Friday, September 10, 2010
Thursday, August 26, 2010
بم / چهار
که آن قدر محتوا و شیوه ی اجرای اون هیجانی نباشد که بچه ها در سال های بعد با تکنیک های عمیق تر به شوق نیایند؟
در آموزش های خلاق بسیاری از ما آموزگاران دچار هیجان می شویم و دست به حرکات نمایشی می زنیم
در طول چند ماه آن چه در چنته داریم بیرون می ریزیم و هر روز بچه ها را هیجان زده می کنیم
کلا بیشتر به هیجان زده گی می پردازیم و از عمق دور می شیم
نتیجه ی این شیوه پیشاپیش برای من روشن اه . بچه ها در همان دوره ی کوتاه به شدت با ما همراه می شوند ولی در سال های بعد آموزش ما یا آموزگاران دیگرشان برایشان به شدت ملال آور می شود
مدام اعلام بی حوصلگی می کنند و کم کم بچه و آموزگار دچار استیصال می شوند
در طراحی درس ها باید مراقب باشم
به علاقه و اشتیاق بچه ها توجه کنم
همواره به گذشته و آینده ی چیزی که آموزش می دهم نگاه کنم
در جریان کار آموزگاران دیگر بچه ها قرار بگیرم و سعی کنیم همسو شویم و از تکرار غیر ضروری پرهیز کنیم
دورنما داشته باشم اما فراموش نکنم که در رسیدن به این دورنما نقش خود بچه ها نقش بسیار بزرگی است
از بچه ها یاد بگیرم
از بچه ها یاد بگیرم
از بچه ها یاد بگیرم
Wednesday, August 25, 2010
بم / سه
به عنوان مثال آهنگی کودکانه که سوژه ی چند جلسه درس هنر شود
مثلا:ترانه ترن ثمین باغچه بان
ترنم قشنگه توش پر از پلنگه.
ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،
شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.
ترنم کوچولوس، توش پر از آلبالوس.
ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،
شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.
ترنم ملوسه توش پر از عروسه
ترنم تن می ره، تن میره، تن میره،
شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.
رو تاق ترنم، یه آهو نشسته.
ترنم تو کوهه، تو دشته، تو راهه.
شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.
پیش راننده شم یه خرگوش نشسته
ترنم تو کوهه، تو دشته، تو راهه.
شی فو، شی فو، دود، دود، شی فو، شی فو، دود.
جلسه ی اول آهنگ را با بچه ها گوش می کنیم ، و متن آهنگ را به کمک بچه ها یادداشت می کنیم ( دقت شنیدن و برداشت آوایی صحیح ) و با چند بار تکرار سعی می کنیم بر آهنگ مسلط شویم (تمرین ملودی و ریتم ،خواندن آواز ،افزایش دانش موسیقی ، افزایش تمرکز ، رهایی و شادی )
درباره ی ثمین ، اولین و جبار باغچه بان با بچه ها صحبت می کنیم و حتی درباره ی گوشه های زیبایی از زندگی تاثیر گذارشون با بچه ها گپ می زنیم
در جلسه های بعدی سعی می کنیم تصاویر آهنگ را نقاشی کنیم
فیلمی درباره ی ترن ها می بینیم و راجع به راه آهن و ایستگاه استانشان با هم حرف می زنیم ( افزایش دانش عمومی و دانش محلی )
از بچه ها می خواهیم تصاویری که در ذهن شان شکل می گیرد را روی کاغذ بکشند . حدس می زنم در این مرحله بچه ها به کمک بیشتری نیاز دارند (پروراندن قدرت تخیل و مهارت پیاده سازی آن به کمک تصویر)
جلسات بعدی تصاویر را ادامه می دهیم و به تدریج به قسمت ساخت می رسیم .سعی می کنیم با مواد مختلف شخصیت ها را بسازیم . ترن بزرگی با چوب و فلز می سازیم که توی آن پلنگ و آلبالو و عروس و ...بقیه اش را به خیال پردازی بچه ها واگذار می کنیم
این کار چند جلسه طول می کشد
حدس می زنم بین 4 تا 8 جلسه ی کارگاهی جذابیت داشته باشد
در ساخت قسمت های مختلف ، به مواد متفاوت احتیاج پیدا می کنیم . به بچه ها کمک می کنیم تا مواد را خوب ببینند ، بو و لمس کنند و یک به یک کار با آن ها را یاد بگیرند
از اول این دوره ی سوژه محور ، با بچه ها طرح یک اجرا یا یک نمایشگاه می ریزیم . حتی اجرا یا نمایشگاهی برای بقیه ی بچه ها یا بچه های کوچکتر از خودشان .مثلا کلاس 10 ساله ها برای کلاس های کوچکتر
سوژه ی هر کلاس را متناسب با سن و شرایط بررسی می کنیم
مثلا داستان های عطار و مثنوی ( مشخصا داستان سیمرغ الان توی ذهن ام چرخ می زنه) برای بچه های بزرگتر مناسب تر است . راجع به داستان سیمرغ توضیح مفصل خواهم داد
از داستان یا سوژه های پیشنهادی شما استقبال می کنم
Tuesday, August 24, 2010
بم /دو
در آموزش هنر این گروه سنی از حساس ترین گروه ها محسوب می شوند
10 و 11 سالگی ،سال هایی هستند که بچه ها نه آنقدر کودک اند که بشود فقط با بازی های خلاقه (رنگ بازی و آواز خوانی و ...) سرگرمشان کرد و در ضمن هنوز آن قدر بزرگ نشده اند که حوصله ی مهارت آموزی جدی داشته باشند
تجربه من و دوستان آموزگارم گویای این واقعیت تلخ اه که معمولا بچه های زیادی از این سن با نقاشی یا موسیقی سال ها یا حتی همیشه قهر می کنند
من 6 سال است که آموزگار راهنمایی ام .بسیار به بچه های بر می خورم که جلسات اول در یک جمله نفرتشونو از نقاشی نشون می دهند و حاضر نیستند حتی یک بار دیگه امتحانش کنند
بخش نوازندگی موسیقی هم خیلی آسیب پذیره . کودکان زیادی در این سن از نوازندگی زده می شوند ... در نوشتن چهارچوب آموزشی برای این گروه سنی سوال بزرگ "چه باید کرد؟ " مدام باهام همراهه
Monday, August 23, 2010
بم / یک
Friday, August 06, 2010
Friday, June 18, 2010
گوگل ترانسلیتور
امروز این جمله ی وبلاگ الی رو کپی-پیست کردم . از قسمت آخر ترجمه بسیار خندیدم
خوب آدم گاهی دلش کسی رو میخواد که چند سالی باهاش خندیده و گریه کرده تا باهاش بره کنسرت
Good people sometimes need a heart, someone who for several years been crying to her and her Khndydh lamb concert.
Thursday, June 17, 2010
ای وای من
به چیزهایی بر می خورم در این بین.متن ها ،دست نوشته های خودم و بچه ها...فیلم ها و صداها...چه قریب و در عین حال چه غریب اند
هر سال جلسه ی جنجال بر انگیزی داشتیم که به مفهوم ایران می گذشت.
