی دونفر از بچه ها داریم مجموعه ی "داستان فکر ایرانی"می خونیم.کتاب های تاریخی روان ای اند برای نوجوانان.فکر می کنم بهمن یه بار معرفی شون کرده.برای من که هیچ از تاریخ نمی دونم و کمی هم دافعه دارم،خوندنشون مفید و حتی هیجان انگیزه، هنوز تموم نشده اند
امروز دوست شهرساز جوان ام برامون یه جلسه ی عالی گذشت و خیلی شیرین و جمع بندی شده با عکس و نقشه تاریخ شکل گیری شهرهای ایرانی رو توضیح داد.عجب داستان جالبی بوده
دیگه این که ،خوبم،روزی صد بار به خوشبختی ام شکر می کنم،اما هر روز مدتی هم سخت توی خودم فرو می رم و ازش می پرسم:جریان چیه؟
پیوست:سریال رو فراموش کردم.این سریال های اجنبی هر کدوم 24ساعت هم بختکی بر سر زمان بخت برگشته ام هستند

Sunday, July 13, 2008

echos

پژواک صدای خودم رو توی وبلاگ می شنوم..شاید سمندری اون ته غار نشسته که به دیدنش برم
این جا خالی است
از من،یا از شما

Saturday, July 12, 2008

camper





















این ها فوق العاده نیستن؟

Friday, July 11, 2008

روزهای تابستانی


هفته ی پر حادثه ای بود.4 کلاس تابستانی شروع شد

طراحی و تولید پروژه های درآمد زا که پارسال هم این کلاسو داشتم و اصولا موضوعی یه که دوستش دارم و برداشتم از تجربه ی سال های کارگاه چوب اه

کلاس بعدی "موسیقی" راهنمایی است که این هم ادامه ی کارم با بچه ها در طول سه سال گذشته است.هر بار فقط سعی می کنم یکی دو قدم پیش برم

سومین موضوع کلاس "ماکت شهر" اه،و شروع بسیار سنگینی داشت.دو ساعت اول به این گذشت که واقعا می خواهیم چی کار کنیم؟چی یاد بدیم با این ماکت؟آیا بهتره شهر قدیمی بسازیم یا مدرن؟آیا قادریم الگوهای شهری مختلفی رو توی یک ماکت بسازیم؟و سوال های بسیار زیاد دیگه...خوشبختانه من در اداره ی این کلاس تنها نیستم.یه دوست جوان شهر ساز بسیار فعال ام باهام اه و یه دوست جوان مردم شناس،و دو سه تا از بچه های کنکوری ،که تمایلات هنری دارند.بچه ها هم به نظر خیلی مشتاق می رسند،اما کار دست کم شروع سختی داره

و چهارمین سوژه بازدید از موزه ها و نقاشی کردن اه.این هفته رفتیم موزه ی فرش.د.و و نیم ساعت توی موزه بودیم و بچه ها اعتراف می کردند که شاید اولین باره که به فرش ها نگاه می کنند


روزهای فشرده ای رو می گذرونم،به شدت مجبورم بدوم و حال بد جوری متغیره.مفصل با آدم ها بحث کرده ام،خوب و بد،مفید و نا مفید،و جملگی سنگین

اما دیدار دوتا دوست قدیمی عزیز و یه عروسی پر آشنای قدیمی چاشنی شیرینی بود

Sunday, July 06, 2008

کمک

ما برای پروژه ماکت شهر نیاز به کمک مالی داریم.تخمین من یک میلیون و نیم اه که هر چه خودم و بچه ها زور بزنیم بیش از 500 هزارنمی تونیم روی هم بذاریم.چه پیشنهاد سریعی دارین؟آیا جایی رو می شناسین که به پروژه های خوب دانش آموزی کمک بکنه؟
آیا ما توی یه مملکت مفتضح زندگی می کنیم یا همه جای دنیا همین اه؟

Tuesday, July 01, 2008

ضعف

این بار کمی متفاوت با همیشه
خودم رو مجبور کردم که در لجن درون بمانم و بوی اون رو حس و ریشه یابی کنم...این دست کم برای من خلاف عادات خانوادگی است.از وقتی که به خاطر می یارم،ما همیشه سعی کردیم شرایط رو رفع و رجوع کنیم..وقتی فشار زیادی ناشی از ضعف شخصیتی پیش می یومده،من که فرار می کردم،به هر وسیله ای،توجیه،تمرکز بر روی موضوع دیگه ای،و راه های زیاد دیگه ای که به ذهن ام می رسیده...این بار اما،چندین روز غم رو با تمام وجود پذیرا شدم
سخت بود...خیلی فرساینده،و لازم
یه لحظه هایی پاره شدن بندهایی رو در درونم حس کردم
حس می کنم چیزی رو کشف کردم که سال ها بود شیره ی جانم رو می مکید و با خودش می برد و من کاری از دستم بر نمی یومد
نمی دونم که باز هم قادر خواهم بود این طور وحشیانه توی چشمای ضعف نگاه کنم یا نه

Sunday, June 29, 2008

ماکت

می خواهیم یک ماکت بزرگ شهر کویری بسازیم.یک وسیله ی کمک آموزشی برای گروه سنی 10-12 سال
قطعه های این ماکت قابل جا به جایی ان.بچه ها با اون ها شهرهای مختلف می چینند و آموزگار کمکشون می کنه که شهر رو تحلیل کنند
الان 12 نفریم...داریم یه چیزهایی درباره ی شهر ها می خونیم و با هیجان بحث می کنیم.حدس می زنم ابعاد ماکت 2متر در 2متر باشه اما هنوز مشخص نیست
از 16 تیر شروع می کنیم.هیجان انگیزه،نه؟

