Monday, October 19, 2009

صمد

ای تو پیشاهنگ رفتن
در شب سرد زمانه
در ارس چون گل نشانده
گرمی خون ات نشانه

ببین صمد/که راه تو/شد ره هر رودخانه
کلام تو/کتاب تو/می رود خانه به خانه

ماهی کوچک
در رهت پویا
دل پر از کینه
جان پر از پیکار
تا که بگشاید
راه دریا را
می ستیزد با
مرغ ماهی خوار
آتشی در دل
شعله ها در خون
می رود بیدار
می رود هوشیار

ای که هر موج ارس را
باشد از خون تو پیغام
ماهیان جویباران
می شناسندت به هر نام

ببین صمد/که راه تو-ادامه

قصه های تو
راه آزادی
بازتاب رنج
انعکاس کار
ماهی کوچک
راهی دریا
می ستیزد با
مرغ ماهی خوار
آتشی در دل
شعله ها در خون
می رود بیدار
می رود هوشیار


این ترانه ای است که در سفر هفته ی گذشته از پویان یاد گرفتیم

Friday, October 09, 2009

خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه می نشیند

فراغت

هشت و نیم صبح جمعه با دوستی قرار طراحی بازی داریم.قصد داریم به سفری بریم و توی جنگل المپیک بازی و پخت و پز و نقالی و موسیقی ای راه بندازیم که توام با خنده و شوخی دوسه روزی رو کنار هم روزگار بگذرونیم

بعد ازجلسه و یک یورش فکری پرانرژی،حدود ساعت 11 صبح داستان این سفر رو برای برادر تعریف می کنم.با آرامش خاص خودش گوش می ده ولی هیچ حسی از همدلی و استقبال از موضوع درش نمی بینم

حس می کنم ما رو این جا،توی این سن و این شرایط، کمی علاف می بینه.ما رو یا این بخش از زندگی ما رو
با هم به بحث می شینیم
اولین سوال من اینه:تو چه نکته ای رو توی ماجرای سفر ابلهانه می بینی که خوشت نمی یاد؟آیا تو دیگه آدم بزرگ شده ای؟
کسری:به نظرم هر چیزی یه زمانی و یه تعادلی داره.وقتی که شما برای این تفریح بهش اختصاص می دین ،توی سن 30 سالگی عجیبه
ماجرا ی بحث به درازا می کشه.چطور یه آدمایی برای کسب لذت وقت زیاد می ذارن و این آیا چیزی یه که بشه در موردش به یه تعاملی رسید یا خیلی شخصیه و هر کس برای خودش مرامی داره؟

همه ی این ها رو نوشتم تا بپرسم:اصولا شما در مورد اوقات فراغت چی فکر می کنین؟خصوصی اش چگونه است و کمی عمومی ترش چطوره؟آیا می شه در سطح کلان تری برای اوقات فراغت آدم ها برنامه ریزی کرد؟برای یک شهر مثلا
و اگه می شه به چه صورت؟نقش سن چیه توی اوقات فراغت؟

پر از سوال ام و فکر، نوشتن بلد نیستم،حیف

هنس



هنس کوچولو بر ساحل نشسته، سنگ ریزه به دریا می اندازد
چه خوش رنگ است این آب،آرام و زیبا و نازنین

او از کسی نمی ترسد،از کسی پنهان نمی شود و با کسی حرف نمی زند و در فکر فردا نیست.بر می خیزد و به جنگل سر لانه مورچگان می رود.روی کنده درختی می نشیندومورچه ها را تماشا می کند.تکه برگی روی لانه می اندازد و می بیند که مورچه ها با چه تلاشی آن را کنار می زنند،این جانوران ریزه

یکی ازآن روزها قناری را با قفسش به جنگل می برد و به شاخه ای می آویزد

قناری های جزیره متروک مرغک قفس را نمی فهمند،دوستش هم ندارند.عجیب است!این ها همه شان قناری اند،همه رنگ زرد دارند و یک طور هم چهچهه می زنند.با این همه تفاوتی بین آن ها هست که خودشان می دانند ولی او نمی داند.شاید هم به قفس زرین او حسودی می کنند

چه شگفت انگیز است این ها همه و چقدر جالب و پاکیزه

هنس کوچولو/یانوش کورچاک

Thursday, October 08, 2009

Saturday, October 03, 2009

هرمز

شده که وقایع بیش از توانتون باشه؟اون قدر رنگ و رنگ که نمی فهمم می شه از چی نوشت
اون قدر خوب و اون قدر سخت و دل تنگ کننده و گیج کننده و حتی شاد کننده
دنیا سرعت گرفته.نه؟
حتم دارم که یه دستکاری ای رخ داده توی زمان.پیرامون من همه چیز شدیده

دلم می خواد یه مدتی ،مثلا دوهفته برم جزیره هرمز
یه جایی برای خواب پیدا کنم و بشینم به برق آب نگاه کنم و شن های رنگی.این حرف جدی یه.مثل شمال پارسال،زنده و عملی به نظر می رسه
کسی با من نمی یاد؟جدی ام

Saturday, September 26, 2009

خلخال به اسالم یا اسالم به خلخال؟

سه روز پیاده روی توی دشت و جنگل .ناهار روز آخر هم رو به دریا
خلخال اسالم
این بار با فرزندان ارشدم ،با همراهی علی و شیما
حدود ده سال پیش یک بار دیگه این مسیر رو با بسیاری از شما که این صفحه را می خونین طی کرده بودیم
این بار 14 نفر بودیم.بچه ها خیلی سرحال و باشعور بودن توی سفر.یه بار دیگه احترامم بهشون بیشتر شد.به ویژه روز دوم که تماما در بارونی مثل دم اسب راه رفتیم وکمی هم گم شدیم، کسی غر نزد که هیچ،همه با خوشرویی تمام بار برمی داشتن و گاهی آوازی می خوندن.این بچه های عمیق عزیز،هر بار باعث تعجب ام می شن.تا کی می شه بهشون همین قدرو حتی بیشتر ببالم؟
جاتون خالی بود.شیدای پا شکسته،لاله ی خندان و آواز خوان،بهمن کودک و سرحال،سارای عاشق،گلناز و ایمان نامزد،نیکی سورمه ای سر به زیر کفش به آب...سید،علیرضا،حسام،هژیر،افراوساناز و سمیه و فرزانه ی غایب،و مالک عزیز
کنارم بودین این سه روز

Monday, September 21, 2009

بیداد

پرویز مشکاتیان چرا رفت درین میانه؟چقدر اعصاب این خبر رو نداشتم.نداشتیم...دریغ

مائده

مائده اومد پیشم
فقط باید این کوچولوی دماغ عقابی درخشان رو دیده باشی تا بفهمی من تا چه حد هر بار از دیدنش شگفت زده،سرمست و نگران می شم
می یاد و برام بی وقفه حرف می زنه.به شیوه ای که هرگز نتونستم برای کسی درست روایت اش کنم
از مغولستان می گه.از بی نهایت.از زیادی "آدم"توی دنیای بی در و پیکر.از این که اون روی سکه ی آدم ها رو می بینه
کارگردانی می خونه.و من همیشه فکر می کنم اگه کسی در حاشیه ی زندگی روزمره ی خودش دوربینی می کاشت،آیا جزو معروف ترین کارگردان های دنیا نمی شد؟

امروز سه ساعتی با من و سبا بود.گاهی از گرد راه می رسه آخه.گاهی که زود به زود هم نیست
سه ساعتی نشست و برامون حرف زد.مثلا می گفت که یکی از نگرانی هاش اینه که ممکنه "مالی"یا "سومالی"توهمی بیش نباشه و کیه که این کشورا رو دیده باشه؟؟وقتی از نگاهش به آدم ها می گفت چشمای براقش خیس می شد
من این شگفت انگیز و خیلی جدی می گیرم.خیلی خیلی جدی.با آدم های زیادی در زندگی معاشر بوده ام .یاد ندارم کسی به این اندازه نو دیده باشم
می دونم که مرزهای نبوغ و جنون خیلی به هم نزدیکن و همین طور که هر بار می بینمش و لذتشو می برم،دارم برای سالم موندن و زنده و تا این حد خلاق موندنش دعا می کنم