امسال قصد دارم در دبیرستان تازه تاسیس ای کلاس داشته باشم
به آرشیو مراجعه کردم .یادم بود که یکی دوتا ازاین جلسات ایران را صدا برداری کرده ام
امروز گوش دادم ( در حال گوش دادن ام ) . به خود عجیب ای بر می خورم، در بعضی جاها به خود بسیار عجیب و نامربوطی حتی .و از انصاف دور نباشم گاهی هم با خود خوب و مسلطی مواجه می شم
اما حقیقت این اه که ترسناکم در این جلساتی که دارم گوش می دهم . جا به جا در حرف زدنم رگه هایی از تعصب و پافشاری می بینم که تصور می کردم وجود ندارد
در بعضی عباراتم اشتباهات آماری وجود دارد ،وگزاره هایی که مدت هاست چندان به نظرم درست نمی آیند را با بی حس تردید بیان می کنم
جلسه بحث آزاد است اما با ناباوری می بینم که بیش از بچه ها پر حرفی کرده ام
نمی دونم آیا تجربه ی مشابه چنین بدی داشته اید یا نه؟ این نوع مواجهه با خود همیشه همین قدر وحشتناک و هراس انگیزمی تواند باشد؟یا اولین مواجهه ها این طور بی رحم اند؟
تصور کنید که من فکر می کردم یکی از بهترین سخنوری های زندگی ام را در این جلسه داشتم ! چه ابله است یاسی
Monday, May 24, 2010
نامه ی سهراب به شاهی
شاهی عزیز من همیشه فکر کرده ام روزی خواهد رسید که من قرار بگیرم.در سرجایم باشم.و آن وقت خواهم توانست روشن باشم .دقیق باشم و بستگی خودم رابا دوستان به آن نهایت کمیاب و دلپذیر برسانم.اما همیشه رابطه ی من باحوالی خودم نازک بوده است.حتی در تهران وقتی که در اتاقم می نشستم ،میان نوشتن گاهی یکه می خوردم ،دست پاچه می شدم .حسی غریب اطمینان مرا می برد.به خاطرم می گذشت که جای نوشتن جای دیگر است .اما آیا جایی هست که مال من باشد؟فکر نمی کنم
باید ازاین توقع بی پایه گذشت.در اتاق مسافرخانه هم باید شعر گفت.روی نیمکت پارک هم باید قصه نوشت.سختگیری را باید جای دیگر خرج کرد.آدم خیلی چیزها را می داند .اما دانش خود را همیشه همراه ندارد.من سر جایم نیستم.ولی کار می کنم.هر روز کار می کنم.دراین سفر به خاک تازه ای پا گذاشته ام.اینجا اندازه ها فرق می کند.آدم میان ابعاد دیگری است
من این فرهنگ را نمی شناسم .ولی هوایی به من خورده است.این جا چیزی هست که باید فهمید و از آن گذشت.باید جوید و سهم عمده ی آن را تف کرد.به این فرهنگ نمی توان لبخند زد.آن رگه های ظریف که در هنر قسمتی از اروپا آدم را تا شوق و دردمندی می برد این جا نیست.این جا کمال نیست.و چون نیست چه خوب می توان آموخت.خامی و زمختی درس ها می دهد.کار نپخته خودش را رایگان در اختیار قرار می دهد.اما هنر رسیده تجزیه و تحلیل می طلبد.من سمت این فرهنگ را نمی شناسم.این فرهنگ به یک جهت نمی رود(یامن خیال می کنم) . رودخانه ای است که به هر سو انشعابی دارد.تمامیت آن را هنوز ندیده ام.و چه زود است داوری
این نامه ادامه دارد
Tuesday, May 11, 2010
همه چی آرومه من چقد خوش حالم
به من بد نمی گذره این روزها
باز در کارگاه چوبم خزیده ام .ساکت و آروم و کم نور
نور خیلی مهم اه
امنیت از نور مهم تر
خلق خیلی ارزشمند و عزیز اه
و" دوستی"...که اگه نبود همه ی این بالایی ها بی معنی می شد
باید بیشتر برقصم.گوشه های آوازی بیشتری حفظ کنم.بیشتر بخونم و هر چیزی نخونم
بیشتر بخندم و کمتر رنج بکشم
در پی راه هایی هستم که به موارد بالا ختم می شن
بد نیستم
:)
Friday, April 09, 2010
تگرگ
زیر سقف شیشه ای ایستاده ام.منظره باور نکردنی است!هر آن منتظرم که سقف بر من هوار بشه.صحنه ی بعدی رو تجسم می کنم که بارون و تگرگ با این شدت بر کف اتاق می ریزه .هیجان توآم با وهم و لذتی در خودم حس می کنم
دانه های تگرگ بر سقف می کوبند،یکی از عجیب ترین قطعه هایی که تا به حال شنیده ام
اس ام اس می زنی که حالی شبیه هوای این روزها داری...من هم همین طور..اضطراب دائم را هرگز این همه مدت پشت سر هم حس نکرده بودم ،همراه با بسته های امید که دم به دم بهم می رسه
سقف نشکست
Sunday, March 21, 2010
89
Friday, March 12, 2010
Saturday, March 06, 2010
کوبیسم


به براک و پیکاسو می رسیم
همزمانی عجیب این دو نفر، شباهت کارهایشان و تغییر بینش همزمان هر دوی آن ها در نقاشی من و بچه ها رو به وجد آورده است
پیکاسو برای بچه ها نام آشناست ،اما زیاد با کارهایش آشنایی ندارند و خیره به تفاوت های دوره های کاری اش نگاه می کنند
درباره ی طراحی حرف می زنیم .تکنیک های متفاوتی که پیکاسو در طرح هایش به کار می برد
فرصت مناسبی است تا بچه ها را با تکنیک طراحی محیطی و طراحی حالت آشنا کنم و از این جلسه به مدت دو جلسه فقط به تمرین این دو تکنیک می گذرد
آهنگ پایه سال 88-89
لبریز
از ترس بی راه و
ذهن پر غوغا و
تردید هر جا
روزان پر اضطرابی
چرخش پا بر رکابی ..
×××
با آهی
حضور نگاهی
گذر از سیاهی
خیزیم
..
گذر از دنیایی فانی
پیوستن به راهی جاری
چرخش پا بر رکاااااااااابی
یادگااااااااری از دیرووز پر غباار
یادگاار رهرواان ِ گریزاان ِ از تکرار ..
..
ســــرزنش شایدها بر پیکره ی باید ها و
ســــیطره ی دره ی تردید بر قله ها
..
اوهام
می سپارد ما را
به دنیایی میرا
آرام.. آرام
هر نفس بی تابی
سخت است
چرخش پا بر رکابی
×××
بااور .. می کشاند ما را
به سوی رهایی
شوری ما را
می برد به گذرگاهی
چرخش پا بر رکابی
×××
می کنیم پرواز در دل باد
خلسه ی دیروز بریم ز یاد
رقص چرخه بر پیچ و خم
راه بیدار از غوغای ما
×××
ثبت بر دوران رکاب ما
روید آواز از گریبان
ژرف ِ واژه ی روان ما
چرخ گردون زیر پای ما
راه ما همیشه جاودان بادمی تپد در سینه ام دل
Tuesday, February 23, 2010
فوویسم


اختلاف نظر تاریخی ای وجود دارد که دوره ی نقاشی مدرن (هنر مدرن )با فوویسم شروع می شود یا با امپرسیونیسم؟
مطابق روال پیشین کلیپ ای از کارهای نقاشان فوویست تماشا می کنیم و به دنبال آن بحث کارشناسی بچه ها شروع می شود
برای معرفی این دوره ی هنری ،برای بچه ها از هنری ماتیس حرف می زنیم
تاثر ماتیس از شرق و امریکای مرکزی ،جنس تازه ای از نقاشی را به اروپا معرفی می کند
ماتیس در یکی از مصاحبه هایش می گوید : هنرشرق مرا نجات داد
توجه به سطح ،گذر از پرسپکتیو ،سادگی ،بدوی گرایی ، به کارگیری نقوش قومی و محلی ، این ها ویژگی هایی بود که بچه ها از مجموعه ی کارهای فوویست ها برداشت می کردند
با بچه ها از شباهت آثار فوویست ها به هنر فرش و گبه و گلیم کشورمان حرف می زنیم
در ادامه ی این جلسه کلیپ ای از فرش و گبه و گلیم ایرانی برایشان پخش می کنیم که تصاویر و آهنگ هر دو با اقبال زیادی مواجه می شود
از بچه ها می خواهیم روی کاغذی طرحی برای یک گلیم یا گبه بزنند و رنگ گذاری کنند
Monday, February 22, 2010
پست امپرسیون

باز هم کلیپی از کارهای این دونقاش پخش کردیم و بحث آغاز کردیم
این بار نتیجه بسیار متفاوت بود
آثار ونگوگ برای بیشتر بچه ها جذاب و درک نشدنی بود. کمابیش اسم این نقاش را شنیده بودند و ونگوگ را به عنوان یک نقاش مشهور می شناختند . اما از کارهای او غافلگیر شده بودند
دائما بحث پیش می آمد که ویژگی این نقاش چیست ؟ آیا واقعا نقاشی بلد بوده ؟
با خودم فکر می کردم که ونسان باز هم از قضاوت آدم ها سربلند بیرون نیامد . این بار دخترهای 15 ساله ی ایرانی 100 سال بعد به ذات نقاشی اش شک کردند