Saturday, June 21, 2008

جسته گریخته ها



یک
فوتبال نمی ذاره به کار دیگه ای برسم و متاسفانه روند جام هم هیچ به دلخواهم نیست
دو
اردبیل سرزمین با ابهتی یه.شاید سبلان به چشم من با صلابت تر از دماونده.دشت های شقایق کم نظیر دامنه ی سبلان هم داستان خودشو داره
سه
اولین سری بچه هام پنج شنبه کنکور دارن و دیگه رخت می بندن.اعتراف می کنم حال خوبی ندارم و مدام به ماکارنکو فکر می کنم وقتی که سری اول بچه هاش رفتن فاکولته ی کارگری.چطور تونست تاب بیاره؟
چهار
خیلی قدرتمند و مسلط به زندگی ام نیستم
پنج
باهات حرف زدم و چقدر دلم گرم شد

Tuesday, June 10, 2008

Monday, June 09, 2008

روز جهانی محیط زیست

در گردنه ی حیرانیم،این بهشت معلق...حیرانیم،حیران
در مه پیاده می شیم.کاسه پر از ابر اه.بستنی ابری.آهنگ کیتاروو ابر نازنین همه مونو به خلسه برده...آه فقط اگه این زباله ها نبود
رنگ ها ی محجوب پیرهن مه پوشیده ان..اگه این زباله ها نبود
بلند می شم.کیسه ای از توی ماشین پیدا می کنم.یک بار،دو ار،سه،چهار...کیسه پر و خالی می شه و سطل زباله بزرگ کنار جاده پر.زباله جمع می کنم،بغضی توی گلوم...توی دلم با عمو بیژن حرف می زنم،انگار باهاش درددل می کنم که اگه اینجا بود نمی دونم چه حالی بهش دست می داد
نگاهی به دور دست می اندازم.تا چشم کار می کنه زباله است.حالا اون ها رو بر جسته تر می بینم.مگه من چند متر رو می تونم پاکسازی کنم؟و برای چند ساعت؟کم کم موفق می شم به درونم مسلط بشم و با برداشتن هر زباله به زمین و زمان لعنت نفرستم
نیم ساعتی می شه.بی اختیار دارم دعا می کنم،دعا
شبنم رو روی پوست حس می کنم.چشم هام شفاف تر شده.کلاهک کوه با ابهت باور نکردنی ای سرشو از لای ابر بیرون می یاره
باز زنده شده ایم.عکس می گیریم.دیگه ژستی در عکس ها نیست.همه چیز با ناباوری شیرینی همراه اه.مزدک می گه:اگه بال بزنیم،گمانم پرواز کنیم
شش نفری جیغ زنان بال می زنیم و می دویم

Sunday, May 18, 2008

ثمین

دیروز ثمین باغچه بان رو بار دیگه از دست دادم.در مراسم بزرگداشتش یک سره زار زدم .از اولین نت عروسک جون تا آخرین نت کرنگ بلا...لایه لایه وجودم با آهنگ هاش آشناست...آهنگ هاش به اندازه ی "فصل ها و رنگ ها" برام قدیمی نیستن،اما پر از کودکی و شادابی ام می کنن
آخرین آهنگ اش،چهارشنبه سوری رو کاش با صدای خودش می شنیدین
روحش شاد

Friday, May 16, 2008

تصویرگر جوان


تصویرگری

مارتین ها و سباستیان ها در حال به دنیا آمدن ان.دکتر بوخ ها و تئودورهای خوشگل!و همچنین الدوزها و کلاغ ها
سه جلسه ی آخر کلاس های دوم به تصویرگری گذشت.کتاب خواندیم و سعی کردیم نقاشی کنیم.فراتر از انتظارم بهم خوش گذشت
این بار،نمی دونم برای بار چندم که "کلاس پرنده" رو برای بچه ها می خوندم،تصویر دکتر بوخ بسیار بیش از مارتین و جونی پررنگ بود.بغض کرده بودم و نگاهم مدام با یکی از بچه ها تلاقی می کرد

سعدی

عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند صبر و آرام و قرار از دست رفت

Tuesday, May 13, 2008

باز هم یزد عزیز


از سفر سالیانه برگشته ایم.سفر 180 نفره ی دوم دبیرستان

تجربه چندان هم چیز بدی نیست.مجرب بودبم،در شناخت فضا و رفتار با بچه ها...همچنان گاهی گند می زدیم اما نه به اون صورت شرم آور که در سال های گذشته پیش می یومد(شاید خاطرتون باشه ولی یادآوری می کنم که من سال گذشته از شدت خشم و درماندگی خانم دبیر 60 ساله ای رو که بسیار چرت می گفت پرت کردم اون طرف)..سفر دلنشینی بود.بچه ها همه ی سعی شون رو می کردن که همراهی کنن . این گروه از دانش آموزان مدرسه به اعتقاد بسیاری از ما ،خیلی خوش منش و فهمیده اند.رفتار قدر شناسانه و پر مهری دارند و در مجموع می تونم بگم در کنارشون از امنیت بالایی برخورداریم

پررنگ ترین قسمت ماجرای این سفر دفترهای نقاشی و یادداشت بچه ها بود.بهشون یادآوری کرده بودیم که با خودشون دفتر ،یکی دو روان نویس و ماژیک بیارند و تقریبا همه جا به زینت دفتر ها گذشت...کاش می شد دفتر ها رو ببینین

Friday, May 02, 2008

مرگ سخن ساده ای است؟

چگونه پهنای خاک،که ذره ذره ی آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره ی خون در وجود من جاری است،چنین به دیده ی من ناشناس می آید؟


متن بالا یکی از صدها پیغامی است که در طول هفته ی گذشته از یکی از شاگردام دریافت کردم.در مرز انهدام اه.چند روز مدام چنین نوشته هایی داشتیم،من و همکلاسی هاش...و بالاخره اقدام به خودکشی کرد