Wednesday, September 16, 2009

Sunday, September 13, 2009

وعده ی سالیانه

فردا وعده ی افطاری سالیانه خونه ی علیشاهی یه،ورژن مونث اش البته
4 سال می شه که این وعده برپاست
هنوز وقتی بهش نزدیک می شم،دلم می ریزه
کم کم می فهمم چرا قدیم مردم این قدر به رسم و رسوم دل می دادن
فردا یه عالمه آدم که دوستشون دارم این جا دور هم جمع می شن،بساط سالاد الویه و ماکارونی راه می اندازن،شیطنت می کنن،فریاد می زنن،گاهی حتی گله به گله(با ضمه بخونین)می بینی بساط درددل و اشکی هم برپاست
معمولا آوازی و سازی و برنامه ی فی البداهه ی مفرحی...و معمولا گوشه هایی از کتابی که بلند خونده می شه
و دوسه تا بخت برگشته که تا دم دمای اذان توی صف نون ان
هیچ وقت نمی دونم چند نفر مهمون خواهم داشت،10 تا یا 100 یا 58؟

می دونم فرصتی دست می ده و گوشه ای می شینم، زیر چشمی نگاه شون می کنم و در دلم جشنی به راه می شه،جشنی با چاشنی ریز دل تنگی

Friday, September 11, 2009

خلصنا من النار

این شب های احیا با همیشه متفاوت بود.گمانم نه فقط برای من
در مجلس عزیزی نشسته بودم.نمی تونستم به "خود"فکر کنم.فقط به ظلم فکر می کردم،به دشمن،به ابن ملجم...و جهل
با دشمن چه باید کرد؟
این سوالی بود که از سمیه کردم و او دعوت به آرامشم کرد.حس کردم با گروهی از انسان های مجلس هم عقیده نیستیم...و حتی شاید با سخنران
از این شکاف ها لرزیدم.به دور و برم نگاه می کردم .فکرم پیش اوین بود...پیش ظلم
بک یا الله
بک یا الله
تلخ گریه می کنن همه امسال...من تلخ تر از همیشه
و به "رجا" فکر می کنم.مردمی که امید به روزهای روشن دارن و توانی برای جنگیدن،در مقابل مردمی که وا داده اند

Sunday, September 06, 2009

نزدیک به پاییز دیوانه،شب قدر

این نوشته قدیمی یه
توی دفترم بهش برخوردم
به امید توی نوشته احتیاج داشتم برای گذران این روزها
پاییز دیوانه داره نزدیک می شه و من حال خوبی ندارم ازین که سر کلاس نخواهم رفت

به زخم کهنه ام می نگرم
به یاد آوردن ارغوان تند
روزهای پاییزی

به "بهمن بیگی" نگاه می کنم.چه چشم های نافذ و صدای مطمئن ای داره.سراسر فیلم پر از حس های زنده و ناباوری دوست داشتنی ای هستم.چطور تونست؟چطور بتونیم؟

به "توران میرهادی" نگاه می کنم.زیبایی رویایی این صورت برای ما که ازنزدیک دیده ایم اش،هرگز کم رنگ خواهد شد؟چطور این قدر عزیز و یگانه زندگی می کنه؟

فیلم "اگر بهمن بیگی نبود"می بینم که صدای زنگ پستچی متوقفم می کنه
نامه ی مهتاب پر از مهر به پروفسور پ عزیزاش اه.کسی که تا شعاع دوردستی دور و برش همه در حضور او زندگی می کنن
حس می کنم تنها نیستیم
ما همه می دویم...فقط پراکنده ایم و گاهی به سختی فرصت می کنیم تا از حضور هم سرمست بشیم
خوش حال ام که می گم :ما
ما پراکنده ایم.دغدغه های بسیار مشابهی داریم .در زمان های متفاوت و به دانش متفاوتی مسلح شده ایم
ما بر خلاف نفرت شدیدمون از جنگ،همه مبارزیم...چه بخواهیم بپذیریم،چه نه
جهل پیرامونمون ما رواز پا نمی اندازه و محیط باهامون همسو نیست
ما انگار به زبان قوی تری دست پیدا کرده ایم.نمی خواهم به این زبان اسمی بدم...می فهمی
به بهمن بیگی فکر می کنم.به میرهادی،به تو ساناز،ده سال در لایه های کم پیدایی نشستی و باتمام وجود خلق کردی ،صدای تو رو کسی شنید؟مطمئنم که شنیده شد
به مینو،که همیشه به نظر یه معلم زبان ساده می یاد و چه داره می کنه
...
بسیاریم ...خیلی..دلم می خواددیگه دست به دست هم می دویدیم
می ترسم گم بشیم

Saturday, September 05, 2009

Sunday, August 23, 2009

کلک زرین

رفتیم پیش نور الدین زرین کلک تا ایده ی خام فیلم کوتاه های آموزشی در مورد هنر ایران رو براش بازگو کنیم و جویای نظرش بشیم
نمای بیرونی خونه اش زیبا و ساده بود و ما رو به تو رفتن دعوت می کرد.زنگ زدیم وبه جای فشار دادن دکمه ی آیفون، بهمون نوید داد که الان می یام دم در
به پیشوازمون اومد.این دومین روح مثبتی بود که در ما تازه کرد

حیاط خونه نه چندان بزرگ ولی بی نهایت با صفا بود.دلم می خواد یک بار دیگه روی بی نهایت تاکید کنم.چند پله به سمت پایین هدایتمون کرد و ما رو به فضای امن آتلیه اش راه داد.نور،دیوار های آجری،میزکاری با رومیزی زرد قناری ساده.مبل و صندلی چوبی با رویه مبل های سفید.کتابخانه ای سرشار از کتاب های کودکان،چند ماسک اویزون به دیوار و چهار آدمک دست داده به هم و ظرافت های بی شمار دیگه

آتلیه با چند پله به حیاط مشرف بودو در اتلیه درساعت های حضور ما به حیاط باز بود و هر از گاهی نسیمی
روی مبل های سفید نشستیم.با تمانینه مخصوصی شروع به احوال پرسی کرد.هر کس چطوره و الان چه می کنه.شاید این احوال پرسی گرم و پذیرا نیم ساعتی از زمان بود.کم کم دلیل بودن ما در خونه اش رو جویا شد،گویا هیچ عجله ای در کار نیست و همین که ما دور هم نشسته ایم و احوال هم رو پرسیده ایم،اصل ماجرای امروزه

فراموش کردم .به چایی دعوتمون کرد. رفت و برگشت ،با سه چایی و یک قهوه درچهار لیوان متفاوت.بهمون پیشنهاد کرد که هر کدومو دوست دارین بردارین

به شرح پروژه رسیدیم.در آغاز کمی حرف رو به هم پاس دادیم و او صبورانه این همه پراکندگی ذهن و کلام ما رو می شنید و به نظر می رسید کمی گیج شده ،اما همه ی سعی اش رو کرد تا ما متوجه نشیم که چقدر داریم در هم حرف می زنیم

گوش داد و گوش داد و گوش داد و ما یکی در میون حرف زدیم و حتی توی حرف هم چیزهایی اضافه کردیم...بعد از مکثی طولانی با آرامش،شگفتی و فروتنی باور نکردنی ای ،گفت که ایده براش خیلی جالب و تازه است و این ماییم که داریم بهش چیزهایی یاد می دیم .مدتی تامل می کرد و گاه سوالی می پرسید و ادعا می کرد که این سوال فقط جهت درگیر شدن ذهن اون با پروژه است و نه به این خاطر که نقصی در این ایده می بینه