بقیه ی کلاس " شور زندگی " خواندیم . فصلی که ونسان به پاریس رسید و بعد از هفت سال که به تنهایی با نقاشی دست و پنجه نرم کرده بود ، پا به نمایشگاه نقاشان جوان امپرسیونیست گذاشت
و باز فصلی که به زندگی با گوگن می گذرد
جو کلاس تکان خورده بود . منقلب شده بودند و می خواستند که بارها و بارها به نقاشی ها نگاه کنند و تعدادی از بچه ها معتقد بودند که تکان دهنده ترین جلسه ی کلاس هنر را می گذرانند
معجزه ی رنگ گذاری و سادگی کار این دو نقاش و معجزه ی زندگی هنرمندانه ی ونگوگ و گوگن بچه ها را به فکر عمیقی فرو برد که حتی هفته ها بعد هم سوال هایی شگفت در این باره می پرسیدند
فیلم کوتاهی درباره ی آثارونگوگ
Sunday, February 21, 2010
امپرسیون.جلسه ی رنگ
بچه ها مانتوهای مدرسه را برعکس پوشیدند و مشغول به کار شدند
بچه های هر کلاس به دلخواه یکی از سه رنگ بنفش ،نارنجی یا سبز را انتخاب می کردند ،مثلا بنفش ، و به مدت یک ساعت و نیم به کمک هم 300 مربع پنج در پنج سانتی بنفش های مختلف درست می کردند
کار ساده ای نبود
تنظیم نسبت رنگ هایی که با هم ترکیب می کردند و تقسیم کار گروهی ،هر دو دراین تمرین سخت پیش می رفت .ساختن طیف کلا کمی سخت تر از انتظار پیش می رود و همین موضوع تمرین را جذاب می کند
اما تقریبا همه متفقا می گفتند که جلسه ی خیلی خوبی بود
ابزار کار : قوطی های رنگ سفید ،قرمز ،آبی ،و مشکی ،مقوا ماکت ،چند کاتر ،چند خط کش ،سه تا 5 قلم مو ( از دست هم زیاد استفاده می شد ) و لیوان های آب
امپرسیون
اما برای فهم بیشتر هنر قرن بیستم ،بهتر دیدم از دوره ی پر اهمیت رنسانس نگذریم
جلسه ی دوم تاریخ نقاشی غرب ،با کلیپی از نقاشی های امپرسیون آغاز شد.پس از پخش کلیپ امپرسیون ،یک بار دیگه کلیپ رنسانس را دیدیم و بحث درگرفت
تفاوت های این دو سبک کدامند؟ ویژگی های هر کدام آن ها چیست؟
این بحث حتی طولانی تر از صحبت های جلسه ی گذشته بود .بچه ها میل مقایسه داشتند و مدام ابراز می کردند که کدام سبک زیبا تر یا واقعی تر بود
صحبت به زیبایی و واقعیت می کشید و بحث ها کمی به فلسفه ی هنر نزدیک می شد
کدام نقاشی واقعی تر است؟ واقعیت چیست؟
تجربه ی سه ساله ی من نشان می دهد که برای این مباحث باید حدی مطابق با ظرفیت گروه بچه ها در نظر گرفت .بحث ها پایان ناپذیر به نظر می رسند
بعد از گذر 45 دقیقه مباحثه ،تا حدودی این دو سبک را جمع بندی می کردیم و روایاتی درباره ی ویژگی های نقاشان این دو دوره برای بچه ها تعریف می کردیم
این کلاس ها غالبا با دو معلم هدایت می شد
در 30 دقیقه ی پایانی کلاس های نقاشی ،سعی می کردیم فعالیتی مشابه سبک نقاشی آن دوره انجام دهیم
مثلا در کلاس های امپرسیون بچه ها به کمک هم یک درخت بزرگ نقاشی کردند که بیش از 100 رنگ سبز در آن به کار بردند
Tuesday, February 16, 2010
Wednesday, January 27, 2010
رنسانس
با رنسانس شروع کردیم
کلیپ 7،8 دقیقه ای از نقاشی های دوره ی رنسانس تهیه کرده بودم و پیش از هیچ نوع اظهار نظری درباره ی این دوره ی تاریخی ، از بچه ها می خواستم کلیپ را با دقت نگاه کنند
بعد از تمام شدن کلیپ پرسشی مطرح می کردم
چه شباهتی بین این نقاشی ها احساس کردید؟ چه چیز این مجموعه نقاشی را به یک دوره ی هنری تبدیل می کند که نام رنسانس بر آن می گذاریم؟
از این جا به مدت بیست دقیقه تا نیم ساعت بین بچه ها بحثی در می گرفت
هر بار از یکی از بچه ها خواهش می کردم کلمه های کلیدی بحث را یادداشت کند
تقریبا در همه ی کلاس ها نکته ی بحث بر انگیز کلاس رنسانس این بود که گروهی معتقد بودند این نقاشی ها واقعی اند و عده ای سخت مخالف این نظریه بودند .به نظرشان این نقاشی ها خیلی آرمانی می آمد
کمابیش همه ی ویژگی های یک دوره ی هنری در صحبت بچه ها به چشم می خورد
ظرافت/رنگ های کدر/بدن/آناتومی/واقعیت/قدرت/زن های چاق/عضله
ادامه دارد
Saturday, January 23, 2010
حدود کلی
ترم دوم نقاشی و موسیقی سرزمینمان را بررسی می کنیم و زمان تقریبی آن ها هم 4 جلسه و 6 جلسه است
دو تا سه جلسه هم به تمرین چند تکنیک نقاشی اختصاص دارد
غرض اصلی من از برپایی این دوره ی دوساله ،ایجاد لذت ودرک زیبایی و به عبارت دیگر تربیت مخاطب هنری است
به جز این هدف بزرگ ،همیشه آرزو می کنم با روشن کردن چند چراغ از راه پر از شگفتی دنیای هنر ،به بچه ها قدرت ،بیان و خود باوری ببخشم
بسیار بر این اعتقادم که بخش بزرگی از این ضعف خود باوری در بیان هنری ،که کمابیش در بسیاری از ما وجود دارد ،ناشی از وجود آموزش هنری بیمارمان بوده است
آموزشی مبتنی بر تهدید و مقایسه و معمولا بسیار خشن و نامهربان
من 11 ساله و برادر 8 ساله را مجسم می کنم که هر دوشنبه به کلاس ویولن می رفتیم و از ترس فریاد و تهدید معلم ،تمام طول راه حتی قادر نبودیم با همدیگر کلمه ای صحبت بکنیم
امنیت
سال ها بود چنین حسی نداشتم...پایگاه
در پایگاه امن خودم نشسته ام.وقتی سردم می شه ،ژاکت سبزم رو به تن می کنم..کمی اگه سردتر شد ،ترسی نیست...پولار آبی رو می پوشم
دیشب یک بغل گل یخ و یک کلاه رنگی رنگی به خونه ام اومد.بوی مهربونش تمام امروز بهم یاد آوری می کنه که اصالت با زیبایی یه
گل های نرگس،نقاشی تازه ،گالامپور ها ،کفش های نوک مدادی ،مداد های الحمرا ،کیک ی که در سنگاپور پخته می شه ،بادکنک ها ،پامچال ها ، گیل گمش و گردنبند ،سن سانس ،براتیگان ،فلسفه ی امروزین علوم اجتماعی ،پارچه ی گل ریز مادربزرگی ،پلور کرم ،چشم های عمه مهری ،سنگان،خواب 5 صبح پای کوه ،کیک توت فرنگی ،33 سالگی ،روزی که صدا ها را دیدم ،فیلم های تاریخچه ی پیانو ،ارکستر چوب ها ،لیندای رقصان،امنیت و امنیت و امنیت
شادی و امنیت درونی است.لمس اش می کنم
Saturday, January 02, 2010
جلسه ی دوم :داوینچی.دفتر


این که آیا در توان طبیعت است که داوینچی دیگری بیافریند؟
از زندگی داوینچی حرف می زنم و بر روی دفتر یادداشت های این مرد تمرکز می کنم
نه هزار صفحه یادداشت ،متن و تصویر و نت از او باقی مانده است،در دفتر هایی بسیار ساده که همراه هر روزه ی او بوده اند
از بچه ها می خواهم که دفتر درست کنند.با خودم کاغذ کاهی آورده ام و از جلسه ی قبل از بچه ها خواسته ام که کمی کاغذ و مقوا همراه داشته باشند
دوست دارم تا پایان سال به دفتر داری خو بگیرند . بنویسند ،نقاشی کنند ،ردی از روز به جا بگذارند
Friday, January 01, 2010
جلسه ی اول:جاودانگی

دبیرستان فرزانگان
کلاس هنر یک
سعی می کنم پیش از بچه ها در کلاس حاضر باشم . حس میزبان دل آشوب هیجان زده ای دارم
از راه می رسند،معمولا بی خیال ، با نیم نگاهی از گوشه ی چشم به آموزگار
کم کم دور میز جای می گیرند . میزهای مستطیل کوچک که کنار هم قرار گرفته اند و به میز بزرگی تبدیل شده اند . بچه هایی که دور میز جا نمی شوند،روی صندوق های دور تا دور کلاس می نشینند
دور هم ایم.کمابیش همه ی صورت ها را می بینم
سلام و معرفی آغاز می کنیم
اصرار دارم خودم را با اسم و فامیل و سن معرفی کنم
از بچه ها خواهش می کنم اسم کوچکشان،یا هر اسمی که مایل اند تا پایان سال به آن نام بخوانمشان را روی کاغذی نوشته و به طریق ویژه ای به خودشان وصل کنند
پیش از شروع بحث،دعوتشان می کنم به آهنگی تکان دهنده و دلپذیر،به مدت چهار الی پنج دقیقه
در انتخاب اولین آهنگ ، فراوان دقت می کنم.