زنده است و هر شب که می خوابم به این امید می خوابم که بهتر بشه،روحی سرشار داره و خانواده ای بسیار جاهل

کی می دونه درین شهر چند تا جوان بی نظیر هر شب و روز در چنین تلاطمی دست و پا می زنن؟

Friday, April 25, 2008

تصویر دوم


هفتم اردی بهشت

صبح با یه حس قدیمی رنگین بیدار شده ام...حس یه رفاقت کهنه،در دل کوه،با کیک و شمع هایی که باد برای فوت کردنشون بی تابی می کرد...با رنگ سرخ گل های اشک،و زلالی اشک توی چشمام
و یاد یک پیشنهاد عاشقانه ،که دوست قدیمی تر رو سرمست کرد و یادمون داد چطوربا دو سه دریا فاصله زندگی کنیم
کلار..کلار وحشی مهربون.دوستی های وحشی مهربون

Wednesday, April 23, 2008

شترنامه





این شترها با این ترتیب افسانه ای تقدیم به شما





Wednesday, April 16, 2008

تاخیر

دل تنگ نوشتنم،سخت.اما حجم ننوشته ها آزارم می ده..چنان در این یک ماه اخیر زندگی کرده ام که حس می کنم ننوشتن اش خیانت اه و نوشتن اش محال
سفر طولانی و ناب نوروز رو فقط قادر بوده ام مزمزه کنم..اما به زودی سفر نامه ی تصویری کوچکی اینجا می گذارم

Wednesday, March 19, 2008

بوی سرکه،بوی سیر

به اصفهان رسیدم!فاتح شدم
هفت سین چیدایم و ذوق زدیم.جای خواهر بد جوری خالی می نماید
بهارشد ها...هی سعی کردم کشش بدم ولی آخرش بهار بهم رسید.خوش به حالمون پس

Tuesday, March 18, 2008

کلبه ی رسولی

یک ربع سربالایی ما رو به یه دشت سبز می رسونه

سرپرست از ما سس تر،ما از اون...پس از یک ربع سیب اعلام 3 ساعت استراحت ،رویایی یه که سال هاست در سر می چرخه

خر غلت می زنیم...آفتاب،باد،خواب،سکوت،خنده،آواز

Thursday, March 13, 2008

کویرنوردی


سه روز کنار شتر ها بودن کرامت می خواد
شن،شتر،معماری،نیکی
سه روز کمیاب

Sunday, March 02, 2008

مشغله

هذیان نبود
یک واقعیت کامل.حدود یک ماه می شه که فکرم بهش مشغول اه...باید برم از پیششون؟
براشون بهتره که بری،مجال پیدا می کنن تا خودشونو نشون بدن
نه،هنوز خیلی زوده.اگه بری میوه رو کال چیده ای
اگه بری هر چه رشته بودی پنبه می شه.تو که هنوز رد موندگاری به جا نذاشتی
بهتره بری...تو براشون زیادی سنگین شده ای
عجله نکن...زود قضاوت نکن
تو که چه بخواهی بمونی چه نخواهی بالاخره می ری.پس چرا زودتر نمی ری
تو که بالاخره می ری.چرا چند سال بیشتر نمونی؟
به خودت فکر می کنی یا اونا؟اول اینو روشن کن
...
...
گوشه ای از ذهن من

Wednesday, February 13, 2008

هذیان

تموم شده..یک هفته ای می شه.یکی دیگه از جان پیچ های من هم باهاش تموم شد
فلج شده ام.فلج بعد از هیاهو.باز هم همون حکایت همیشگی،این بارکمی متفاوت...دلم به کار نمی ره.حس می کنم زیاد باهاشون بوده ام.باهاشون زندگی کرده ام و به هم خو گرفته ایم
گمانم دیگه چیز زیادی برای بخشیدن بهشون ندارم و حضورم سنگینی مطلوب ولی منفعل کننده ای داره
شاید اگه برم کمی بی تابی کنن و زود عادت کنن
شاید اگه برم خودم خیلی بی تابی کنم
کجابرم؟

Friday, February 01, 2008

Wednesday, January 23, 2008

کارگاه چهارم یا بیست و سوم

چهارمین باری است که از نزدیک به مراسم کارگاه علوم نگاه می کنم.ورق هنوز چقدر تازه است...شوق 16 ساله یگانگی و بی پروایی ای داره که همیشه تازه است
بچه ها می دون،جلسه،جلسه..جلسه ی سرگروه های علمی،تدارکات،اجرایی،زیبا سازی،جلسه برای بررسی ترک دیوار
کار،گیجی،اضطراب،عذاب وجدان،هیجان،شوق...همه ی این ها رو با هم بهش مبتلا ان
مدرسه در حال انفجاره
در حاشیه ی کارگاه،زندگی زیبایی جریان پیدا می کنه توی مدرسه

Tuesday, January 22, 2008

زمین عریان مانده است و باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید

Thursday, January 10, 2008

صعود

هزار کار نکرده دارم و روز به روز تعطیل می شه.اخلاق سگی(کسره) داشتم.به پیشنهاد یکی از بچه هام رفتیم صعود درون شهری
کوله پیچیدیم.چایی،ساندویچ،شکلات،لیوان
از ونک شروع شد.شهرکتاب،کوچه باغهای ده ونک،برف های دست نخورده،پارک
ده تا چهار راه رفتیم.از دو به بعد سقوط بود.ولیعصرو به سمت پایین اومدیم،سپس یوسف آباد و خونه ی بی بی گوگول.چایی و کیک وگرمای واقعی
خوب ، آروم و شیرین گذشت