سه ساعتی کنارش بودیم.تک تک گره های ذهنی مون رو می کشید بیرون و حلاجی می کرد.کم کم چشماش برق بیشتری می زد.دوسه بار عذر خواهی کردیم که زیاد مونده ایم و خواستیم رفع زحمت کنیم.با محبت عجیبی گفت:نه!من تازه درگیر شده ام .کجا می خواهید برید؟بذارین کمی باهم حیاط رو آب بدیم

به حیاط آب پاشی شده ی عزیزشون پا گذاشتیم.خانم نازنینش به ما ملحق شد...هندوانه و گلدون و نرده هایی که مثل نردبان بود و حتی دزد ها رو هم به صفای خونه دعوت می کرد

طور بی توصیفی از دیدنش خوش حالم.بی جهت نیست که کسی را بزرگ می بینیم.بزرگ،برای من یعنی آدمی با ظرافت های کوچک بسیار.که هر چقدر کوچک و خام باشی،باز کنارش آروم بگیری و فکر کنی می تونی کسی از مردمان موثر زمان ات باشی.که وجودش به تو شوری برای تحمل روزهای سخت بده و امنیتی،تا یادت بیاد تنها نیستی. بزرگترین انیماتور ایران و رئیس انجمن انیمیشن جهان،در این چند ساعت برای ما به مهربانی یک پدربزرگ بود،بی هیچ تکلفی

Friday, August 21, 2009

آوازی باش پرواز اگر نئی

کاش یه جای دنیا که این جا نباشه،به جای من کنسرتی برین
لئونارد کوهن مثلا،یا جون بائز،یا ابی حتی،سیاوش قمیشی یا نامجو
به جای من باهاش داد بزنین و بخونین...و به جای من اون قدر گریه کنین تا جایی برای جان دوباره باز بشه

Sunday, August 16, 2009

نقل قول از مقاله ای به ترجمه ی ساناز در سایت تبیان

من تنها سه چیز برای یاد دادن دارم

سادگی ، صبر، رحم

با سادگی در اعمال و افکار

تو به سرچشمه بودن بر می‌گردی

با صبوری با دوست و دشمن

تو با بودن همه چیز هماهنگ می‌شوی

و با رحیم بودن نسبت به خودت

با هر آن چیز در جهان ، آشتی می‌کنی

بعضی می‌گویند که تعلیم من بی معناست

دیگران آن را والا ولی بی فایده می‌دانند

اما برای آنان که به درون خود نگریسته اند

این بی معنایی ، معنایی کامل دارد

و برای آنها که به کارش گرفته اند

این والایی ریشه هایی بس عمیق دارد


Wednesday, August 12, 2009

before sunset

یکی از بهترین هام اه
هر از چندی احتیاج دارم در خودم بخزم و اونا به جای من حرف بزنن،به جای من به هم نگاه کنن.تاسفشون برام تاب آوردنی نیست.بی تاب می شم...شونه هام نیست که می لرزه،چیزی خیلی عمیق تر و درونی تر
چرا بچه های 17 ساله ام با زود دیدنشون این فیلم ها رو حیف می کنن؟حیف
آه...عجیب نیست که این قدر حال این پسر و درک می کنم؟مگه هیچ وقت بچه ی 4 ساله داشته ام؟و کسی،که مجبور به تحمل هم بوده باشیم؟
ای وای...ای وای...این ها خود ما ان.خود من،خود تو...همه ی پیرامونمون
چه ظرافتی در ساخت این تصویر هست.بسیار ممنونشم

Monday, August 10, 2009

همسو شو

مجلس عزای ویژه ای بودم امروز.متوفی رو نمی شناختم.برای ادای احترام به خواهرش رفته بودم.ولی آدم های عزیز بسیاری دیدم.یکی از عزیزترین ها،خانم رئیسی است.خانم 65 ساله ای که دوسالی باهاش حافظ خوندم و بسیار بهش مدیونم

بغل اش می کنم.وجودم پر از شوق اه از دیدنش.با آرامش همیشگی اش ازم می پرسه:چه داری می کنی این روزها؟می گم :هزار کارو هیچ کار.می گه:ولی دیگه همسو شون کن.کم کم دیر می شه

کم کم داره دیر می شه

نفسم این خاکه

امروز بچه های دوم اومدن تا آهنگ انتخابی کارگاهشونو برام بذارن و نظرم رو بپرسن
همه ی جان و تنم/وطنم/وطنم/وطنم
هر چه می کنم نمی تونم خودداری کنم..اشک ها سرازیر می شن.چه روزهایی ین این روزها؟خواهند گذشت؟

Friday, August 07, 2009

نقاشی

کاش می تونستم این همه تردید و بی تکلیفی رو که با انبوهی ایده ی تازه در سرم چرخ می زنه،به تصویر در بیارم

Thursday, August 06, 2009

فلفل

دیروز از یه پیرمرد مهربون کادو گرفتم

گیاه

به درخت ها نگاه می کنم،خیلی زیاد،این روزها
می خوام با بچه ها توی مدرسه هاشون گیاه و درخت بکارم.به کمک دو سه نفر آدم مثبت محیط زیستی ،یه پروژه دارم می نویسم.پروژه کاشت و نگهداری گیاه در مدرسه
احتمالا گروه هدف ام در سال جدید دو یا سه دبیرستان یا راهنمایی دخترانه است.قصد داریم یه فرایند طولانی آشنایی و علاقه به طبیعت رو با بچه ها پی بگیریم
یک هفته ای می شه که برای جمع کردن بودجه این پروژه،تعدادی نشانه کتاب طراحی و تولید کردم.کمابیش همه شون نشانه هایی از درخت دارن
به فروش نشانه کتاب ها امیدوارم،برای کل پروژه حتی.اگه بلدین دعای خیر کنین و پیشنهاد

Saturday, June 27, 2009

ناباورانه

شاید لازم باشه یک بار از نزدیک ببینی شون،که چه حقارتی با خودشون یدک می کشن...چطور تونستن این همه آدم حقیر به این سرعت استخدام کنن؟
باورم نمی شه..رفتارهاشون رو با بهتی تموم نشدنی دنبال می کردم،وقتی که به گروه صد نفری آرام ما که بیش از نیمی شون مثل مادرهای ما می مونن ناسزای رکیک می دادن و باتوم می زدن

بدبختی ام اینه که باورم نمی شه

...

بسیار خسته ،مستاصل و غمگین ایم
دورنمای حقیقی روشنی نمی بینم...می شنوم که خیلی دور،خیلی خیلی دورها...شعله ای هست،اما هنوز حتی دودش را هم نمی بینم
حیف از این روزهای زیبا که این چنین طی می شن

Wednesday, April 29, 2009

بارون،حیاط،شکوه ،غم

بارون می باره..توی حیاط سرود تازه می خونن.به حلقه نمی پیوندم.گوشه ای نشسته ام.نگاه می کنم و عمیق دلتنگم
دلتنگ جریانی که حیران ازش به بیرون پرت شدم
بهتر می خونن.درک بهتری از موسیقی دارن..کمی آروم می شم
باید چهره هاشون و شورشون رو در درونم ثبت کنم
باید دل بکنم...و جریان درونی تازه ای رو ادامه بدم

Thursday, April 23, 2009

دوباره جون می گیره پرای مرغک

بعد از روزها در به دری فکر و توان ام کمی هم سو تر عمل می کنه.سه سال می شه که ایده هایی در سرم بود و نمی پخت..دیدین که زمان هر کاری چطور خودشو به آدم نشون می ده؟
خودشو رونمایی کرده.چند روزی می شه که به طور متمرکز بهش مشغول ام و این که کار به این بزرگی رو از کجا شروع و هدایت کنم
و اما کار
در پی این ام که فیلم های کوتاه آموزشی برای راهنمایی و دبیرستان بسازم،بر محور هنرایران.شاید نشه بهش گفت فیلم آموزشی.هدف معرفی فرهنگ و هنر به بچه هاست
این که می گم بسازم منظورم این نیست که خودم...حتما یه تیم کاری پر جمعیت نیاز داریم.انتخاب و چینش آدم ها خیلی مهم اه
در حال حاضر برنامه ی دوسال آینده ام تمرکز روی موسیقی و معماری یه و شاید حتی فقط موسیقی