یکی از جاودانه های تاریخ ایران یا جهان
صحبت به "مخاطب هنری"کشید.به نظر شما مخاطب هنری کیست ؟ چه ویژگی هایی داره؟
بچه ها نظر هایی دادن،جالب بود . بسیاری از بچه ها فکر می کردند مخاطب هنری ،یعنی هنرمند
با مثال هایی نظرها را به سمت لذت بردن از عناصر سمعی و بصری محیط سوق دادم
مخاطب هنری کسی است که بتواند از پدیده های دور و برش دریافت های حسی داشته باشد و ازاین دریافت ها لذت ببرد
از کوه حرف زدم،سفر،غروب خورشید
بحث به این جا رسید که ما توی کشورمان مخاطب هنری زیاد نداریم،کسی که مثلا پزشک است و برای لذت بردن از اوقاتش موزه ، نمایشگاه یا کنسرتی را انتخاب می کند
از این لحظه به مدت نیم ساعت به صورت گزیده آهنگ های متنوعی پخش می کنم و از بچه ها می پرسم که برایشان آشناست یا نه ؟ و آیا دوست اش دارند یا نه ؟
با بالا بردن دست آمار می گیریم...کم کم بحث آغاز می کنیم
قطعه ای از موسیقی پاپ روز پخش می کنم
چرا این آهنگ برای تعداد بیشتری آشناست ؟ آیا به این خاطر نیست که این آهنگ مد روز است ؟
سپس آهنگ معروف 15 سال پیش را با سوت اجرا می کنم . فقط یکی دو نفر شنیده اند . جویا می شوم و متوجه می شویم که خواهر یا برادر یا آشنای نزدیکی حدودا 15 سال بزرگتر در نزدیکی خودشان دارند
بالاخره آهنگی از 200 سال پیش.سنفونی 5 بتهوون یا یک موسیقی کوچک شبانه ی موتزارت
تقریبا همه دست بلند می کنند
به جاودانه ها نزدیک می شویم
به این سوال مهم که چرا این موسیقی بعد از گذشت 200 سال هنوز هم آشنا و عزیزباقی مانده است؟
تعدادی نقاشی نگاه می کنیم ،پیکاسو،ماتیس ، و نقاشی هایی از نقاشان نه چندان مشهور
باز صحبت به همین جا می رسد.کدامشان ارزشمندترند؟
اصلا آیا می توانیم ادعا کنیم اثر هنری ای از اثری دیگر ارزشمند تر است؟
ضربه های آغازین کم کم اثر می کند . بچه ها گیج شده اند و به تدریج مخالفت ها اوج می گیرد
در صدد پاسخ بر نمی آیم . برای پایان بخشیدن به این جلسه فقط یک سوال دیگر می پرسم
چه چیزی ما را به کشف جاودانه های تاریخ هنر می کشاند؟چرا پیشتر دوست داریم باخ را بشناسیم تا یک آهنگساز کم آوازه ی روسی؟
از بچه ها سوال می کنم:آیا دوست دارید که به بررسی جاودانه ها بپردازیم؟
نقطه پایان جلسه ی اول کلاس باز کار هنری تکان دهنده ای است . موسیقی ناب یا گوشه ای از یک فیلم ،انیمیشن
اثری ماندگار
مدرسه ای در خیابان مولوی .قسمت سوم
هر بار مجبورم طرح درسم را تغییر بدهم و با شرایط کلاس انطباق حاصل کنم
هر چهارشنبه آشفته از مولوی بر می گردم.چی باید بهشون یاد بدهم؟
هنوز بسیار کم توجه اند.کمابیش اکثرشون به چیز زیادی توجه نشان نمی دهند
مثلا می پرسم طول درختها رو تخمین زدین؟
یکی می گه :بله خانوم 3 متر و 10 سانت
می پرسم:چطوری این کارو انجام دادین؟
می گه:خب 5 متر
کلا هنگ کرده ام.یه مثال بامزه ی داغون کننده ی دیگه براتون بنویسم
هفته ی پیش قرار بوده از فاصله ی مدرسه تا مترو (تقریبا طول یک خیابون)رو روی کاغذ بکشن و نام گذاری کنن
بماند از تمرین هایی که تحویل دادن
بهشون گفتم من الان که از مترو اومدم بیرون ،تعداد قدم هام رو شمردم تا مدرسه.حدس می زنین چند قدم بود؟
روی تخته نوشتم
زیر 100/بین 100 تا 300//300 تا 500/500 تا 700/و همین طور تا آخر
قرار بر رای گیری بود
سوالی که می پرسیدن می دونین چی بود؟
خانوم می شه چند تا رای بدیم؟؟
خودمو عجیب کنترل می کنم و تا حد زیادی شماتت،از این که نمی شناسمشون،و درک درستی از روحیه شون ندارم
نمی دونم به چی فکر می کنن و چی می خوان
می دونم که این نوع برخورد از کم هوشی نیست،بیشتر از بی فکری یه
باید بفهمم به چی دارن فکر می کنن
Tuesday, December 29, 2009
یادداشتی قدیمی
مدت هاست می خواهم بنشینم و از اتاق هنر بنویسم.این " مدت ها " که می گم بی اغراق مدت هاست.از این همه تجربه ی یکتا و ناب ای که با سرعت زیادی بدست آمد و این همه شگفتی در بر داشت
نوشتن بی تابم می کنه.برای کی بنویسم؟چطور به این حس ها نزدیک بشم؟آیا این نوشتن به معنی طرح درس نویسی یه یا نامه نگاری؟
ساناز می گه:بشین بنویس.هر چه که می خواهی و هر طور که می تونی.بعدا چیزهایی که لازم داری را از بین شون بیرون می کشی
ساناز همیشه من رو به روون و بی دغدغه نوشتن دعوت می کنه.به این که فکر نکنم دارم می نویسم روون یا روان..کاری که من در مورد نقاشی با بچه ها انجام می دم.