Monday, January 07, 2008

قطره های برف بر سقف شیشه ای می شینه و یخ می زنه.
سردمه.وسط کارگاه خاموشم ایستاده ام..چند بار خیره به این سقف و آسمون نگاه کرده ام؟
صدای سمفونی پروکیف در خونه می پیچه و با بوی نون تازه مخلوط می شه...به دستهام نگاه می کنم.دلشون خلق می خواد.سنگ ها و چوب هام شاکی ین.3 سال اه که خوب و مهربون لمس نشده ان،بو نشده ان...3 ساله گوشه و کنار این خونه منتظرن.
لیلی ی ثمین،باران و آفتاب و باد کیمیا،تابلو های صندوق میوه ی ناهید و ندا و مهسا،کاشی هدیه،نقاشی اصغر..همه ی اینها نظیر ندارن
کله گچی ها کنار هم روی میز لم داده ان..نه،معجزه های بچه ها آرومم نمی کنه.قصه ی من جایی دراین میانه ایستاده
ماه هاست که بیدارم..کی از جام بلند خواهم شد؟

Saturday, December 22, 2007

ساز و سرما

امتحانای بچه ها شروع شده
مدرسه رفتن خیلی خوبه و مدرسه نرفتن عجیب خوبه
مدرسه رفتن به آدم شادی می ده و مدرسه نرفتن رهایی
چه کنم که مخلصشونم و گاهی بد جوری از ندیدن شون دلشاد می شم
دو روزگذشته را تقریبا ساز زده ام.ده ساعت شاید.روزگار شیرین و سخت ای یه وقتی قطعه ای رو در می یاری،سعی می کنی،موفق نمی شی و حس بلاهت روی سرت خالی می شه...و چند ساعت بعد،نشونه هایی از شعور بروز می کنه.گوشه هایی از قطعه خودشو نشون می ده
امروز روز اول دیماه است
من سردم است
رادیاتور ها جواب نمی دهند

Thursday, December 20, 2007

دوست



دوست اومد.پس از یک سال و نیم برای اومدنش سنگ ها رو زودتر از ظرف ها شستم

Wednesday, December 12, 2007

بور و هایزنبرگ

قصه ی دوستی بسیار عمیق بور و هایزنبرگ در تاریخ علم و جنگ و سیاست(بمب اتم)،یکی از عجیب ترین حکایت هاییست که شنیده ام.دیروز فیلم داستانی این ماجرا رو دیدم،و دو سال پیش تلویزیون مستندی نشون داد در مورد بمب اتم و حضور پر رنگ این دو دوست در ماجرا...مرعوب کننده است
اگر این روایت تاریخی رو نشنیدین یا نخوندین،بهتون توصیه می کنم که پیگیری اش کنین..چیزی بیش از تاریخ علم اه
کاش می شد ده ها جون داشت...و یکی دو تاش رو به فیزیک اختصاص داد...دریغ

Friday, December 07, 2007

مرنجاب


روی رمل ها شناوریم.چند نفری به بالاهای تپه رسیده اند و بقیه اون میان دست و پا می زنن
من:آهای ی ی ی ی ی ی ...می شنوین؟بیایین پپایین داره غروب می شه.به دریاچه نمک نمی رسیم
همه:---همهمه و پیش به سمت بالا
من:(زبون کوچیک و ببینین)نامردا می شنوین چی می گم؟؟؟؟؟؟
همه:(با خنده و فریاد)نه نمی شنویییییییییییم
من:پس بی وجدانا اااااچطوره دست کم دو دقیقه سکوت کنیم؟؟

دو دقیقه سکوت.دو دقیقه،پس از ده ساعت سر و صدا
تپه های شنی.تا چشم ها اجازه بده،تپه و آسمون

چه سنگین،با ابهت و زیباست این سکوت
چه سنگین،با ابهت،و زیبا
سنگین
با ابهت
زیبا

Thursday, December 06, 2007

مرنجاب/پیش در آمد

یک روزه داریم بچه ها رو می بریم مرنجاب..کمی هول ام.امیدوارم از مار و عقرب خبری نباشه.برامون دعا کنین.بر می گردم و می نویسم

Monday, December 03, 2007

ای بابا

از صبح مثل خروس جنگی به همه پریده ام. سخت از تنبلی بچه ها شاکی می شم،از سنبل کاری...منو یاد تنبلی اجتماعمون می اندازه و تاب اش نمی یارم.کاش اشتباه نکنم و بی جا دعواشون نکنم
هنوز قدیمی ام و به نظرم کمی دعوا بد نیست،اما اعصابی برام نمی مونه
با آغوش باز رفتم به سمت آخرین کلاس و دم به دم لطیفه تعریف کردم...می بینین آدم گاهی چقدر مبتذل می شه؟

Sunday, December 02, 2007

همه کاره گی

از ننوشتن خسته ام...وقتی نقش آچار فرانسه رو می پذیرم،یکی از تبعاتش همین کمبود وقت و نارضایتی مزمن اه
می دوم،هر صبح و شب..و روزگارم به چاشنی دوست نداشتنی نارضابتی آغشته است
خودم ام،اما نه همه ی خود
همزمان به ده ها چیزفکر می کنم.ساماندهی پروژه های بچه ها گیج ام می کنه.کار نشاط بخشی یه،اما راستش هیچ کدوم این پروژه ها از آن من نیست
کاش مدتی در آرامش کارگاهم غلت می زدم،جارو می کردم،مرتب می کردم و اجازه می دادم ،دستام کار کنه و پیش بره،و مخم هوا بخوره

Wednesday, November 21, 2007

از در و دیوار

خیلی چیزها برای نوشتن دارم،حرف های زیادی لایه لایه توی دلم می شینه که مجالی برای گفتن اش نیست...گاهی حتی دلیلی هم

بارون از دیروز بالاخره روانه شد.شست و صاف کرد.دل ها بی تاب شده بود،صداها گرفته...زخمی بودیم از این هوا و این اوضاع.گمانم از دیروز تا حالا راحت تر گریه می کنیم و امیدوارم کم کم بخندیم