هر ایده ای و پیشنهادی دارین می شه که برام بنویسین؟
خیلی ممنون و خوش حال می شم


Saturday, April 11, 2009

تماس

چه قدر عجیب ایم ما آدم ها با این روابط ملغمه و بی بنیادمون
فکر می کنی رفتم سفر و خوب شدم؟دیگه خیالت بابت من راحت شده؟
رهام می کنی تا بچرم...تماس بعدی بمونه برای حال بد بعدی.یا حتی برای وقتی که یکی مون اعلام ضعف کرد


Thursday, April 09, 2009

هی

گوشه ای از جادوی جهان توی گلوم گیر کرده.نه بیرون می یاد و نه فرو می ره...نمی دونم تاب می یارم اش؟یا به زور قورت اش می دم؟
کاش به آواز در می اومد.می پرید و اوج می گرفت
می ترسم ...که ساده از دست اش بدهم
بودن اش معجزه است،اما هدایت این معجزه هنر ناب ی یه که گویا در توانم نیست

Tuesday, April 07, 2009

Monday, April 06, 2009

کردستان


کم انگیزه و تب دار راهی شدم.حس سفر نبود.سرپرست بسیار منت گذاشت و 5 صبح اومد دنبالم.کمترین بهانه ای دستم می رسید بی خیال می شدم.حتی بهانه ای به این کوچیکی که صبح ممکنه آژانس گیرم نیاد
به مدد ابر و باد و مه و سوسیس و سرپرست،به سمت یه معجزه ی دیگه روان شدم
باز هم .باز هم
کی باورش می شه؟تا کی ؟
هر بار به عکس سفرها نگاه می کنم،به خودم می گم:دیگه حتی اگه از این ناب ها گیرت نیاد،همین گنج ی که داری،برای یاد آوری و لذت باقی عمرت بس اه
باز ...باز
شگفتی
پا به کردستان پذیرنده،زنده،شیطون وپردل و جرات گذاشتیم
22 نفر کم آشنا
آشنایی چنان سریع رشد کرد که کم کم وحشت می کردیم
شب سوم توی راه و توی ماشینی که من درش حل شده بودم،از کودکی گفتیم.جوری که شاید سال ها صمیمیت برای گفتن و شنیدنش کم بود

سبزی تازه،هوای سرد پاک،گوسفند،چوپان ،همراه با"دوستانی از جنس بلبل"،ورقص های عزیز و به یاد موندنی

Friday, April 03, 2009

ترمیم

سرمستی بهاری دارم.شادی غیر منتظره رسیدن به سرچشمه..دریغ ام اومد که ننویسم

a thousend kisses deep

"you lose your grip
and then you slip
into the masterpiece..."

Thursday, February 26, 2009

...

برمی گردم به مدرسه...کمتروخسته تر
هنوز توان تعریف حکایت ندارم،امیدوارم که ببخشید

Wednesday, February 11, 2009

واقعیت

دوستان عزیزم...من امروز اخراج شدم

Friday, January 30, 2009

گل خونه

هزار اتفاق ریز و درشت درین چند ماهی که ننوشته ام
بزرگ شده ایم.دیگه نمی دونم این بزرگ شدن حاوی بار مثبت اه یا منفی

یک هفته ای است که به گل ها مشغول ام.در پرورش گل ضعیف بوده ام همیشه،زیر خط صفر...واین یکی از عقده های زندگی ام اه
این بار به طور جدی بهش حمله کرده ام.دوست حرفه ای و خاک خوب و پوکه و کود و قلمه و نور و ...خلاصه همه رو گرد آوردم ببینم می شه یه گلخونه ی کوچیک زد و جمع و جورش کرد؟
این یک هفته با گل ها عجیب شیرین بود.براشون ساز زدم،نه طوری که گوششون کر بشه.گاهی کمی ولی با مهر فراوون
ممکنه کمی ،فقط کمی به این طبیعت بی نظیر وصل بشیم؟

Monday, December 01, 2008

Thursday, November 20, 2008

ضایع

این کلمه رو خیلی دوست دارم به خصوص وقتی نوک زبونی استفاده اش می کنن."خانوم عکس ما رو پاک کنین.این چی اه؟خیلی ضایع شدیم ما!"یا این که..خانوم این آهنگ ضایع اه.ما نمی خونیمش

Thursday, November 06, 2008

عیال وار

باز به کوچولوها پیوسته ام.دلم برای کلاس هاشون،شیطنت و تازگی شون و بلاهتشون تنگ شده بود.گمان می کردم که دیگه جز دبیرستان،انتخاب مناسبی ندارم،اما کنار هزار اشتباه دیگه،این یکی را هم می پذیرم
کوچولوهای دوسال پیش ام،شاگردان امسال دبیرستان ام اند.بزرگ شده اند،ولی نه چنان که غیر قابل معاشرت
کوچولو های 4 سال پیش بسیار بزرگ شده اند.درگیر المپیاد و کنکور،گرفتار،دور،و بسیار عزیز
و فرزندان ارشدم،کوچولوهای 6 سال پیش،مثل همیشه بزرگ و ناب و غیر منتظره

Friday, October 31, 2008

افرا


می دونم.نمی نویسم...حیف اه

نمی نویسم...اما این مدت کم زندگی نکرده ام

اگه به تصادف به این جا سری زدین،بدونین دوستتون دارم

Saturday, October 11, 2008

راه یاب ایران

روزی سرانجام به" آنجا" می رسی/اما آن روز روزی است که آنجا دیگر/"آنجا" که می خواستی به آن برسی نیست
برگشتم.و به بهانه ی بازگشتم کتابی هدیه گرفتم به نام راه یاب ایران.داشتنش رو به شما که سفر های داخل کشور زیاد می روید خیلی سفارش می کنم
انتشارات فرهنگ معاصر/قیمت:9500 تومان

Tuesday, September 02, 2008

فا.سل


ارفع ده

امروز یکی از شاگردام یه جایی بهم پیشنهاد کرد که در دامن طبیعت یک ماهی آروم بگیرم
دهی است در 2.5ساعتی تهران،در جاده ی فیروز کوه.بالای کوه،20 خانوار ساکن اند توش
ده آبا و اجدادی شونه.خانواده شون چند تا خونه توی ده دارن،که گویا یکی دوتا شون بازسازی شده و بقیه کاهگلی یه
موبایل در پاره ای جاها خط می ده و به تازگی برق دار شده
یه سوپر مواد غذایی هم داره...بهترین چیز نیست؟
هفته ی آینده قراره باهاشون برم بررسی منطقه
حس خوبی دارم

Friday, August 29, 2008

Friday, August 15, 2008

planet earth

مجموعه چهارده قسمتی ای به دستم رسیده به این نام
مستند های طبیعت از کودکی محبوب ترین گروه فیلم های من محسوب می شدند.در سه چهار سالگی همراه پدر می نشستم و "غاز بقال"تماشا می کردیم
هر قسمت از این مجموعه منو تا کجا که نمی بره.قله ی کوه ها،دل غارها،اعماق جنگل...روستا،دشت...گاهی متوجه نمی شم که این سفر مجازی یه.از دست بی حس ام و ثابت موندن فیگور بدن ام،می فهمم که مدت هاست توی فیلم غرق ام
برام خیلی عجیبه.شاید ده سال پیش مطمئن بودم جهانگردی یکی از مهمترین دلخوشی های زندگی ام خواهد بود.اما الان سال هاست که ازدرون بیشتر سفر می کنم،اشک می ریزم،می خندم،و با طبیعت همراه می شم
پاهام روی زمین اه،دلم با دنیاهای ناشناخته.زیباست و کمی ترسناک