بارها بهشون تاکید می کنم هرچیز که دلتون می خواهد بکشید،لازم نیست به کسی توضیح بدید.لازم نیست کارتون رو ارائه کنید و هزار حرف مشابه
اما واقعیت اینه که هنوز در دام واژه و ادبیات ضعیف ام گیر می کنم.هنوز برای من انتخاب روون یا روان یه تردید جدی یه که به حاشیه می رونتم
در حالی که اون چه در درونم می گذره ،خیلی بی واسطه و رهاست...حس شگفت انگیز کنار بچه ها بودن و کمک به این که خودشون رو باور کنن
در این چهار سال باور کردم که تشویق چقدر چیز اعجاب انگیزی یه
تشویق شیرین و بی امان ،بچه ها و حتی بزرگ سال ها رو درخشان تر می کنه،به علایقشون متعلق می کنه و کمکشون می کنه کمتر بترسن
ترس....ترس
توی کلاس هامون همواره جنگی در کاره...ترس از اشتباه
بخش زیادی از شوق و توان بچه ها با نقدهای جانانه ی آموزگاران وحشی ازبین می ره
این سال ها،شاید بتونم ادعا کنم بزرگترین دغدغه ی آموزشی ام کشف ترس ،پیداکردن راه هایی برای مبارزه با ترس و رسیدن به حتی کمی خودباوری سازنده است
نگاهشون می کنم
فکر به نقاشی تنشون رو می لرزونه.گمان این که نکنه خوب نشه؟
ازشون می پرسم:اگه دوستش نداشتین چی می شه؟پاره اش می کنیم می اندازیم اش دور...باور نمی کنن چنین امکانی هم وجود داره
وقتی در سفر می دیدمشون که شجاعانه قلم می زنن و با چه جسارتی رنگ گذاری می کنن،خیلی خودم رو کنترل می کردم که صد بار نپرم و در آغوششون بگیرم
دلشون مشاهده می خواست.بیان!...نقاشی،عکاسی،نوشته..چقدر حریص شده بودن و دیدنشون در این حال چقدر عزیز بود
جای ظریف معلم هنر کجاست؟این سوال سال هاست دیگه باهام همراه شده
آیا در این سن از یک آموزگار هنر چه انتظاری دارن؟بهشون تکنیک یاد بده؟چیزهای تازه نشونشون بده؟تازگی...چه ابهامی در این کلمه پنهان اه
بریم توی حیاط و برای هزارمین بار به شعاع خورشید لای برگ ها نگاه کنیم؟یا به جدیدترین نقاشی های دنیا بپردازیم؟ یا همه ی این ها؟ در زمانی این قدر ناچیز؟
مطابق معمول نا تمام ماند و از اتاق هنر هیچ به میون نیومد.اسفند 1386
Monday, December 28, 2009
شرح حال و درخواست
به امید این که
یک.نظم بگیرم
دو.روزی خودم یا کس دیگری ویرایششان کند و در اختیار دیگران قرار بگیرد
سه.اگر هنوز دوستی این جا را می خواند،با بازخورد موثر اش به من کمک کند
چهار.بعد از طراحی یک سایت آموزشی قابل قبول ، مطالب آموزشی این صفحه را به آن جا منتقل کنم
پنج.با بازنمایی کلاس ها، به کاستی های این شیوه ی تدریس پی ببرم وآن ها را اصلاح کنم
دوستان عزیز من که زمانی آموزگار بوده ،هستید یا خواهید بود و دوستان من که دغدغه های آموزشی دارید
صمیمانه ازتون خواهش می کنم که با بازخورد هاتون به من آشفته که هیچ وقت اهل جمع بندی هیچ گوشه ی این کلاف سر در گم نبوده ام،همفکری و هم یاری برسونید.هر طور که صلاح می دونید.با بحث کردن درباره ی نوع نگاه،شیوه ی تدریس ،شیوه ی بیان و هر راه دیگری که ترجیح می دهید
می دانم که گرفتارید و بر من منت خواهید گذاشت
Thursday, December 24, 2009
مدرسه ای در خیابان مولوی .قسمت دوم

از این جلسه متوجه شدم توان بچه ها با انتظار من از دوم راهنمایی منطبق نیست
اولین مورد حیرت انگیز،ضعف تخمین بود.با چند سوال ساده شروع کردم..به نظرشما طول اتاق حدودا چند متره؟
عدد ها پرت و پلا بود.مثلا طول اتاق حدود 5 متر بود و آمار روی 10 می چرخید
راجع به طول ماشین،عرض خیابان،طول پا و امثال این ها سوال می پرسیدم.تعدادی شون علاقه ی ویژه ای به پاسخ دادن نداشتند،ولی بقیه با اشتیاق پاسخ های بی ربط می دادند
سعی کردیم یک خیابان را با خرت و پرت ها بچینیم
نسبت ها افتضاح بود. پوست پسته را به عنوان ماشین انتخاب کرده بودند و یک بطری نوشابه یک و نیم لیتری ،تیر چراغ برق خیابان بود
خیلی زیاد متعجبم کرده اند این بچه ها.با ذکر این نکته که به وضوح از آمدنم به کلاس استقبال می کنند،ولی هنوز نگاهشون به ماجرا دقیق نیست
دیروز،در سومین جلسه ،قصد داشتیم خیابان مولوی از مدرسه تا مترو را روی زمین شبیه سازی کنیم
مجددا به ضعف های جلسه ی دوم بر می خوردیم.نسبت ها جور ناجوری به هم ریخته بود .اولین سخنرانی رو آغاز کردم.بهشون گفتم که روی آنها حساب می کنم و این خیلی کمتر از انتظار مه.گفتم چیزی که ساخته اید بیشتر به کاردستی یک بچه 5 ساله می ماند
راجع به جدیت در کار گروهی حرف زدیم و این که شما این درس رو انتخاب کرده اید
حس می کنم کمی به حرف هام گوش می دادند.با دقت بیشتری از اون چه که تا به حال ازشون دیده بودم
مشتاق جلسه ی چهارم ام
توقع ام را از ساخت شهر و محله پایین آورده ام و می خوام فقط روی همین خیابون کار کنم باهاشون
Wednesday, December 23, 2009
مدرسه ای در خیابان مولوی.قسمت اول

الان با خانومی همسن و سال خودم،که آدم خوب و مهربونی یه و در هنرستان گرافیک خونده،همراه شده ام
سه جلسه است که دو کلاس دوم رو به من سپرده و خودش نظاره می کنه
اولین باری که با هم صحبت کردیم فکر کرد من آمده ام کار آموزی.ولی صبورانه شیوه ی ارائه اش رو برام توضیح داد و پوشه هایی از کارهای خودش و دانش آموزان اش رو با دقت بهم نشون داد
آدم خیر خواه و مهربونی یه.از نظم عجیبی رنج می بره و به رشته اش علاقمنده
اما متاسفانه آن چه که در طول سه سال به بچه ها درس می ده، در نهایت یک دوره ی آموزشی گرافیک برای مبتدیان اه
ادعا می کنه که با موسیقی بیگانه است.به حجم نمی پردازه ،چون حس می کنه اگه بچه ها با گل یا گچ کار کنند،نظم کلاس به هم می ریزه و کلاس کثیف خواهد شد
حرکات نمایشی که دیگه محلی از اعراب نداره
خلاق نیست
کلا تا به حال به کارهایی با کاغذ فکر کرده و نهایتا کاردستی های کاغذی
و تاکید می کنم که حسن نیت فراوان داره و میل به یادگیری
پس در دسته ی آموزگاران خوب مدارس دولتی قرارش می دهم
سه سال پیش در راهنمایی فرزانگان درسی ارایه دادیم برمحور شهر.کل گروه اجتماعی،حرفه و هنر با هم پیرامون موضوع شهر ائتلاف زدیم و این درس به مدت یک سال با دوم راهنمایی ها ادامه داشت.شهر،به عنوان موضوع کار این درس، بسیار قابلیت ایجاد هیجان،تفکروخلاقیت داره که زمانی مفصل اون دوره ی یکساله را خواهم نوشت
تصمیم گرفتم با دوم راهنمایی های این مدرسه هم موضوع شهر را انتخاب کنم
و حالا سه جلسه است ...که به شهر می پردازیم
جلسه ی اول هر کس 15 ثانیه فرصت داشت تا یک کلمه که با کلمه ی شهر براش تداعی می شه بنویسه
کلمه ها عجیب بودند
دود/آلودگی/هرج و مرج/برج میلاد/موش/خرما فروشی/ماشین/آپارتمان/گل
این ها چیزهایی بود که در خاطرم مانده
در مرحله ی بعدی،کلمه های نامطلوب را خط می زدیم و کلمه های بهتری جایگزین می کردیم
و در یک سوم پایانی کلاس، روی تخته سیاه شهر سازی می کردیم
Tuesday, December 22, 2009
بسط اثر
Monday, December 21, 2009
طرح درس
تک تک بچه ها انگار در نقش بندی این درس ها جا می گیرند..چهره ی این یکی ،دست خط اون دیگری...نقاشی هاشون،صدا و هیجان و هزار رنگ و بوی دیگه
چطور می شه پنج سال به این فشردگی رو دسته بندی کرد؟
باید از جایی شروع کرد،شجاع و سربه زیر
یک توضیح کاملا ضروری : دوره ی دو ساله ی کلاس های هنر دبیرستان با کمک خیلی جدی دوستان خوبم فاطمه و ستاره شکل گرفت . ما سه نفری با یک دنیا تردید و ابهام دست و پنجه نرم کردیم تا این کلاس مثل یک کودک نوپا آغاز به حرکت کرد.ازتون بسیار ممنونم
Sunday, December 20, 2009
Sunday, November 29, 2009
Wednesday, November 25, 2009
گذر
چیزی از جنس بی هویتی و نا امنی در روابط انسانی ام
...