دیشب 12 ساعت خوابیدم.8:30 تا 8:30.خیلی محشر شد

وحشت زده در حیاط مدرسه می ایستم.آدم ها خیلی زیاد اند.دو سه هفته است که تلاش می کنم چند نفر رو حتی برای دقایقی تنها ببینم . احوالشونو بپرسم و احوالمو براشون بگم.اما "جمعیت" مجال نمی ده..دلم فرار می خواد.کاش می شد نبینمشون مدتی.دلتنگی شرافتمندانه می خواهم

دیروز صبح ناخن سه تارم شکست.رفت لای کشوی دراور.شرمگین ام که این قدر بابت اش غصه دارم

پروژه های رنگ و وارنگی دارم با بچه ها.ساخت سازهایی که طبیعت می نوازتشون(مثل اون ارگ دریایی)،مدل کردن ایده های داوینچی،طراحی های گلد برگ(شبیه دستگاه پروفسور بالتازار می مونن)،بررسی مقام های کردی،ساخت یک وسیله کمک آموزشی آموزش چوبها و پروژه های رنگ و نور

امروز صبح "قصه های قر و قاطی 2" رو خوندم.مثل شماره قبلی خیلی چسبید

Friday, November 16, 2007

:)

اتاق ها رو جا به جا کرده ام.کارگاه منتقل شد به سقف شیشه ای و برعکس.زیبا شده...احساس کمردرد و خوشبختی می کنم

Tuesday, November 13, 2007

كنار جاده نشسته ام
راننده چرخي را عوض مي كند
از آن جا كه مي آيم ، دل بسته اش نيستم
به آن جا كه مي روم نيز، دل نبسته ام
پس چرا ناشكيبا
عوض كردن چرخ را مي نگرم؟
برتولت برشت

Monday, November 12, 2007

شادی

دیروز یک میز پینگ پونگ فکسنی و چند تا طناب بازی با دو صد ناز و ادا گذاشتن گوشه ی حیاط...خارج از تصورتونه که از دیروز تا حالا چقدر جو مدرسه عوض شده
یک عالمه آدم می بینی که بازی می کنن و می خندن...خنده های از ته دل پیش دانشگاهی ها رو مدت ها بود نشنیده بودم
به همین سادگی

Sunday, November 11, 2007

نوسانات زیاده،بالا و پایین،بالا و پایین
پاییزی یه همه چیز

Saturday, November 10, 2007

صحنه

از صحنه برگشته ام.شهری در 60 کیلومتری کرمانشاه
تا حالا براتون پیش اومده به سفری رفته باشین که حتی یه لحظه هم کم و زیاد نباشه؟فوق العاده به جا و به موقع و کافی؟
این سه روز چنین بود
چطور بگم که چطور بود؟پر از رنگ های خیال انگیز...پر از صدای سرنا و تنبور و آواز.و پر از حضور آدم هایی که هر بار دیدنشون بهم درک تازه ای از زندگی می بخشه
جاتون خالی..جاتون خالی
در شب هایی که خوندیم و ساز زدیم و حرف هایی از اعماق،تا سپیده سر زد

Sunday, November 04, 2007

بازگشت پر افتخار گودزیلا

می خوام برگردم اصفهان،مدت هاست
به قول نیکو چنین تصمیمی در روزگار ما به معنی پذیرش شکست اه،اما من درست یا نادرست،ماه هاست که به برگشت فکر می کنم
تا پایان سال تحصیلی نمی تونم ازین شهر تکون بخورم،به سال آینده فکر می کنم،و واقعا فکر می کنم
به موانع،ویژگی های مثبت اش،منفی اش
دوست دارم نظرتونو بدونم

Friday, November 02, 2007

خونه شاگرد

شاگردی کردن کار بسیار ظریف و سختی یه..به ویژه در هنر
وقتی کوچکتر بودم هم حساس بودن یادگیری رو حس می کردم.همیشه احترام زیادی برای معلم هام قائل بودم و دلم می خواست بهشون بفهمونم که چقدر دارم سعی می کنم نا امیدشون نکنم
اولین معلم ویولن ام مرد بسیار سخت گیر و بی حوصله ای بود که بی نظیر ساز می زد.و برای من بدی اخلاق و بدی شیوه تدریسش تنها با یک دقیقه که ویولن می زد،فراموش می شد و هفته بعد مشتاقانه می دویدم به سمت کلاس...در حالی که کسری هیچ وقت نمی تونست باهاش کنار بیاد و هر بار تب می کرد
یادم می یاد که تقریبا همیشه سر کلاس های مدرسه بی اختیار داشتم معلم روآنالیز می کردم"اگه الان این حرف و می زد بچه ها بهتر می فهمیدن"،اگه این جوری توضیح می داد"،"کاش می تونستم به جاش حرف بزنم"... همواره یه گوشه ذهن و روحم دنبال استاد می گرده...هر چند حالا دیگه معیارهام تغییر کرده
دلم می خواست توی کارگاه یه مجسمه ساز شاگردی می کردم ،کنار یک ساز ساز،یه نقاش
اما آخه چه مجسمه سازی،چه نجاری،کدوم نوازنده منو راضی می کنه؟
دانشکده های هنر(دست کم توی ایران) بدترین جاها برای شاگردی ان.ضعیف و کم مایه شده ایم.کم می بخشیم و کم می آموزیم
چه می شه کرد؟

Thursday, November 01, 2007

بدرود

افتاد/آن سان که برگ/آن اتفاق زرد می افتد
افتاد/آن سان که مرگ/آن اتفاق سرد می افتد
اما
او سبز بود و گرم/که افتاد
نمی دونستم که این قدر دوستش دارم وتا این حد براش احترام قائلم...حالم قابل وصف نیست...درود و بدرود قیصر