Saturday, August 09, 2008

گنج

تا به حال چند بار این شانس رو داشته ام که پا به خونه هاشون بذارم وتوی خلوت اتاق شون سهیم بشم...گنج ها یکی یکی از توی گنجه ها بیرون کشیده می شن.چوب یه درخت که توی بچگی باهاش دوست بوده اند،یه برگ،چند تا سنگ،عکس ها...تا این جا،اگه هنوز محرم بوده باشی قفل دفترهای خاطرات می یان بیرون.نوشته ای برای شنیده شدن و حتی کمی که به عمق گنجه بریم،نقاشی ای
فضاهاشون مغناطیس عجیبی داره،دستخط های پر تلاطم که کاملا با روح و روان 15،16 ساله هم خوانی داره...و دریای مهری که به جریان می افته
زمان چه بی رحم می شه وقتی توی چنین فضایی می دوه

Friday, August 08, 2008

حال و هوا

به تب و تاب رتبه و انتخاب رشته و کلاس های تابستانی و تصمیم های جانانه برای باقی حیات می گذره این هفته ها
از رتبه ها شون راضی بودم.به جز هنری ها که کولاک کردند(2،3،3،5،21،34)،ریاضی ها سه رقمی های خوب و تجربی ها دو رقمی های خوب و تعداد زیادی سه رقمی داشتند...خلاصه،گمانم ازین مرحله رستگار بیرون اومدند
تصمیم دارم سه ماه پاییز به خودم فرصت مطالعاتی بدهم.جزییات این قسمت رو به زودی با تکلیف روشن تر خواهم نوشت
نکته زیبای آخری که دارم این اه :تا یک ساعت دیگه دارم می رم عروسی سمیه.جای دوستان خالی...به ویژه اون هایی که باهم رفتیم عروسی نیکی

Tuesday, August 05, 2008

..

و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه چيزي را ندانيد
و كدام خاطره ئي خوشتر است
خواب ديدن
اينطوري كه شما مي بينيد
اصلا به صلاح تان نيست
اشك
اينطور كه شما مي ريزيد ، قطره قطره، اصلا معنا ندارد
به غلغل چشمه نگاه كنيد
مگر از اندوه است
و ما به شما ياد مي دهيم
كه چه رؤياهائي چه زمان هائي خوشتر است
در صورت مردودي
البته چاره نيست
به جهنم نيز مي رويد
پايان تنفس
به سلول هاي تان برگرديد
شمس لنگرودی

Thursday, July 17, 2008

ایران باستان

حکایت

کتاب "چهل سالگی"ناهید طباطبایی رو دوساعت پیش دست گرفتم و تمام کردم.مثل یه شلیل رسیده بود.کاش بخونین اگه نخوندین
با یکی دونفر از بچه ها داریم مجموعه ی "داستان فکر ایرانی"می خونیم.کتاب های تاریخی روان ای اند برای نوجوانان.فکر می کنم بهمن یه بار معرفی شون کرده.برای من که هیچ از تاریخ نمی دونم و کمی هم دافعه دارم،خوندنشون مفید و حتی هیجان انگیزه، هنوز تموم نشده اند
امروز دوست شهرساز جوان ام برامون یه جلسه ی عالی گذشت و خیلی شیرین و جمع بندی شده با عکس و نقشه تاریخ شکل گیری شهرهای ایرانی رو توضیح داد.عجب داستان جالبی بوده
دیگه این که ،خوبم،روزی صد بار به خوشبختی ام شکر می کنم،اما هر روز مدتی هم سخت توی خودم فرو می رم و ازش می پرسم:جریان چیه؟
پیوست:سریال رو فراموش کردم.این سریال های اجنبی هر کدوم 24ساعت هم بختکی بر سر زمان بخت برگشته ام هستند

Sunday, July 13, 2008

echos

پژواک صدای خودم رو توی وبلاگ می شنوم..شاید سمندری اون ته غار نشسته که به دیدنش برم
این جا خالی است
از من،یا از شما

Saturday, July 12, 2008

camper





















این ها فوق العاده نیستن؟

Friday, July 11, 2008

روزهای تابستانی


هفته ی پر حادثه ای بود.4 کلاس تابستانی شروع شد

طراحی و تولید پروژه های درآمد زا که پارسال هم این کلاسو داشتم و اصولا موضوعی یه که دوستش دارم و برداشتم از تجربه ی سال های کارگاه چوب اه

کلاس بعدی "موسیقی" راهنمایی است که این هم ادامه ی کارم با بچه ها در طول سه سال گذشته است.هر بار فقط سعی می کنم یکی دو قدم پیش برم

سومین موضوع کلاس "ماکت شهر" اه،و شروع بسیار سنگینی داشت.دو ساعت اول به این گذشت که واقعا می خواهیم چی کار کنیم؟چی یاد بدیم با این ماکت؟آیا بهتره شهر قدیمی بسازیم یا مدرن؟آیا قادریم الگوهای شهری مختلفی رو توی یک ماکت بسازیم؟و سوال های بسیار زیاد دیگه...خوشبختانه من در اداره ی این کلاس تنها نیستم.یه دوست جوان شهر ساز بسیار فعال ام باهام اه و یه دوست جوان مردم شناس،و دو سه تا از بچه های کنکوری ،که تمایلات هنری دارند.بچه ها هم به نظر خیلی مشتاق می رسند،اما کار دست کم شروع سختی داره

و چهارمین سوژه بازدید از موزه ها و نقاشی کردن اه.این هفته رفتیم موزه ی فرش.د.و و نیم ساعت توی موزه بودیم و بچه ها اعتراف می کردند که شاید اولین باره که به فرش ها نگاه می کنند


روزهای فشرده ای رو می گذرونم،به شدت مجبورم بدوم و حال بد جوری متغیره.مفصل با آدم ها بحث کرده ام،خوب و بد،مفید و نا مفید،و جملگی سنگین

اما دیدار دوتا دوست قدیمی عزیز و یه عروسی پر آشنای قدیمی چاشنی شیرینی بود

Sunday, July 06, 2008

کمک

ما برای پروژه ماکت شهر نیاز به کمک مالی داریم.تخمین من یک میلیون و نیم اه که هر چه خودم و بچه ها زور بزنیم بیش از 500 هزارنمی تونیم روی هم بذاریم.چه پیشنهاد سریعی دارین؟آیا جایی رو می شناسین که به پروژه های خوب دانش آموزی کمک بکنه؟
آیا ما توی یه مملکت مفتضح زندگی می کنیم یا همه جای دنیا همین اه؟

Tuesday, July 01, 2008

ضعف

این بار کمی متفاوت با همیشه
خودم رو مجبور کردم که در لجن درون بمانم و بوی اون رو حس و ریشه یابی کنم...این دست کم برای من خلاف عادات خانوادگی است.از وقتی که به خاطر می یارم،ما همیشه سعی کردیم شرایط رو رفع و رجوع کنیم..وقتی فشار زیادی ناشی از ضعف شخصیتی پیش می یومده،من که فرار می کردم،به هر وسیله ای،توجیه،تمرکز بر روی موضوع دیگه ای،و راه های زیاد دیگه ای که به ذهن ام می رسیده...این بار اما،چندین روز غم رو با تمام وجود پذیرا شدم
سخت بود...خیلی فرساینده،و لازم
یه لحظه هایی پاره شدن بندهایی رو در درونم حس کردم
حس می کنم چیزی رو کشف کردم که سال ها بود شیره ی جانم رو می مکید و با خودش می برد و من کاری از دستم بر نمی یومد
نمی دونم که باز هم قادر خواهم بود این طور وحشیانه توی چشمای ضعف نگاه کنم یا نه