گذشت
خوب هم گذشت
در پله ی بعدی خودم ایستاده ام
Sunday, November 15, 2009
تو آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
این عین جمله نبود،برداشت من بود از کلام استاد
می خواهم بگم که شادی و شگفتی هم چنین اثری بر من دارند
وقتی از حد متوسط توان ام بگذرند...آخ وقتی بگذرند
Saturday, November 07, 2009
Monday, October 19, 2009
صمد
در شب سرد زمانه
در ارس چون گل نشانده
گرمی خون ات نشانه
ببین صمد/که راه تو/شد ره هر رودخانه
کلام تو/کتاب تو/می رود خانه به خانه
ماهی کوچک
در رهت پویا
دل پر از کینه
جان پر از پیکار
تا که بگشاید
راه دریا را
می ستیزد با
مرغ ماهی خوار
آتشی در دل
شعله ها در خون
می رود بیدار
می رود هوشیار
ای که هر موج ارس را
باشد از خون تو پیغام
ماهیان جویباران
می شناسندت به هر نام
ببین صمد/که راه تو-ادامه
قصه های تو
راه آزادی
بازتاب رنج
انعکاس کار
ماهی کوچک
راهی دریا
می ستیزد با
مرغ ماهی خوار
آتشی در دل
شعله ها در خون
می رود بیدار
می رود هوشیار
Friday, October 09, 2009
فراغت
بعد ازجلسه و یک یورش فکری پرانرژی،حدود ساعت 11 صبح داستان این سفر رو برای برادر تعریف می کنم.با آرامش خاص خودش گوش می ده ولی هیچ حسی از همدلی و استقبال از موضوع درش نمی بینم
حس می کنم ما رو این جا،توی این سن و این شرایط، کمی علاف می بینه.ما رو یا این بخش از زندگی ما رو
با هم به بحث می شینیم
اولین سوال من اینه:تو چه نکته ای رو توی ماجرای سفر ابلهانه می بینی که خوشت نمی یاد؟آیا تو دیگه آدم بزرگ شده ای؟
کسری:به نظرم هر چیزی یه زمانی و یه تعادلی داره.وقتی که شما برای این تفریح بهش اختصاص می دین ،توی سن 30 سالگی عجیبه
ماجرا ی بحث به درازا می کشه.چطور یه آدمایی برای کسب لذت وقت زیاد می ذارن و این آیا چیزی یه که بشه در موردش به یه تعاملی رسید یا خیلی شخصیه و هر کس برای خودش مرامی داره؟
همه ی این ها رو نوشتم تا بپرسم:اصولا شما در مورد اوقات فراغت چی فکر می کنین؟خصوصی اش چگونه است و کمی عمومی ترش چطوره؟آیا می شه در سطح کلان تری برای اوقات فراغت آدم ها برنامه ریزی کرد؟برای یک شهر مثلا
و اگه می شه به چه صورت؟نقش سن چیه توی اوقات فراغت؟
پر از سوال ام و فکر، نوشتن بلد نیستم،حیف
هنس

هنس کوچولو بر ساحل نشسته، سنگ ریزه به دریا می اندازد
چه خوش رنگ است این آب،آرام و زیبا و نازنین
او از کسی نمی ترسد،از کسی پنهان نمی شود و با کسی حرف نمی زند و در فکر فردا نیست.بر می خیزد و به جنگل سر لانه مورچگان می رود.روی کنده درختی می نشیندومورچه ها را تماشا می کند.تکه برگی روی لانه می اندازد و می بیند که مورچه ها با چه تلاشی آن را کنار می زنند،این جانوران ریزه
یکی ازآن روزها قناری را با قفسش به جنگل می برد و به شاخه ای می آویزد
قناری های جزیره متروک مرغک قفس را نمی فهمند،دوستش هم ندارند.عجیب است!این ها همه شان قناری اند،همه رنگ زرد دارند و یک طور هم چهچهه می زنند.با این همه تفاوتی بین آن ها هست که خودشان می دانند ولی او نمی داند.شاید هم به قفس زرین او حسودی می کنند
چه شگفت انگیز است این ها همه و چقدر جالب و پاکیزه
هنس کوچولو/یانوش کورچاک
Thursday, October 08, 2009
Saturday, October 03, 2009
هرمز
اون قدر خوب و اون قدر سخت و دل تنگ کننده و گیج کننده و حتی شاد کننده
دنیا سرعت گرفته.نه؟
حتم دارم که یه دستکاری ای رخ داده توی زمان.پیرامون من همه چیز شدیده
دلم می خواد یه مدتی ،مثلا دوهفته برم جزیره هرمز
یه جایی برای خواب پیدا کنم و بشینم به برق آب نگاه کنم و شن های رنگی.این حرف جدی یه.مثل شمال پارسال،زنده و عملی به نظر می رسه
کسی با من نمی یاد؟جدی ام
Thursday, October 01, 2009
Saturday, September 26, 2009
خلخال به اسالم یا اسالم به خلخال؟
خلخال اسالم
این بار با فرزندان ارشدم ،با همراهی علی و شیما
حدود ده سال پیش یک بار دیگه این مسیر رو با بسیاری از شما که این صفحه را می خونین طی کرده بودیم
این بار 14 نفر بودیم.بچه ها خیلی سرحال و باشعور بودن توی سفر.یه بار دیگه احترامم بهشون بیشتر شد.به ویژه روز دوم که تماما در بارونی مثل دم اسب راه رفتیم وکمی هم گم شدیم، کسی غر نزد که هیچ،همه با خوشرویی تمام بار برمی داشتن و گاهی آوازی می خوندن.این بچه های عمیق عزیز،هر بار باعث تعجب ام می شن.تا کی می شه بهشون همین قدرو حتی بیشتر ببالم؟
جاتون خالی بود.شیدای پا شکسته،لاله ی خندان و آواز خوان،بهمن کودک و سرحال،سارای عاشق،گلناز و ایمان نامزد،نیکی سورمه ای سر به زیر کفش به آب...سید،علیرضا،حسام،هژیر،افراوساناز و سمیه و فرزانه ی غایب،و مالک عزیز
کنارم بودین این سه روز
Monday, September 21, 2009
مائده
فقط باید این کوچولوی دماغ عقابی درخشان رو دیده باشی تا بفهمی من تا چه حد هر بار از دیدنش شگفت زده،سرمست و نگران می شم
می یاد و برام بی وقفه حرف می زنه.به شیوه ای که هرگز نتونستم برای کسی درست روایت اش کنم
از مغولستان می گه.از بی نهایت.از زیادی "آدم"توی دنیای بی در و پیکر.از این که اون روی سکه ی آدم ها رو می بینه
کارگردانی می خونه.و من همیشه فکر می کنم اگه کسی در حاشیه ی زندگی روزمره ی خودش دوربینی می کاشت،آیا جزو معروف ترین کارگردان های دنیا نمی شد؟
امروز سه ساعتی با من و سبا بود.گاهی از گرد راه می رسه آخه.گاهی که زود به زود هم نیست
سه ساعتی نشست و برامون حرف زد.مثلا می گفت که یکی از نگرانی هاش اینه که ممکنه "مالی"یا "سومالی"توهمی بیش نباشه و کیه که این کشورا رو دیده باشه؟؟وقتی از نگاهش به آدم ها می گفت چشمای براقش خیس می شد
من این شگفت انگیز و خیلی جدی می گیرم.خیلی خیلی جدی.با آدم های زیادی در زندگی معاشر بوده ام .یاد ندارم کسی به این اندازه نو دیده باشم
می دونم که مرزهای نبوغ و جنون خیلی به هم نزدیکن و همین طور که هر بار می بینمش و لذتشو می برم،دارم برای سالم موندن و زنده و تا این حد خلاق موندنش دعا می کنم
Wednesday, September 16, 2009
Sunday, September 13, 2009
