صبح روز اول
کوله ها به پشت،بطری های آب پر می شن و می رن توی کوله ها
راه می افتیم
از همون قدم های اول وزن کوله یه کمی خودنمایی می کنه
اولین سراشیبی به شک می افتی:نباید می اومدم؟؟
شیار عرق بر صورت،گردن،پشت...موهات خیس شده ان و.."تا صبحانه چقدر مونده؟"..معلوم نیست
توی فشار های درون و بیرون دست و پا می زنی.حال و هوای شهر کثیف هنوز باهاته.پروژه ها و برنامه های نیمه تموم ذهن ات،مجال لذت بردن رو ازت دزدیده...سنگینی کوله شده سنگینی روح ات..از درون به خودت می پیچی و سعی می کنی قدم هات رو با گروه هماهنگ کنی
به کولر خونه ات فکر می کنی و به این که کی و کجا اشتباهی مغز خر خوردی؟
اولین استراحت،رویایی یه...کلی آب می خوری و هر چی به دستت می رسه.اگه سرپرست،جلو دار یا عقب دار نباشی که دیگه بهشت زیر پات اه.سایه ای گیر می یاری،یه گوشه لم می دی و در دل آرزو می کنی که کاش زمان این استراحت جاودانی بود
بعد از استراحت اول اما...رنگ ها یه کمی پر رنگ تر نشده ان؟
علف علف تر،گاو گاوتر،و آدم آدم تر
ذهن ات مورمور می شه...چی شد؟
بدن ریتم می گیره...نفس،قدم،نفس،قدم
پرنده ها اون تو،توی دلت،شروع می کنن به بال بال زدن...تو دوست تر می شی...راه می افتی و با بغل دستی ات شروع می کنی به احوال پرسی
کسی نمی خواد این نوشته رو ادامه بده؟