Sunday, June 29, 2008

ماکت

می خواهیم یک ماکت بزرگ شهر کویری بسازیم.یک وسیله ی کمک آموزشی برای گروه سنی 10-12 سال
قطعه های این ماکت قابل جا به جایی ان.بچه ها با اون ها شهرهای مختلف می چینند و آموزگار کمکشون می کنه که شهر رو تحلیل کنند
الان 12 نفریم...داریم یه چیزهایی درباره ی شهر ها می خونیم و با هیجان بحث می کنیم.حدس می زنم ابعاد ماکت 2متر در 2متر باشه اما هنوز مشخص نیست
از 16 تیر شروع می کنیم.هیجان انگیزه،نه؟

Saturday, June 21, 2008

جسته گریخته ها



یک
فوتبال نمی ذاره به کار دیگه ای برسم و متاسفانه روند جام هم هیچ به دلخواهم نیست
دو
اردبیل سرزمین با ابهتی یه.شاید سبلان به چشم من با صلابت تر از دماونده.دشت های شقایق کم نظیر دامنه ی سبلان هم داستان خودشو داره
سه
اولین سری بچه هام پنج شنبه کنکور دارن و دیگه رخت می بندن.اعتراف می کنم حال خوبی ندارم و مدام به ماکارنکو فکر می کنم وقتی که سری اول بچه هاش رفتن فاکولته ی کارگری.چطور تونست تاب بیاره؟
چهار
خیلی قدرتمند و مسلط به زندگی ام نیستم
پنج
باهات حرف زدم و چقدر دلم گرم شد

Tuesday, June 10, 2008

Monday, June 09, 2008

روز جهانی محیط زیست

در گردنه ی حیرانیم،این بهشت معلق...حیرانیم،حیران
در مه پیاده می شیم.کاسه پر از ابر اه.بستنی ابری.آهنگ کیتاروو ابر نازنین همه مونو به خلسه برده...آه فقط اگه این زباله ها نبود
رنگ ها ی محجوب پیرهن مه پوشیده ان..اگه این زباله ها نبود
بلند می شم.کیسه ای از توی ماشین پیدا می کنم.یک بار،دو ار،سه،چهار...کیسه پر و خالی می شه و سطل زباله بزرگ کنار جاده پر.زباله جمع می کنم،بغضی توی گلوم...توی دلم با عمو بیژن حرف می زنم،انگار باهاش درددل می کنم که اگه اینجا بود نمی دونم چه حالی بهش دست می داد
نگاهی به دور دست می اندازم.تا چشم کار می کنه زباله است.حالا اون ها رو بر جسته تر می بینم.مگه من چند متر رو می تونم پاکسازی کنم؟و برای چند ساعت؟کم کم موفق می شم به درونم مسلط بشم و با برداشتن هر زباله به زمین و زمان لعنت نفرستم
نیم ساعتی می شه.بی اختیار دارم دعا می کنم،دعا
شبنم رو روی پوست حس می کنم.چشم هام شفاف تر شده.کلاهک کوه با ابهت باور نکردنی ای سرشو از لای ابر بیرون می یاره
باز زنده شده ایم.عکس می گیریم.دیگه ژستی در عکس ها نیست.همه چیز با ناباوری شیرینی همراه اه.مزدک می گه:اگه بال بزنیم،گمانم پرواز کنیم
شش نفری جیغ زنان بال می زنیم و می دویم

Sunday, May 18, 2008

ثمین

دیروز ثمین باغچه بان رو بار دیگه از دست دادم.در مراسم بزرگداشتش یک سره زار زدم .از اولین نت عروسک جون تا آخرین نت کرنگ بلا...لایه لایه وجودم با آهنگ هاش آشناست...آهنگ هاش به اندازه ی "فصل ها و رنگ ها" برام قدیمی نیستن،اما پر از کودکی و شادابی ام می کنن
آخرین آهنگ اش،چهارشنبه سوری رو کاش با صدای خودش می شنیدین
روحش شاد

Friday, May 16, 2008

تصویرگر جوان


تصویرگری

مارتین ها و سباستیان ها در حال به دنیا آمدن ان.دکتر بوخ ها و تئودورهای خوشگل!و همچنین الدوزها و کلاغ ها
سه جلسه ی آخر کلاس های دوم به تصویرگری گذشت.کتاب خواندیم و سعی کردیم نقاشی کنیم.فراتر از انتظارم بهم خوش گذشت
این بار،نمی دونم برای بار چندم که "کلاس پرنده" رو برای بچه ها می خوندم،تصویر دکتر بوخ بسیار بیش از مارتین و جونی پررنگ بود.بغض کرده بودم و نگاهم مدام با یکی از بچه ها تلاقی می کرد

سعدی

عشق در دل ماند و یار از دست رفت دوستان دستی که کار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند صبر و آرام و قرار از دست رفت

Tuesday, May 13, 2008

باز هم یزد عزیز


از سفر سالیانه برگشته ایم.سفر 180 نفره ی دوم دبیرستان

تجربه چندان هم چیز بدی نیست.مجرب بودبم،در شناخت فضا و رفتار با بچه ها...همچنان گاهی گند می زدیم اما نه به اون صورت شرم آور که در سال های گذشته پیش می یومد(شاید خاطرتون باشه ولی یادآوری می کنم که من سال گذشته از شدت خشم و درماندگی خانم دبیر 60 ساله ای رو که بسیار چرت می گفت پرت کردم اون طرف)..سفر دلنشینی بود.بچه ها همه ی سعی شون رو می کردن که همراهی کنن . این گروه از دانش آموزان مدرسه به اعتقاد بسیاری از ما ،خیلی خوش منش و فهمیده اند.رفتار قدر شناسانه و پر مهری دارند و در مجموع می تونم بگم در کنارشون از امنیت بالایی برخورداریم

پررنگ ترین قسمت ماجرای این سفر دفترهای نقاشی و یادداشت بچه ها بود.بهشون یادآوری کرده بودیم که با خودشون دفتر ،یکی دو روان نویس و ماژیک بیارند و تقریبا همه جا به زینت دفتر ها گذشت...کاش می شد دفتر ها رو ببینین

Friday, May 02, 2008

مرگ سخن ساده ای است؟

چگونه پهنای خاک،که ذره ذره ی آب و هوا و خورشیدش چو قطره قطره ی خون در وجود من جاری است،چنین به دیده ی من ناشناس می آید؟


متن بالا یکی از صدها پیغامی است که در طول هفته ی گذشته از یکی از شاگردام دریافت کردم.در مرز انهدام اه.چند روز مدام چنین نوشته هایی داشتیم،من و همکلاسی هاش...و بالاخره اقدام به خودکشی کرد

زنده است و هر شب که می خوابم به این امید می خوابم که بهتر بشه،روحی سرشار داره و خانواده ای بسیار جاهل

کی می دونه درین شهر چند تا جوان بی نظیر هر شب و روز در چنین تلاطمی دست و پا می زنن؟

Friday, April 25, 2008

تصویر دوم


هفتم اردی بهشت

صبح با یه حس قدیمی رنگین بیدار شده ام...حس یه رفاقت کهنه،در دل کوه،با کیک و شمع هایی که باد برای فوت کردنشون بی تابی می کرد...با رنگ سرخ گل های اشک،و زلالی اشک توی چشمام
و یاد یک پیشنهاد عاشقانه ،که دوست قدیمی تر رو سرمست کرد و یادمون داد چطوربا دو سه دریا فاصله زندگی کنیم
کلار..کلار وحشی مهربون.دوستی های وحشی مهربون

Wednesday, April 23, 2008

شترنامه





این شترها با این ترتیب افسانه ای تقدیم به شما





Wednesday, April 16, 2008

تاخیر

دل تنگ نوشتنم،سخت.اما حجم ننوشته ها آزارم می ده..چنان در این یک ماه اخیر زندگی کرده ام که حس می کنم ننوشتن اش خیانت اه و نوشتن اش محال
سفر طولانی و ناب نوروز رو فقط قادر بوده ام مزمزه کنم..اما به زودی سفر نامه ی تصویری کوچکی اینجا می گذارم