وعده ی سالیانه
4 سال می شه که این وعده برپاست
هنوز وقتی بهش نزدیک می شم،دلم می ریزه
کم کم می فهمم چرا قدیم مردم این قدر به رسم و رسوم دل می دادن
فردا یه عالمه آدم که دوستشون دارم این جا دور هم جمع می شن،بساط سالاد الویه و ماکارونی راه می اندازن،شیطنت می کنن،فریاد می زنن،گاهی حتی گله به گله(با ضمه بخونین)می بینی بساط درددل و اشکی هم برپاست
معمولا آوازی و سازی و برنامه ی فی البداهه ی مفرحی...و معمولا گوشه هایی از کتابی که بلند خونده می شه
و دوسه تا بخت برگشته که تا دم دمای اذان توی صف نون ان
هیچ وقت نمی دونم چند نفر مهمون خواهم داشت،10 تا یا 100 یا 58؟
می دونم فرصتی دست می ده و گوشه ای می شینم، زیر چشمی نگاه شون می کنم و در دلم جشنی به راه می شه،جشنی با چاشنی ریز دل تنگی
Friday, September 11, 2009
خلصنا من النار
در مجلس عزیزی نشسته بودم.نمی تونستم به "خود"فکر کنم.فقط به ظلم فکر می کردم،به دشمن،به ابن ملجم...و جهل
با دشمن چه باید کرد؟
این سوالی بود که از سمیه کردم و او دعوت به آرامشم کرد.حس کردم با گروهی از انسان های مجلس هم عقیده نیستیم...و حتی شاید با سخنران
از این شکاف ها لرزیدم.به دور و برم نگاه می کردم .فکرم پیش اوین بود...پیش ظلم
بک یا الله
بک یا الله
تلخ گریه می کنن همه امسال...من تلخ تر از همیشه
و به "رجا" فکر می کنم.مردمی که امید به روزهای روشن دارن و توانی برای جنگیدن،در مقابل مردمی که وا داده اند
Sunday, September 06, 2009
نزدیک به پاییز دیوانه،شب قدر
توی دفترم بهش برخوردم
به امید توی نوشته احتیاج داشتم برای گذران این روزها
پاییز دیوانه داره نزدیک می شه و من حال خوبی ندارم ازین که سر کلاس نخواهم رفت
به زخم کهنه ام می نگرم
به یاد آوردن ارغوان تند
روزهای پاییزی
به "بهمن بیگی" نگاه می کنم.چه چشم های نافذ و صدای مطمئن ای داره.سراسر فیلم پر از حس های زنده و ناباوری دوست داشتنی ای هستم.چطور تونست؟چطور بتونیم؟
به "توران میرهادی" نگاه می کنم.زیبایی رویایی این صورت برای ما که ازنزدیک دیده ایم اش،هرگز کم رنگ خواهد شد؟چطور این قدر عزیز و یگانه زندگی می کنه؟
فیلم "اگر بهمن بیگی نبود"می بینم که صدای زنگ پستچی متوقفم می کنه
نامه ی مهتاب پر از مهر به پروفسور پ عزیزاش اه.کسی که تا شعاع دوردستی دور و برش همه در حضور او زندگی می کنن
حس می کنم تنها نیستیم
ما همه می دویم...فقط پراکنده ایم و گاهی به سختی فرصت می کنیم تا از حضور هم سرمست بشیم
خوش حال ام که می گم :ما
ما پراکنده ایم.دغدغه های بسیار مشابهی داریم .در زمان های متفاوت و به دانش متفاوتی مسلح شده ایم
ما بر خلاف نفرت شدیدمون از جنگ،همه مبارزیم...چه بخواهیم بپذیریم،چه نه
جهل پیرامونمون ما رواز پا نمی اندازه و محیط باهامون همسو نیست
ما انگار به زبان قوی تری دست پیدا کرده ایم.نمی خواهم به این زبان اسمی بدم...می فهمی
به بهمن بیگی فکر می کنم.به میرهادی،به تو ساناز،ده سال در لایه های کم پیدایی نشستی و باتمام وجود خلق کردی ،صدای تو رو کسی شنید؟مطمئنم که شنیده شد
به مینو،که همیشه به نظر یه معلم زبان ساده می یاد و چه داره می کنه
...
بسیاریم ...خیلی..دلم می خواددیگه دست به دست هم می دویدیم
می ترسم گم بشیم
Saturday, September 05, 2009
Sunday, August 23, 2009
کلک زرین
نمای بیرونی خونه اش زیبا و ساده بود و ما رو به تو رفتن دعوت می کرد.زنگ زدیم وبه جای فشار دادن دکمه ی آیفون، بهمون نوید داد که الان می یام دم در
به پیشوازمون اومد.این دومین روح مثبتی بود که در ما تازه کرد
حیاط خونه نه چندان بزرگ ولی بی نهایت با صفا بود.دلم می خواد یک بار دیگه روی بی نهایت تاکید کنم.چند پله به سمت پایین هدایتمون کرد و ما رو به فضای امن آتلیه اش راه داد.نور،دیوار های آجری،میزکاری با رومیزی زرد قناری ساده.مبل و صندلی چوبی با رویه مبل های سفید.کتابخانه ای سرشار از کتاب های کودکان،چند ماسک اویزون به دیوار و چهار آدمک دست داده به هم و ظرافت های بی شمار دیگه
آتلیه با چند پله به حیاط مشرف بودو در اتلیه درساعت های حضور ما به حیاط باز بود و هر از گاهی نسیمی
روی مبل های سفید نشستیم.با تمانینه مخصوصی شروع به احوال پرسی کرد.هر کس چطوره و الان چه می کنه.شاید این احوال پرسی گرم و پذیرا نیم ساعتی از زمان بود.کم کم دلیل بودن ما در خونه اش رو جویا شد،گویا هیچ عجله ای در کار نیست و همین که ما دور هم نشسته ایم و احوال هم رو پرسیده ایم،اصل ماجرای امروزه
فراموش کردم .به چایی دعوتمون کرد. رفت و برگشت ،با سه چایی و یک قهوه درچهار لیوان متفاوت.بهمون پیشنهاد کرد که هر کدومو دوست دارین بردارین
به شرح پروژه رسیدیم.در آغاز کمی حرف رو به هم پاس دادیم و او صبورانه این همه پراکندگی ذهن و کلام ما رو می شنید و به نظر می رسید کمی گیج شده ،اما همه ی سعی اش رو کرد تا ما متوجه نشیم که چقدر داریم در هم حرف می زنیم
گوش داد و گوش داد و گوش داد و ما یکی در میون حرف زدیم و حتی توی حرف هم چیزهایی اضافه کردیم...بعد از مکثی طولانی با آرامش،شگفتی و فروتنی باور نکردنی ای ،گفت که ایده براش خیلی جالب و تازه است و این ماییم که داریم بهش چیزهایی یاد می دیم .مدتی تامل می کرد و گاه سوالی می پرسید و ادعا می کرد که این سوال فقط جهت درگیر شدن ذهن اون با پروژه است و نه به این خاطر که نقصی در این ایده می بینه
سه ساعتی کنارش بودیم.تک تک گره های ذهنی مون رو می کشید بیرون و حلاجی می کرد.کم کم چشماش برق بیشتری می زد.دوسه بار عذر خواهی کردیم که زیاد مونده ایم و خواستیم رفع زحمت کنیم.با محبت عجیبی گفت:نه!من تازه درگیر شده ام .کجا می خواهید برید؟بذارین کمی باهم حیاط رو آب بدیم
به حیاط آب پاشی شده ی عزیزشون پا گذاشتیم.خانم نازنینش به ما ملحق شد...هندوانه و گلدون و نرده هایی که مثل نردبان بود و حتی دزد ها رو هم به صفای خونه دعوت می کرد