Tuesday, October 23, 2007

رنگ و نور

سه روز پیش سر کلاس اتفاق فرخنده ای افتاد.راجع به کنجکاوی حرف می زدیم و این که آیا درآدم ها قابل بازیابی یه یا نه؟
مطابق معمول از کنجکاوی داوینچی حرف می زدیم و تمرینی که داوینچی انجام می ده:یه موضوع ساده و همیشگی رو انتخاب می کرده مثل آب یا روشنایی،بعد انگار که برای اولین بار بهش فکر می کنه درباره این موضوع از خودش 10 تا سوال می پرسیده..بچه ها خواستن که موضوعمون" رنگ و نور" باشه.یک ربع فکر کردن و سوالاشونو نوشتن...و کم کم بلند مطرحشون کردن..به تدریج متوجه شدیم که چقدر همه مون همیشه سوال های بی جواب مشابهی رو توی کله هامون نگه داشته بودیم
سوال و جواب های رنگ به حدی طول کشید که خود بچه ها به هم پیشنهاد دادن که یه پروژه مشترک توی کارگاه علوم امسال راه اندازی کنن به اسم رنگ و نور.مثلا یه راهروی بزرگ که همه ی پروژه هاش در مورد رنگ و نور باشه
فردای اون روساناز رو پیدا کردم که ازش چند تا سوال در مورد رنگ بپرسم.متوجه شدم که اون هم سه تا پروژه مرتبط با رنگ با بچه های دوم داره!دیگه خیلی جالب شد موضوع
این اولین جوشش علمی واقعی ای بود که بدون مولد بیرونی رخ داد،اونم سر کلاس هنر..این سه روز جسته گریخته می بینم که در زنگهای تفریح دارن با هم در مورد رنگ بحث می کنن...خیلی مشتاقم ببینم نتیجه اش چی می شه

Tuesday, October 16, 2007

مجسمه

در مجسمه ها سیر می کنیم...امروز تعداد خیلی زیادی عکس مجسمه برده بودم سر کلاس و گپ می زدیم.راجع به معیارهای زیبایی صحبت کردیم.توی یکی از کلاس ها به این نتیجه رسیدیم که در طول تاریخ معیارهای زیبایی زنان چقدر تغییر کرده در حالی که درمورد مردها کمابیش این طور نیست

یک:خوشحالم که بیشتر از توضیحات تاریخی،از روی تصویر خود مجسمه ها بحث می کنیم . بچه ها منتقدان کوچک بسیار خوبی ان وخودشون به خوبی حلاجی می کنن
دو:راضی ام که پیش از اون که عکس مجسمه ها رو ببینیم،دو جلسه ی خام با گل و گچ کار کردیم،بدون مدل،و بدون محدودیت...انگارحالا عکس ها روبا اشتیاق و دقت بیشتری می بینن و خودشونو هم درد و هم کیش حس می کنن
سه:ناراضی ام که سوادم کم اه . جهل مثل چاه ویل می مونه و عمر هم که برف و افتاب تموز
چهار:وقتی سر کلاس ایم،زندگی مثل یه رودخونه شاد و پرخروش در جریان اه

Friday, October 12, 2007

یک پست نسبتا بلند

دو روز گذشته کتاب" تاریخ هنر"ارنست گامبریج / ترجمه علی رامین رو مرور می کنم.بعضی فصل ها رو برای بار اول می خونم وبعضی رو بار دوم.دو سال گذشته کمی بیشتر به" تاریخ هنر"ها سر زده ام.ازبین آن هایی که به فارسی ترجمه شده اند،بهتر از این کتاب پیدا نکرده ام.شاید به دلیل ترجمه باشه،و یا ایده مولف…به هر حال مثل رمان روان و دلنشین اه و البته مفید

دومین پیشنهاد،کتابی است به اسم "ترکیب بندی در عکاسی"نوشته هارالد مانته و ترجمه پیروز سیار...این هم در بین چند کتابی که در مورد عکاسی دیده ام یا خوانده ام با فاصله بهتر بوده.مهمترین ویژگی اش برای من این اه که عکس های بسیار زیادی رو تحلیل می کنه اما قضاوت نمی کنه.بینشی به خواننده می ده که خودش سلیقه خودش رو انتخاب کنه

اگر مثل من رشته تخصصی تون هنر نیست و به فرم و ترکیب بندی علاقمندین،"طرح و فرم" ایتن/ترجمه فرهاد گشایش رو توصیه می کنم

و پیشنهاد پایانی امشب،"هنر به مثابه پیشه" نوشته برونو موناری /ترجمه پاینده شاهنده ،کتابی یه که دیدی خلاقانه داره و نمی تونم بگم به طور کلی در مورد چی صحبت می کنه،اما نگاه خاصی در طراحی محصولات داره

نمی دونم این پیشنهادها اصلا به چه کار کی می یاد،اما خب…هست دیگه

Thursday, October 11, 2007

حال و روز

.از حال و روزتون بی خبرم.اون هایی که وبلاگی می نوشتین که حالا خاموش شدین.تلفن ها هم به راه نیست و وقتی به راه اه هم کارا نیست...چه می کنین؟چطور من یک طرفه از روزمرگی بنویسم؟
با این حال...روزگار بدی نیست.در مجموع حس می کنم زنده ام.هنوز عوامل بیرونی از پا نینداختتم.راه نفس هنوز بازه و امید در گذره
اين روزها كه مي گذرد
شادم
اين روزها كه مي گذرد
شادم كه مي گذرد اين روزها
شادم كه مي گذرد
...
قيصر امين پور

Wednesday, October 10, 2007

بچه ها رو جدی بگیریم

Monday, October 08, 2007

کله های گچی


کله های گچی دارن متولد می شن.امروز اولین جلسه کله های گچی بود.فردا دومین و سومین و پنج شنبه آخرینش.این مجسمه های کوچولو قصد دارن با هم برن توی یه تابلوی بلند در یه راهروی مدرسه