Wednesday, March 19, 2008

بوی سرکه،بوی سیر

به اصفهان رسیدم!فاتح شدم
هفت سین چیدایم و ذوق زدیم.جای خواهر بد جوری خالی می نماید
بهارشد ها...هی سعی کردم کشش بدم ولی آخرش بهار بهم رسید.خوش به حالمون پس

Tuesday, March 18, 2008

کلبه ی رسولی

یک ربع سربالایی ما رو به یه دشت سبز می رسونه

سرپرست از ما سس تر،ما از اون...پس از یک ربع سیب اعلام 3 ساعت استراحت ،رویایی یه که سال هاست در سر می چرخه

خر غلت می زنیم...آفتاب،باد،خواب،سکوت،خنده،آواز

Thursday, March 13, 2008

کویرنوردی


سه روز کنار شتر ها بودن کرامت می خواد
شن،شتر،معماری،نیکی
سه روز کمیاب

Sunday, March 02, 2008

مشغله

هذیان نبود
یک واقعیت کامل.حدود یک ماه می شه که فکرم بهش مشغول اه...باید برم از پیششون؟
براشون بهتره که بری،مجال پیدا می کنن تا خودشونو نشون بدن
نه،هنوز خیلی زوده.اگه بری میوه رو کال چیده ای
اگه بری هر چه رشته بودی پنبه می شه.تو که هنوز رد موندگاری به جا نذاشتی
بهتره بری...تو براشون زیادی سنگین شده ای
عجله نکن...زود قضاوت نکن
تو که چه بخواهی بمونی چه نخواهی بالاخره می ری.پس چرا زودتر نمی ری
تو که بالاخره می ری.چرا چند سال بیشتر نمونی؟
به خودت فکر می کنی یا اونا؟اول اینو روشن کن
...
...
گوشه ای از ذهن من

Wednesday, February 13, 2008

هذیان

تموم شده..یک هفته ای می شه.یکی دیگه از جان پیچ های من هم باهاش تموم شد
فلج شده ام.فلج بعد از هیاهو.باز هم همون حکایت همیشگی،این بارکمی متفاوت...دلم به کار نمی ره.حس می کنم زیاد باهاشون بوده ام.باهاشون زندگی کرده ام و به هم خو گرفته ایم
گمانم دیگه چیز زیادی برای بخشیدن بهشون ندارم و حضورم سنگینی مطلوب ولی منفعل کننده ای داره
شاید اگه برم کمی بی تابی کنن و زود عادت کنن
شاید اگه برم خودم خیلی بی تابی کنم
کجابرم؟

Friday, February 01, 2008

Wednesday, January 23, 2008

کارگاه چهارم یا بیست و سوم

چهارمین باری است که از نزدیک به مراسم کارگاه علوم نگاه می کنم.ورق هنوز چقدر تازه است...شوق 16 ساله یگانگی و بی پروایی ای داره که همیشه تازه است
بچه ها می دون،جلسه،جلسه..جلسه ی سرگروه های علمی،تدارکات،اجرایی،زیبا سازی،جلسه برای بررسی ترک دیوار
کار،گیجی،اضطراب،عذاب وجدان،هیجان،شوق...همه ی این ها رو با هم بهش مبتلا ان
مدرسه در حال انفجاره
در حاشیه ی کارگاه،زندگی زیبایی جریان پیدا می کنه توی مدرسه

Tuesday, January 22, 2008

زمین عریان مانده است و باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید

Thursday, January 10, 2008

صعود

هزار کار نکرده دارم و روز به روز تعطیل می شه.اخلاق سگی(کسره) داشتم.به پیشنهاد یکی از بچه هام رفتیم صعود درون شهری
کوله پیچیدیم.چایی،ساندویچ،شکلات،لیوان
از ونک شروع شد.شهرکتاب،کوچه باغهای ده ونک،برف های دست نخورده،پارک
ده تا چهار راه رفتیم.از دو به بعد سقوط بود.ولیعصرو به سمت پایین اومدیم،سپس یوسف آباد و خونه ی بی بی گوگول.چایی و کیک وگرمای واقعی
خوب ، آروم و شیرین گذشت

Monday, January 07, 2008

قطره های برف بر سقف شیشه ای می شینه و یخ می زنه.
سردمه.وسط کارگاه خاموشم ایستاده ام..چند بار خیره به این سقف و آسمون نگاه کرده ام؟
صدای سمفونی پروکیف در خونه می پیچه و با بوی نون تازه مخلوط می شه...به دستهام نگاه می کنم.دلشون خلق می خواد.سنگ ها و چوب هام شاکی ین.3 سال اه که خوب و مهربون لمس نشده ان،بو نشده ان...3 ساله گوشه و کنار این خونه منتظرن.
لیلی ی ثمین،باران و آفتاب و باد کیمیا،تابلو های صندوق میوه ی ناهید و ندا و مهسا،کاشی هدیه،نقاشی اصغر..همه ی اینها نظیر ندارن
کله گچی ها کنار هم روی میز لم داده ان..نه،معجزه های بچه ها آرومم نمی کنه.قصه ی من جایی دراین میانه ایستاده
ماه هاست که بیدارم..کی از جام بلند خواهم شد؟

Saturday, December 22, 2007

ساز و سرما

امتحانای بچه ها شروع شده
مدرسه رفتن خیلی خوبه و مدرسه نرفتن عجیب خوبه
مدرسه رفتن به آدم شادی می ده و مدرسه نرفتن رهایی
چه کنم که مخلصشونم و گاهی بد جوری از ندیدن شون دلشاد می شم
دو روزگذشته را تقریبا ساز زده ام.ده ساعت شاید.روزگار شیرین و سخت ای یه وقتی قطعه ای رو در می یاری،سعی می کنی،موفق نمی شی و حس بلاهت روی سرت خالی می شه...و چند ساعت بعد،نشونه هایی از شعور بروز می کنه.گوشه هایی از قطعه خودشو نشون می ده
امروز روز اول دیماه است
من سردم است
رادیاتور ها جواب نمی دهند

Thursday, December 20, 2007

دوست



دوست اومد.پس از یک سال و نیم برای اومدنش سنگ ها رو زودتر از ظرف ها شستم

Wednesday, December 12, 2007

بور و هایزنبرگ

قصه ی دوستی بسیار عمیق بور و هایزنبرگ در تاریخ علم و جنگ و سیاست(بمب اتم)،یکی از عجیب ترین حکایت هاییست که شنیده ام.دیروز فیلم داستانی این ماجرا رو دیدم،و دو سال پیش تلویزیون مستندی نشون داد در مورد بمب اتم و حضور پر رنگ این دو دوست در ماجرا...مرعوب کننده است
اگر این روایت تاریخی رو نشنیدین یا نخوندین،بهتون توصیه می کنم که پیگیری اش کنین..چیزی بیش از تاریخ علم اه
کاش می شد ده ها جون داشت...و یکی دو تاش رو به فیزیک اختصاص داد...دریغ

Friday, December 07, 2007

مرنجاب


روی رمل ها شناوریم.چند نفری به بالاهای تپه رسیده اند و بقیه اون میان دست و پا می زنن
من:آهای ی ی ی ی ی ی ...می شنوین؟بیایین پپایین داره غروب می شه.به دریاچه نمک نمی رسیم
همه:---همهمه و پیش به سمت بالا
من:(زبون کوچیک و ببینین)نامردا می شنوین چی می گم؟؟؟؟؟؟
همه:(با خنده و فریاد)نه نمی شنویییییییییییم
من:پس بی وجدانا اااااچطوره دست کم دو دقیقه سکوت کنیم؟؟

دو دقیقه سکوت.دو دقیقه،پس از ده ساعت سر و صدا
تپه های شنی.تا چشم ها اجازه بده،تپه و آسمون