طور بی توصیفی از دیدنش خوش حالم.بی جهت نیست که کسی را بزرگ می بینیم.بزرگ،برای من یعنی آدمی با ظرافت های کوچک بسیار.که هر چقدر کوچک و خام باشی،باز کنارش آروم بگیری و فکر کنی می تونی کسی از مردمان موثر زمان ات باشی.که وجودش به تو شوری برای تحمل روزهای سخت بده و امنیتی،تا یادت بیاد تنها نیستی. بزرگترین انیماتور ایران و رئیس انجمن انیمیشن جهان،در این چند ساعت برای ما به مهربانی یک پدربزرگ بود،بی هیچ تکلفی
Friday, August 21, 2009
آوازی باش پرواز اگر نئی
به جای من باهاش داد بزنین و بخونین...و به جای من اون قدر گریه کنین تا جایی برای جان دوباره باز بشه
Sunday, August 16, 2009
نقل قول از مقاله ای به ترجمه ی ساناز در سایت تبیان
من تنها سه چیز برای یاد دادن دارم |
| سادگی ، صبر، رحم |
| با سادگی در اعمال و افکار |
| تو به سرچشمه بودن بر میگردی |
| با صبوری با دوست و دشمن |
| تو با بودن همه چیز هماهنگ میشوی |
| و با رحیم بودن نسبت به خودت |
| با هر آن چیز در جهان ، آشتی میکنی |
| بعضی میگویند که تعلیم من بی معناست |
| دیگران آن را والا ولی بی فایده میدانند |
| اما برای آنان که به درون خود نگریسته اند |
| این بی معنایی ، معنایی کامل دارد |
| و برای آنها که به کارش گرفته اند |
| این والایی ریشه هایی بس عمیق دارد |
Wednesday, August 12, 2009
before sunset
هر از چندی احتیاج دارم در خودم بخزم و اونا به جای من حرف بزنن،به جای من به هم نگاه کنن.تاسفشون برام تاب آوردنی نیست.بی تاب می شم...شونه هام نیست که می لرزه،چیزی خیلی عمیق تر و درونی تر
چرا بچه های 17 ساله ام با زود دیدنشون این فیلم ها رو حیف می کنن؟حیف
آه...عجیب نیست که این قدر حال این پسر و درک می کنم؟مگه هیچ وقت بچه ی 4 ساله داشته ام؟و کسی،که مجبور به تحمل هم بوده باشیم؟
ای وای...ای وای...این ها خود ما ان.خود من،خود تو...همه ی پیرامونمون
چه ظرافتی در ساخت این تصویر هست.بسیار ممنونشم
Monday, August 10, 2009
همسو شو
بغل اش می کنم.وجودم پر از شوق اه از دیدنش.با آرامش همیشگی اش ازم می پرسه:چه داری می کنی این روزها؟می گم :هزار کارو هیچ کار.می گه:ولی دیگه همسو شون کن.کم کم دیر می شه
کم کم داره دیر می شه
نفسم این خاکه
Friday, August 07, 2009
نقاشی
Thursday, August 06, 2009
گیاه
می خوام با بچه ها توی مدرسه هاشون گیاه و درخت بکارم.به کمک دو سه نفر آدم مثبت محیط زیستی ،یه پروژه دارم می نویسم.پروژه کاشت و نگهداری گیاه در مدرسه
احتمالا گروه هدف ام در سال جدید دو یا سه دبیرستان یا راهنمایی دخترانه است.قصد داریم یه فرایند طولانی آشنایی و علاقه به طبیعت رو با بچه ها پی بگیریم
یک هفته ای می شه که برای جمع کردن بودجه این پروژه،تعدادی نشانه کتاب طراحی و تولید کردم.کمابیش همه شون نشانه هایی از درخت دارن
به فروش نشانه کتاب ها امیدوارم،برای کل پروژه حتی.اگه بلدین دعای خیر کنین و پیشنهاد
Saturday, June 27, 2009
ناباورانه
باورم نمی شه..رفتارهاشون رو با بهتی تموم نشدنی دنبال می کردم،وقتی که به گروه صد نفری آرام ما که بیش از نیمی شون مثل مادرهای ما می مونن ناسزای رکیک می دادن و باتوم می زدن
بدبختی ام اینه که باورم نمی شه
...
دورنمای حقیقی روشنی نمی بینم...می شنوم که خیلی دور،خیلی خیلی دورها...شعله ای هست،اما هنوز حتی دودش را هم نمی بینم
حیف از این روزهای زیبا که این چنین طی می شن
Wednesday, April 29, 2009
بارون،حیاط،شکوه ،غم
بهتر می خونن.درک بهتری از موسیقی دارن..کمی آروم می شم
باید چهره هاشون و شورشون رو در درونم ثبت کنم
باید دل بکنم...و جریان درونی تازه ای رو ادامه بدم
Thursday, April 23, 2009
دوباره جون می گیره پرای مرغک
خودشو رونمایی کرده.چند روزی می شه که به طور متمرکز بهش مشغول ام و این که کار به این بزرگی رو از کجا شروع و هدایت کنم
و اما کار
در پی این ام که فیلم های کوتاه آموزشی برای راهنمایی و دبیرستان بسازم،بر محور هنرایران.شاید نشه بهش گفت فیلم آموزشی.هدف معرفی فرهنگ و هنر به بچه هاست
این که می گم بسازم منظورم این نیست که خودم...حتما یه تیم کاری پر جمعیت نیاز داریم.انتخاب و چینش آدم ها خیلی مهم اه
در حال حاضر برنامه ی دوسال آینده ام تمرکز روی موسیقی و معماری یه و شاید حتی فقط موسیقی
هر ایده ای و پیشنهادی دارین می شه که برام بنویسین؟
خیلی ممنون و خوش حال می شم
Saturday, April 11, 2009
تماس
فکر می کنی رفتم سفر و خوب شدم؟دیگه خیالت بابت من راحت شده؟
رهام می کنی تا بچرم...تماس بعدی بمونه برای حال بد بعدی.یا حتی برای وقتی که یکی مون اعلام ضعف کرد
Thursday, April 09, 2009
هی
Tuesday, April 07, 2009
Monday, April 06, 2009
کردستان

به مدد ابر و باد و مه و سوسیس و سرپرست،به سمت یه معجزه ی دیگه روان شدم
باز هم .باز هم
کی باورش می شه؟تا کی ؟
هر بار به عکس سفرها نگاه می کنم،به خودم می گم:دیگه حتی اگه از این ناب ها گیرت نیاد،همین گنج ی که داری،برای یاد آوری و لذت باقی عمرت بس اه
باز ...باز
شگفتی
پا به کردستان پذیرنده،زنده،شیطون وپردل و جرات گذاشتیم
22 نفر کم آشنا
آشنایی چنان سریع رشد کرد که کم کم وحشت می کردیم
شب سوم توی راه و توی ماشینی که من درش حل شده بودم،از کودکی گفتیم.جوری که شاید سال ها صمیمیت برای گفتن و شنیدنش کم بود
سبزی تازه،هوای سرد پاک،گوسفند،چوپان ،همراه با"دوستانی از جنس بلبل"،ورقص های عزیز و به یاد موندنی
Friday, April 03, 2009
Thursday, February 26, 2009
Wednesday, February 11, 2009
Friday, January 30, 2009
گل خونه
بزرگ شده ایم.دیگه نمی دونم این بزرگ شدن حاوی بار مثبت اه یا منفی
این بار به طور جدی بهش حمله کرده ام.دوست حرفه ای و خاک خوب و پوکه و کود و قلمه و نور و ...خلاصه همه رو گرد آوردم ببینم می شه یه گلخونه ی کوچیک زد و جمع و جورش کرد؟
این یک هفته با گل ها عجیب شیرین بود.براشون ساز زدم،نه طوری که گوششون کر بشه.گاهی کمی ولی با مهر فراوون
ممکنه کمی ،فقط کمی به این طبیعت بی نظیر وصل بشیم؟




