Saturday, October 06, 2007

برگ خزون

ازین خزان لعنتی نه می شه نوشت و نه می شه ننوشت.چطور طاقت بیارم؟
هوش ربا و فریبنده و نامرده این پاییز...نمی دونم باهاش چه بکنم!کاش یکی دو نفر و پیدا کنم اجالتا عاشقشون بشم.واقعا حیف و میل دارم می کنم این فضا و هوا رو
خلاصه نامردمایی که توی سرزمینتون خزون های رنگ و وارنگ می بینین،منو فراموش نکنین و برام برگ جمع کنین

Wednesday, October 03, 2007

سماور

مدتی یه دلم سماور می خواد.بذارم توی اتاق کارم با یه عالمه فنجون سفالی،یه رومیزی،چایی و قند و خرما
هوا داره سرد می شه،اتاق و کلاس درسی که توش درس می دهم هم گرمای کمی داره
مجسم کنین!دارین به درس گوش می دین و می تونین برین یه چایی برای خودتون بریزین.رویایی نیست؟
پ.ن:اصل حرف می دونی چی یه؟هوای کارگاه نواب از سرم نمی ره این روزها

Tuesday, October 02, 2007

احیا

روزها و شب های زیبا و بی توضیح پاییزی،یکی پس از دیگری در گذرن
خنکی ملایم هوا به این زیبایی هیجان بخشیده...باز تا خرخره در مدرسه و در فکر غرقم.شاید فقط در پاییز بتونم بگم که تنبلی نمی کنم،به جاش زندگی می کنم
پریشب مدرسه موندیم،احیا...ماه و ابرها چه ها که نکردن با هامون
نزدیک صبح سرد شده بود و جای خواب هم نداشتیم.با 6،7 نفر شروع کردیم به دویدن دور حیاط...نمی دونم چقدر طول کشید،زیاد..دویدیم و نرمش کردیم و آواز خوندیم و یکی یکی اسم های آدم های عزیزمون رو بر شمردیم و براشون دعا کردیم،و برای خودمون
جاتون خالی

Tuesday, September 25, 2007

ماندگاری

اولین کلاس درس امسال به مفهوم جاودانگی و ماندگاری گذشت
با این سوال که آیا می تونیم بگیم آهنگی از آهنگ دیگه ای بهتره؟

Sunday, September 23, 2007

اول مهر

اول مهر بود
اینقدر دویدیم تا پاییز شد.دوباره اومدن.رنگی و تمیز و سرحال.امروز همه اش به بغل کردن گذشت.دلمون برای هم خیلی تنگ شده بود.چقدر مدرسه بی حضورشون بی صفا بود و من نمی دونستم
پس فردا کلاس هام شروع می شه.امسال چهارمین سال اه.آیا زمانی این هیجان کم خواهد شد؟
کاش نشه

Saturday, September 22, 2007

پاییز

بر زمین
همین طور شعر ریخته است
و باد
آن ها را گم و گور می کند
ضیاءموحد

Friday, September 21, 2007

For one human being to love another:That is perhaps the most difficult of all our tasks...
The work for which all other work is out preparation.
Rainer Maria Rilke

Wednesday, September 19, 2007


عرض حال

پس از روزهای دراز بالاخره در این وبلاگ باز شد
اومدم بهتون بگم که روزگارم عالی می گذره،اون قدر خوب که نمی تونم بنویسم.یعنی بلد نیستم
کاش خوب و خوش باشین

Monday, September 10, 2007

عجیب نیست؟

قال علی:لیس بلد احق بک من بلد،خیرالبلادما حملک
شهری از شهری دیگر به تو سزاوار نیست،و بهترین شهرها شهری است که تو را در بر گیرد

Sunday, September 09, 2007

در هم گوریدگی

شهریور برای مدرسه ها مثل اسفند برای اداره ها و شرکت ها می مونه.همه کارها به هم گوریده
گوریدن یک مصدر دوست داشتنی اصفونی یه.همه می دون،به طبع منم به همین ترتیب
طرح درس هام بسیار ناقص اه.سال تحصیلی جدید دو تا کلاس هنر اول دبیرستان و دو تا دوم دارم.و به احتمال زیاد همچنان انجمن موسیقی راهنمایی
دیوارهای مدرسه رنگ شده و با بچه ها داریم سعی می کنیم بورد و تابلو بسازیم.ماجرا لب مرزی یه.به محض این که مکث کوتاهی می کنیم،فورا تصمیم جدیدی گرفته می شه.اینه که حتی زیادم نمی شه وقفه ایجاد کرد...اما در کل روزگار بدی نیست
امروز اول دبیرستانی ها به شکل مضحکی معارفه شدن، درست هم زمان با اینکه من و یک خانوم معمار وسط حیاط داشتیم سر طراحی یک آبنمای بسیار زشت بحث می کردیم و تلاش می کردیم به معمار آبنما بفهمونیم که چه گندی داره می زنه
در مجموع اوضاع بحرانی یه.هر لحظه ممکنه که همه به جون هم بیافتیم.اما تا پیش از اون که کار به جاهای باریک بکشه،از شرایط راضی ام

Monday, September 03, 2007

حول حالنا الی احسن الحال

چقدر پر شتاب می گذره،این زمان هایی رو که باید لحظه لحظه شونو آذین بست
در دلم جشنی برپا می شه..دوستان قدیمی رو نزدیک حس می کنم،هر چند فرسنگ ها کوه و دریا با هم فاصله داریم
بچه ها زیبا و بی نظیر در نقطه های اوج خودشون ایستاده اند و آخرین دیدارها نزدیک اه
هوا بهتر شده،باد می وزه،هیچ گربه ای روی قفسه سینه ام نشسته نیست،به زودی پرواز می کنم و با سر توی بغل پاییز می افتم