چه سنگین،با ابهت و زیباست این سکوت
چه سنگین،با ابهت،و زیبا
سنگین
با ابهت
زیبا

Thursday, December 06, 2007

مرنجاب/پیش در آمد

یک روزه داریم بچه ها رو می بریم مرنجاب..کمی هول ام.امیدوارم از مار و عقرب خبری نباشه.برامون دعا کنین.بر می گردم و می نویسم

Monday, December 03, 2007

ای بابا

از صبح مثل خروس جنگی به همه پریده ام. سخت از تنبلی بچه ها شاکی می شم،از سنبل کاری...منو یاد تنبلی اجتماعمون می اندازه و تاب اش نمی یارم.کاش اشتباه نکنم و بی جا دعواشون نکنم
هنوز قدیمی ام و به نظرم کمی دعوا بد نیست،اما اعصابی برام نمی مونه
با آغوش باز رفتم به سمت آخرین کلاس و دم به دم لطیفه تعریف کردم...می بینین آدم گاهی چقدر مبتذل می شه؟

Sunday, December 02, 2007

همه کاره گی

از ننوشتن خسته ام...وقتی نقش آچار فرانسه رو می پذیرم،یکی از تبعاتش همین کمبود وقت و نارضایتی مزمن اه
می دوم،هر صبح و شب..و روزگارم به چاشنی دوست نداشتنی نارضابتی آغشته است
خودم ام،اما نه همه ی خود
همزمان به ده ها چیزفکر می کنم.ساماندهی پروژه های بچه ها گیج ام می کنه.کار نشاط بخشی یه،اما راستش هیچ کدوم این پروژه ها از آن من نیست
کاش مدتی در آرامش کارگاهم غلت می زدم،جارو می کردم،مرتب می کردم و اجازه می دادم ،دستام کار کنه و پیش بره،و مخم هوا بخوره

Wednesday, November 21, 2007

از در و دیوار

خیلی چیزها برای نوشتن دارم،حرف های زیادی لایه لایه توی دلم می شینه که مجالی برای گفتن اش نیست...گاهی حتی دلیلی هم

بارون از دیروز بالاخره روانه شد.شست و صاف کرد.دل ها بی تاب شده بود،صداها گرفته...زخمی بودیم از این هوا و این اوضاع.گمانم از دیروز تا حالا راحت تر گریه می کنیم و امیدوارم کم کم بخندیم

دیشب 12 ساعت خوابیدم.8:30 تا 8:30.خیلی محشر شد

وحشت زده در حیاط مدرسه می ایستم.آدم ها خیلی زیاد اند.دو سه هفته است که تلاش می کنم چند نفر رو حتی برای دقایقی تنها ببینم . احوالشونو بپرسم و احوالمو براشون بگم.اما "جمعیت" مجال نمی ده..دلم فرار می خواد.کاش می شد نبینمشون مدتی.دلتنگی شرافتمندانه می خواهم

دیروز صبح ناخن سه تارم شکست.رفت لای کشوی دراور.شرمگین ام که این قدر بابت اش غصه دارم

پروژه های رنگ و وارنگی دارم با بچه ها.ساخت سازهایی که طبیعت می نوازتشون(مثل اون ارگ دریایی)،مدل کردن ایده های داوینچی،طراحی های گلد برگ(شبیه دستگاه پروفسور بالتازار می مونن)،بررسی مقام های کردی،ساخت یک وسیله کمک آموزشی آموزش چوبها و پروژه های رنگ و نور

امروز صبح "قصه های قر و قاطی 2" رو خوندم.مثل شماره قبلی خیلی چسبید

Friday, November 16, 2007

:)

اتاق ها رو جا به جا کرده ام.کارگاه منتقل شد به سقف شیشه ای و برعکس.زیبا شده...احساس کمردرد و خوشبختی می کنم

Tuesday, November 13, 2007

كنار جاده نشسته ام
راننده چرخي را عوض مي كند
از آن جا كه مي آيم ، دل بسته اش نيستم
به آن جا كه مي روم نيز، دل نبسته ام
پس چرا ناشكيبا
عوض كردن چرخ را مي نگرم؟
برتولت برشت

Monday, November 12, 2007

شادی

دیروز یک میز پینگ پونگ فکسنی و چند تا طناب بازی با دو صد ناز و ادا گذاشتن گوشه ی حیاط...خارج از تصورتونه که از دیروز تا حالا چقدر جو مدرسه عوض شده
یک عالمه آدم می بینی که بازی می کنن و می خندن...خنده های از ته دل پیش دانشگاهی ها رو مدت ها بود نشنیده بودم
به همین سادگی

Sunday, November 11, 2007

نوسانات زیاده،بالا و پایین،بالا و پایین
پاییزی یه همه چیز

Saturday, November 10, 2007

صحنه

از صحنه برگشته ام.شهری در 60 کیلومتری کرمانشاه
تا حالا براتون پیش اومده به سفری رفته باشین که حتی یه لحظه هم کم و زیاد نباشه؟فوق العاده به جا و به موقع و کافی؟
این سه روز چنین بود
چطور بگم که چطور بود؟پر از رنگ های خیال انگیز...پر از صدای سرنا و تنبور و آواز.و پر از حضور آدم هایی که هر بار دیدنشون بهم درک تازه ای از زندگی می بخشه
جاتون خالی..جاتون خالی
در شب هایی که خوندیم و ساز زدیم و حرف هایی از اعماق،تا سپیده سر زد

Sunday, November 04, 2007

بازگشت پر افتخار گودزیلا

می خوام برگردم اصفهان،مدت هاست
به قول نیکو چنین تصمیمی در روزگار ما به معنی پذیرش شکست اه،اما من درست یا نادرست،ماه هاست که به برگشت فکر می کنم
تا پایان سال تحصیلی نمی تونم ازین شهر تکون بخورم،به سال آینده فکر می کنم،و واقعا فکر می کنم
به موانع،ویژگی های مثبت اش،منفی اش
دوست دارم نظرتونو بدونم

Friday, November 02, 2007

خونه شاگرد

شاگردی کردن کار بسیار ظریف و سختی یه..به ویژه در هنر
وقتی کوچکتر بودم هم حساس بودن یادگیری رو حس می کردم.همیشه احترام زیادی برای معلم هام قائل بودم و دلم می خواست بهشون بفهمونم که چقدر دارم سعی می کنم نا امیدشون نکنم
اولین معلم ویولن ام مرد بسیار سخت گیر و بی حوصله ای بود که بی نظیر ساز می زد.و برای من بدی اخلاق و بدی شیوه تدریسش تنها با یک دقیقه که ویولن می زد،فراموش می شد و هفته بعد مشتاقانه می دویدم به سمت کلاس...در حالی که کسری هیچ وقت نمی تونست باهاش کنار بیاد و هر بار تب می کرد
یادم می یاد که تقریبا همیشه سر کلاس های مدرسه بی اختیار داشتم معلم روآنالیز می کردم"اگه الان این حرف و می زد بچه ها بهتر می فهمیدن"،اگه این جوری توضیح می داد"،"کاش می تونستم به جاش حرف بزنم"... همواره یه گوشه ذهن و روحم دنبال استاد می گرده...هر چند حالا دیگه معیارهام تغییر کرده
دلم می خواست توی کارگاه یه مجسمه ساز شاگردی می کردم ،کنار یک ساز ساز،یه نقاش
اما آخه چه مجسمه سازی،چه نجاری،کدوم نوازنده منو راضی می کنه؟
دانشکده های هنر(دست کم توی ایران) بدترین جاها برای شاگردی ان.ضعیف و کم مایه شده ایم.کم می بخشیم و کم می آموزیم
چه می شه کرد؟

Thursday, November 01, 2007

بدرود

افتاد/آن سان که برگ/آن اتفاق زرد می افتد
افتاد/آن سان که مرگ/آن اتفاق سرد می افتد
اما
او سبز بود و گرم/که افتاد
نمی دونستم که این قدر دوستش دارم وتا این حد براش احترام قائلم...حالم قابل وصف نیست...درود و بدرود قیصر