Saturday, September 01, 2007

یاکریم دوم

یاکریم دومی هم مادر شد!با دوتا نوه قبلی می شه چهارتا
من مادر بزرگ معنوی 4تا یاکریم ام.خوبه دیگه.نه؟؟

Friday, August 31, 2007

از زادگاه

برگشتم،دیشب.از اصفهان
مثل همیشه سر زدن به فضاهای مجازی از اولین انتخاب هام بود.متوجه شدم چقدر همه کم می نویسیم..وبلاگ خودم که به فراموشخانه مبدل شده،غم انگیزه،اما به مدد فیلترینگ بسیار منسجم در این سرزمین،خودم هم به زور وارد می شم..با پست های الی بغض یک هفته ای ام اساسی ترکید.سال 86 برامون پر بوده از غم از دست دادن.کاش متوقف بشه،و یا کاش ما هر چه زودتر بفهمیم پشت معادلات خلقت چه داستانی خوابیده
کم می نویسم،اما کم زندگی نمی کنم
هفته گذشته نگرانی ها و غم های عمیق سه تا از بچه ها،آرام و قرار برام نگذاشته بود...دلداری و ماستمالی و کشف رمز شغلم شده بود..بالاخره وقتی کمی آروم شدن، سپردمشون به دست باد و زدم به چاک
سرزمین مادری بازهم گرم ترین مامن بود..مامان،بابا،مادربرزگ(منتظر،با چند قلاب بافی تازه برای من)عمه ها،خاله،دوست..رودخونه،درخت،سایه های تابستونی،کوه صفه
خوشحالم که گاه به گاه می بینمت و نه همواره

Thursday, August 23, 2007

سخت دلتنگ ام.هیچ وقت نتونستم جای خالی رو با کلمات مناسب پر کنم

Friday, August 17, 2007

کلمه

فعلا این ها رو در حد کلمه داشته باشین.شاید یه روزی
آقای الد فشن_ادبیات_محسن نامجو_بغض_توقع بیمارگونه_وبلاگ گروهی طرح درس_تنهایی_پیر چنگی_یک یا کریم دیگه

Wednesday, August 15, 2007


تردید

تردیدهای آموزشی ام تمامی ندارن.امروز سر کلاس موسیقی راهنمایی اصطکاک کوچیکی پیش اومد و بر خلاف انتظارم جریان ادامه دار شد.به طوری که در پایان کلاس یکی از بچه ها با تلخی زیادی راهی خونه شد
در راه برگشت مدام به این فکر می کردم که چه باید بکنم؟بگذارم تا متوجه رفتارش بشه یا این که دست به کار بشم و باهاش حرف بزنم؟نکنه دلش شکسته باشه؟نکنه کوچکتر از اونی یه که نکته رو بگیره و نتیجه این اتفاق فقط یه تلخی توی روحش باقی بذاره؟
خلاصه...از ظهر تا حالا کلافه دور خودم می چرخم و این چرخ زدن ها ادامه داره

Saturday, August 11, 2007

سرعت و نشاط

روزهای خوبی گذشته و روزهای خوبی پیش رو دارم.این رو به خوبی حس می کنم...شهریور رویایی،ماه پیشواز پاییز،به همراه رمضان رویایی تر
بچه ها می دون.پروژه های تابستون باید به ثمر بشینه.دیدنشون وقتی که به شدت کار می کنن،خیالمو کمی راحت می کنه.امروز یک سری قفسه رو با بدبختی از روی پشت بوم کشوندن پایین،رنگش زدن و قفل هاش رو عوض کردن.محصول ها رو به دقت توی قفسه ها چیدن و مشخصاتشونو ذکر کردن.4 ساعت رو بی وقفه کار کرده بودن و وقتی خداحافظی می کردن،سرخ و سرحال بودن
بازا که در هوایت خاموشی جنونم فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

Tuesday, August 07, 2007

یادداشتی برای یکی از بچه هام

بغض بعد از ظهر،نامه کاغذی دوست،و یادداشت های هذیانی میم بلندم می کنه تا برات بنویسم...تا کی منتظر هم خوامیم موند؟زمان پیرامونمون شتاب گرفته.ما هم کمتر ازدیگران ترسو نیستیم.تو کمی شجاع تر و من کمی زخم خورده تر
سال هاست که از امنیت یک دوستی وام می گیرم و نا امنی رابطه دیگه ای رو سرپوش می ذارم.شاید هیچ وقت نتونستم اون چه رو که دلم می خواست،به حتی بخش کوچیکی از محبت های میم یا الف پاسخ بدم...شاید پاسخ اون ها رو به تو می دهم.ما آدم ها هنوز در هم می خزیم و امتداد پیدا می کنیم.به نظرت ناجوانمردانه است؟
اون ها قوی ترند،و مهربون تر...و من بی رحمانه امید می بندم که منتظرم خواهند موند.و تو ...زنده و شاداب و شکننده،کنار من راه می ری و گاهی به چشم هام نگاه می کنی
با تو باید چه کنم؟انصاف نیست اگه بخواهم تلاش کنم چیزی رو درتو تغییر بدهم.به دور و بر اتاقم نگاه می کنم...نقاشی هات،گوشه و کنار دفترهام،به چوب درخت عزیزت،به انعکاس صدات توی سازدهنی ام...و به چشم هات
در سرحد درخشندگی هستی،چه نیازی هست که چیزی رو در تو تغییر بدهم؟تو رسم دوستی رو عالی بلدی.ولی...با این نگرانیهای موذی ام چه کنم؟

Saturday, August 04, 2007


باز من دیوانه ام،مستم

فردا می رم سر کار،بالاخره از روی تخت بلند شدم
توصیفی برای این حس ندارم...شاید یک بار دیگه بهم فرصت زندگی می دن..یه زندگی،مثل بقیه آدم ها..فرصت زندگی